اول
سالها قبل یک معلمی داشتیم که خیلی برای خودش حال و هوای روحانی داشت. فکر کنم بدش هم نمیامد که اگر با زور هم شده ما را یک تک پا تا بهشت ببرد. الغرض یک بار، رفتیم با این معلم اردوی کاشان. همان اردویی که در راه برگشت یک رستوران را در قم به گند کشیدیم. یکی از شبهای اردو، داشتیم با بچه ها در حیاط مدرسه ای که محل استقرارمان بود بازی میکردیم. تیممان که باخت من برگشتم در نمازخانه که از توی کیفم چیزی بردارم. دیدم چراغهای نمازخانه نیمه خاموش بود و یک مشت خایه مال نشسته اند دور این بنده خدا (از این تیپ ها که در اردوها با معلم راهنما یا پرورشی دعای کمیل و نماز شب میخوانند). رفتم نزدیک و دیدم که دارد برایشان قصه ای میگوید با این مضمون که وقتی شب میخوابید، اگر به خودتان توجه داشته باشید، بعد از مدتی میتوانید دقیقا متوجه بشوید که روح چه زمانی از بدنتان خارج میشود و اصلا میتوانید بدن خودتان را که به خواب رفته ببینید. حساب کنید توی نمازخانه، فضا روحانی و بوی عطر کهنه شده واین بچه ها در حال کف، نگاهشان به دهان معلم دوخته! من هم برای کم نیاوردن از قافله رفتم گفتم ببخشید آقا، اگه میشه مفاتیحتون رو بدین تا من هم دعای کمیل بخوانم برای خودم. مفاتیح را گرفتم رفتم طرف دیگر گذاشتم در کیفم و برگشتم سر مسابقه تیممان. بعد دو سه روزی که که از اردو برگشته بودیم، رفتم مفاتیح را پس دادم. اصلا آقاجان دروغ چرا؟ خودم هم فکر کنم آن شب رفتم کمی تو خیال که ببینم چطور میشه این ایده مشاهده بدن قبل از خواب رو عملی کرد. گمونم یه چند شبی رو هم با ایده اش ور رفتم و بعدتر ولش کردم…
دوم
امشب رفته بودم خرید و بعد همینطور که این بار و بنه ها دستم بود و آهنگ هتل کالیفرنیا تو گوشم، داشتم به مبحث همیشگی راه های خو.د.کشی فکر میکردم. داشتم به ایده خود.کشی با قرص فکر میکردم و اینکه اینطور که شنیده بودم آدم بعد از خوردن قرص ها خوابش میبره و دیگه هم از خواب بیدار نمیشه. بعد فکر کردم که آیا این خواب هم مثل یه خواب عادی خواهد بود یا نه؟ گفتم ما که آخر نتونستیم موقع خوابیدن، بدنمون رو ببینیم! میترسم که این خواب هم معمولی باشه و بعد اصلا نتونم این مراحل بعد از مرگ رو که میگن تجربه کنم و خیلی حیف میشه! دیگه همینطور رفته بودم تو کف که اصلا وقتی ما میخوابیم چی میشه و کجا میریم و این چیزهایی که میبینیم چی هست و غیره و ذلک! حالا اصلا توجیه مردن چی هست واقعا؟ فرقش با خوابیدن چیه؟ چرا ما حتی اینقدر اطلاعاتمون راجع به خوابیدن کم هست؟ چرا ما نمیتونیم لحظه ای که دقیقا خوابمون برده رو به یاد بیاریم؟ اصلا چرا میتونیم از خواب بیدار بشیم ولی وقتی میمیریم دیگه نمیتونیم زنده بشیم؟ چرا تو خواب قلبمون میزنه ولی وقتی میمیریم نه؟ یا اصلا چه بلایی سر کسایی که مرگ مغزی میشن میاد؟ یعنی چی که همه بدنشون کار میکنه و سالمه ولی مردن؟ بابا من نمیفهمم چرا دنیا اینقدر سوالهای پیچیده داره بعد هیچ کسی از این پیچیدگی دیوانه نشده تا حالا!!
سوم
رفتم کاسه کوزه این استادی که تو آزمایشگاه بغلی انواع و اقسام فراورده های نفتی رو نگهداری میکنه ریختم رو آب! یعنی به یه بهانه ای استادم رو آوردم تو آزمایشگاه و بعد بردمش سر بشکه ها و گفتم که تا اینها اینجا باشه من احساس امنیت جانی نمیکنم و خطرناکه و غیره و ذلک! خلاصه که استاد ما هم فی الفور مطالب رو منتقل کرده بود به مسئول ایمنی دانشکده و اون هم اومد از من پرسید و من بشکه ها رو نشونش دادم تو آزمایشگاه! بعد هم شروع کرد به بررسی دقیق تر آزمایشگاه و اینطور بگم که در هر کمدی رو که باز میکرد اینها یه پیت بنزین، گازوئیل، نفت کوره، سوخت جت و امثالهم توش جاسازی کرده بودن. دیگه چنان عصبی شده که حد نداره!
دقیقا در همین زمان، مواد من تو یه دستگاه دیگه ای در آزمایشگاه کس دیگری بود. خلاصه مواد سر ریز کرده بوده وقتی که من پیش مسئول ایمنی بودم و کل دستگاه رو به گند کشیده بود، واسه همین مجبور شدم یه دو سه ساعت با چند مدل حلال و شوینده قوی دستگاه رو ذره به ذره بشورم. تو این هیری ویری دستکشم پاره شده بود، نفهمیده بودم و این حلالهایی که برای شستن اون فاجعه استفاده میکردم رفته بود از لای درز دستکش تو و آخرش که دستکش رو در آوردم یک بخشهایی از پوست دستم هم همراهش اومد بیرون!
نکته این بود که با اینکه مطمئن بودم که کاری که کردم درست بوده و باید اطلاع میدادم این حجم از مواد مشتعل شونده تو اون آزمایشگاه رو (فکر کنم بالای هزار و پونصد لیتر بود در کل) که حسب اتفاق جاش هم دقیقا هم در کنار در خروج اضطراری دانشکده هست، با این حال فکر میکردم که این بلایی که سرم اومد سر کثیف شدن دستگاه و شستنش، به خاطر این بود که پته اونها رو ریختم رو آب اینطوری! چیزی که متوجه شدم اینه که بعضی مفاهیم غلط که بچگی تو ذهن آدم جا بیافته، دیگه دراوردنش کار حضرت فیله، یعنی آدم با اینکه میدونه کاری درسته ولی به هزار و یک توجیه مختلف از انجامش طفره میره و اگر هم به هر حال اون کار درست رو انجام داد، بعد هر اتفاق بدی که بیافته به اون مرتبطش میکنه!
چهارم
ببینید خیلی اعتقادات ممکنه که درست نباشه یا اصلا مبنایی نداشته باشه ولی ما همینطوری طبق عادت انجامش بدیم. مثلا تعداد بسیار زیادی از مردم دنیا وقتی میخوان از سر سنگ توالت پا شن حتما خودشون رو باید با آب بشورن و در غیر اینصورت خودشون رو کثیف میدونن. فحششون هم میشه کو.ن نشور! از اون ور هم تعداد بسیار زیاد دیگه از مردم هستن که یه دستمال میکشن به خودشون برای تمیز شدن و معتقدن که به خاطر اینکه دستشون تماس مستقیم با قضیه نداره، این روش بسیار بهداشتی تر هست و براشون به شدت چندش آور هست که مردم دیگه حالا با آب یا هرچی، هر بار که کارشون رو میکن، بعد هم به هنرنمایی شون دست میمالن. ممکنه که اصولا روش بهتری باشه این دستمال کشیدن اما من میدونم تقریبا تمام کسایی که با آب عادت کردن خودشون رو تمیز کنن به هیچ وجه من الوجوه حاضر نمیشن که به دستمال رضایت بدن! به بچه شون هم همین رو یاد خواهند داد و این سیکل ادامه پیدا میکنه! دست زدن به خیلی اعتقادات هم همینه، یعنی شاید زمینه و اصول درستی نداشته باشه ولی دست زدن و انگولک کردن بهش مثل این میمونه که بخواهی با ماتحت نشسته از سر سنگ چاه بلند بشی! نهایتش یه روز طاقت میاری و بعد شب که رسیدی خونه با فرچه و سیم ظرف شویی میافتی به خودت! حالا هر کی تونست که سه روزی دووم بیاره با این وضعیت و با شرط اینکه بعد از سه روز پوست محل مربوطه رو از جاش جدا نکنه، به نظرم این آدم قابلیت این رو داره که تو عقاید خودش تفحص کنه و پالایششون کنه، مابقی آدمها هم هر چی ژست روشن فکری بگیرن، در واقع هیچ گهی نیست و تمام حرفهاشون زر مفت هست! به قول اون آقا کلاغه که به خرسه میگفت، تو که بال نداری گه میخوری کو.ن ده بازی در میاری!


