خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پر پروازم شکسته…

اول

سالها قبل یک معلمی داشتیم که خیلی برای خودش حال و هوای روحانی داشت. فکر کنم بدش هم نمیامد که اگر با زور هم شده ما را یک تک پا تا بهشت ببرد. الغرض یک بار، رفتیم با این معلم اردوی کاشان. همان اردویی که در راه برگشت یک رستوران را در قم به گند کشیدیم. یکی از شبهای اردو، داشتیم با بچه ها در حیاط مدرسه ای که محل استقرارمان بود بازی میکردیم. تیممان که باخت من برگشتم در نمازخانه که از توی کیفم چیزی بردارم. دیدم چراغهای نمازخانه نیمه خاموش بود و یک مشت خایه مال نشسته اند دور این بنده خدا (از این تیپ ها که در اردوها با معلم راهنما یا پرورشی دعای کمیل و نماز شب میخوانند). رفتم نزدیک و دیدم که دارد برایشان قصه ای میگوید با این مضمون که وقتی شب میخوابید، اگر به خودتان توجه داشته باشید، بعد از مدتی میتوانید دقیقا متوجه بشوید که روح چه زمانی از بدنتان خارج میشود و اصلا میتوانید بدن خودتان را که به خواب رفته ببینید. حساب کنید توی نمازخانه، فضا روحانی و بوی عطر کهنه شده واین بچه ها در حال کف، نگاهشان به دهان معلم دوخته! من هم برای کم نیاوردن از قافله رفتم گفتم ببخشید آقا، اگه میشه مفاتیحتون رو بدین تا من هم دعای کمیل بخوانم برای خودم. مفاتیح را گرفتم رفتم طرف دیگر گذاشتم در کیفم و برگشتم سر مسابقه تیممان. بعد دو سه روزی که که از اردو برگشته بودیم، رفتم مفاتیح را پس دادم. اصلا آقاجان دروغ چرا؟ خودم هم فکر کنم آن شب رفتم کمی تو خیال که ببینم چطور میشه این ایده مشاهده بدن قبل از خواب رو عملی کرد. گمونم یه چند شبی رو هم با ایده اش ور رفتم و بعدتر ولش کردم…

دوم

امشب رفته بودم خرید و بعد همینطور که این بار و بنه ها دستم بود و آهنگ هتل کالیفرنیا تو گوشم، داشتم به مبحث همیشگی راه های خو.د.کشی فکر میکردم. داشتم به ایده خود.کشی با قرص فکر میکردم و اینکه اینطور که شنیده بودم آدم بعد از خوردن قرص ها خوابش میبره و دیگه هم از خواب بیدار نمیشه. بعد فکر کردم که آیا این خواب هم مثل یه خواب عادی خواهد بود یا نه؟ گفتم ما که آخر نتونستیم موقع خوابیدن، بدنمون رو ببینیم! میترسم که این خواب هم معمولی باشه و بعد اصلا نتونم این مراحل بعد از مرگ رو که میگن تجربه کنم و خیلی حیف میشه! دیگه همینطور رفته بودم تو کف که اصلا وقتی ما میخوابیم چی میشه و کجا میریم و این چیزهایی که میبینیم چی هست و غیره و ذلک! حالا اصلا توجیه مردن چی هست واقعا؟ فرقش با خوابیدن چیه؟ چرا ما حتی اینقدر اطلاعاتمون راجع به خوابیدن کم هست؟ چرا ما نمیتونیم لحظه ای که دقیقا خوابمون برده رو به یاد بیاریم؟ اصلا چرا میتونیم از خواب بیدار بشیم ولی وقتی میمیریم دیگه نمیتونیم زنده بشیم؟ چرا تو خواب قلبمون میزنه ولی وقتی میمیریم نه؟ یا اصلا چه بلایی سر کسایی که مرگ مغزی میشن میاد؟ یعنی چی که همه بدنشون کار میکنه و سالمه ولی مردن؟ بابا من نمیفهمم چرا دنیا اینقدر سوالهای پیچیده داره بعد هیچ کسی از این پیچیدگی دیوانه نشده تا حالا!!

سوم

رفتم کاسه کوزه این استادی که تو آزمایشگاه بغلی انواع و اقسام فراورده های نفتی رو نگهداری میکنه ریختم رو آب! یعنی به یه بهانه ای استادم رو آوردم تو آزمایشگاه و بعد بردمش سر بشکه ها و گفتم که تا اینها اینجا باشه من احساس امنیت جانی نمیکنم و خطرناکه و غیره و ذلک! خلاصه که استاد ما هم فی الفور مطالب رو منتقل کرده بود به مسئول ایمنی دانشکده و اون هم اومد از من پرسید و من بشکه ها رو نشونش دادم تو آزمایشگاه! بعد هم شروع کرد به بررسی دقیق تر آزمایشگاه و اینطور بگم که در هر کمدی رو که باز میکرد اینها یه پیت بنزین، گازوئیل، نفت کوره، سوخت جت و امثالهم توش جاسازی کرده بودن. دیگه چنان عصبی شده که حد نداره!

دقیقا در همین زمان، مواد من تو یه دستگاه دیگه ای در آزمایشگاه کس دیگری بود. خلاصه مواد سر ریز کرده بوده وقتی که من پیش مسئول ایمنی بودم و کل دستگاه رو به گند کشیده بود، واسه همین مجبور شدم یه دو سه ساعت با چند مدل حلال و شوینده قوی دستگاه رو ذره به ذره بشورم. تو این هیری ویری دستکشم پاره شده بود، نفهمیده بودم و این حلالهایی که برای شستن اون فاجعه استفاده میکردم رفته بود از لای درز دستکش تو و آخرش که دستکش رو در آوردم یک بخشهایی از پوست دستم هم همراهش اومد بیرون!

نکته این بود که با اینکه مطمئن بودم که کاری که کردم درست بوده و باید اطلاع میدادم این حجم از مواد مشتعل شونده تو اون آزمایشگاه رو (فکر کنم بالای هزار و پونصد لیتر بود در کل) که حسب اتفاق جاش هم دقیقا هم در کنار در خروج اضطراری دانشکده هست،  با این حال فکر میکردم که این بلایی که سرم اومد سر کثیف شدن دستگاه و شستنش، به خاطر این بود که پته اونها رو ریختم رو آب اینطوری! چیزی که متوجه شدم اینه که بعضی مفاهیم غلط که بچگی تو ذهن آدم جا بیافته، دیگه دراوردنش کار حضرت فیله، یعنی آدم با اینکه میدونه کاری درسته ولی به هزار و یک توجیه مختلف از انجامش طفره میره و اگر هم به هر حال اون کار درست رو انجام داد، بعد هر اتفاق بدی که بیافته به اون مرتبطش میکنه!

چهارم

ببینید خیلی اعتقادات ممکنه که درست نباشه یا اصلا مبنایی نداشته باشه ولی ما همینطوری طبق عادت انجامش بدیم. مثلا تعداد بسیار زیادی از مردم دنیا وقتی میخوان از سر سنگ توالت پا شن حتما خودشون رو باید با آب بشورن و در غیر اینصورت خودشون رو کثیف میدونن. فحششون هم میشه کو.ن نشور! از اون ور هم تعداد بسیار زیاد دیگه از مردم هستن که یه دستمال میکشن به خودشون برای تمیز شدن و معتقدن که به خاطر اینکه دستشون تماس مستقیم با قضیه نداره، این روش بسیار بهداشتی تر هست و براشون به شدت چندش آور هست که مردم دیگه حالا با آب یا هرچی، هر بار که کارشون رو میکن، بعد هم به هنرنمایی شون دست میمالن. ممکنه که اصولا روش بهتری باشه این دستمال کشیدن اما من میدونم تقریبا تمام کسایی که با آب عادت کردن خودشون رو تمیز کنن به هیچ وجه من الوجوه حاضر نمیشن که به دستمال رضایت بدن! به بچه شون هم همین رو یاد خواهند داد و این سیکل ادامه پیدا میکنه! دست زدن به خیلی اعتقادات هم همینه، یعنی شاید زمینه و اصول درستی نداشته باشه ولی دست زدن و انگولک کردن بهش مثل این میمونه که بخواهی با ماتحت نشسته از سر سنگ چاه بلند بشی! نهایتش یه روز طاقت میاری و بعد شب که رسیدی خونه با فرچه و سیم ظرف شویی میافتی به خودت! حالا هر کی تونست که سه روزی دووم بیاره با این وضعیت و با شرط اینکه بعد از سه روز پوست محل مربوطه رو از جاش جدا نکنه، به نظرم این آدم قابلیت این رو داره که تو عقاید خودش تفحص کنه و پالایششون کنه، مابقی آدمها هم هر چی ژست روشن فکری بگیرن، در واقع هیچ گهی نیست و تمام حرفهاشون زر مفت هست! به قول اون آقا کلاغه که به خرسه میگفت، تو که بال نداری گه میخوری کو.ن ده بازی در میاری!

مودبانه

اول

چند وقت قبل با یکی از دانشجوهای دکتری سر نهار بحث روسیه شد و اینکه چه ترس عمیقی من باب روسیه هنوز در دل خیلی کشورهای اروپایی هست. حتی یکی از بچه ها اشاره کرد که شاید یکی از دلایل وطن پرستی روسها این باشه که کسی تو دنیا اونها رو دوست نداره و این باعث شده که درونگرایی شون بیشتر بشه. جالبش اینکه حتی یه کشوری مثل همین شلمرود که هیچ گاه در تاریخش جنگی با روسیه نداشته، از اون سمتهایی که روسها ممکنه یه زمانی حمله کنن، تمام پلها و جاده ها و ساختارها خرج گذاری شده تا اگر حمله شد، با منفجر کردن اونها بتونن تا حد ممکن وقت برای ایجاد استحکامات و آماده شدن برای دفاع برای مردم شهرها ایجاد کنن. (این رو یکی از شلمرودی ها برام تعریف میکرد از خاطرات دوران سربازی اش که اینها رو تو آموزشی براشون گفته بودن) یا برای مثال در زیر زمین بیمارستان های اصلی شهرها یه خط آهن کشیده شده که در مواقع جنگ میتونه باز بشه و قطار مستقیما زخمی ها رو به بیمارستان منتقل کنه! خلاصه ما هم توضیح دادیم که بخشهای شمالی ایران رو روسیه گرفته بوده یه زمانی و قرار بوده که بعد از صد سال پسشون بده! یه دفعه یکی از این شلمرودی ها یه خنده خیلی بد و بلندی کرد و گفت خوب معلومه که هیچ وقت پس نمیدن!! متاسفانه این یکی از اون مواقعی بود که واقعا حرفی برای گفتن نداشتم…

دوم

چند وقت پیش یه کم صندلی آفیسم ناراحت بود و رفتم به منشی دپارتمان گفتم که یه صندلی جدید به من بدین. اون روز دیدم برگشته میگه که با استادت صحبت کردم و مشکلی نیست میتونیم یه صندلی سفارش بدیم! تو دلم گفتم به روح اون پدرتون که این قدر خسیس نباشید! مگه یه صندلی چی هست حالا که برای خریدش باید با استاد هماهنگ بشه! حالا دو سه روز پیش صندلی رو تحویل گرفتم! در این حد بگم که دوازده تا کنترل مختلف روش بود و به هر چیزی اش که دست میزدی یه چیزی اش راه میافتاد! دو ساعت عمر ما به هدر رفت و آخرش هم نشد این بی همه چیز رو یه طوری تنظیم کنم که بشه روش تمرگید یه نیم ساعت کار کرد! بابا صندلی هم صندلی های قدیم…

سوم

این دانشکده ما یه گروه تجسس داره که هر چند وقت یه بار تمام اصول ایمنی دانشکده رو چک میکنن. مثلا قانون هست که بیشتر از بیست و پنج لیتر از مواد مشتعل شونده نباید در یه محل نگهداری بشه یا کپسولهای گازهای مختلف باید در شرایط تعیین شده نگهداری بشه و قس علی هذه. بعد یکی از این استادهای گروه ما که یه مقدار شیرین عقل هست بنده خدا و رو فراورده های نفتی هم کار میکنه، نزدیک به ششصد هفتصد لیتر بنزین برای آزمایشاتش داره که کاملا نگهداری اش کار غیرقانونی هست در دانشکده و این به معنی هست که اصولا محلی هم برای نگهداری از این مقدار ماده مشتعل شونده در دانشکده پیش بینی نشده. ضمن اینکه اون استادی که مسئول ایمنی دانشکده هست به قدری بداخلاق و سفت و خط کش وار هست که اگه شب به خوابت بیاد دیگه صبح بیدار نمیشی! حالا هر بار که این مسئول ایمنی قراره که بازدید کنه، این استاد شیرین عقل میافته به جابه جا کردن این بشکه های بنزین (منظورم از بشکه دقیقا یه چیزی تو سایز اون بشکه هاست که قدیم ها ته حیاط خونه ها بود و حتی همین الانش هم من تو یکیشون راحت جا میشم). خلاصه که در آخرین عمل اومده صاف اینها رو جا سازی کرده تو آزمایشگاه بغل آزمایشگاه من که سالی یکی دو بار ازش بیشتر استفاده نمیشه و در نتیجه بیشتر از سالی یکی دوبار هم چک نمیشه! یعنی الان اینقدر بنزین هست تو اون ازمایشگاه که میتونه کل اون بخش رو بفرسته رو هوا اگر اتفاقی بیافته! تو این هیری ویری هی دانشجوش میاد دم من رو ببینه که مثلا صدام درنیاد و اینها! بعد برین بگین این چیزها فقط تو ایرانه…

چهارم

این پست هم بنا به درخواست همون دو تا خواننده این وبلاگ که باقی موندن، مودبانه و با رعایت کلیه شئون اخلاقی نوشتیم. امر دیگه باشه؟ ببینم میرسه اون روزی که به جز خودم کس دیگه اینجا رو نخونه و جدی بتونم فقط برای دلم آپ کنم یا نه!

آب مضاف

اول

سال قبل من تو دپارتمان فعلی یه کاری کردم زیر نظر یه پست داک برای شرکتی که گفتند پتنت هست و نمیشه چاپ بشه و طبق قرارداد دانشگاه با اون شرکت، شرکت مهلت معینی داشت که اون کار رو ثبت کنه و بعد دانشگاه میتونست که مقاله رو چاپ کنه. ما هم گذاشتیم از اون دپارتمان رفتیم و یه سالی نبودیم تا امسال. خلاصه خبردار شدیم که این پسر برداشته کاری که من تقریبا تمام کارهاش رو، از مرور مقاله گرفته تا تست و بررسی و تحلیل و اینها کرده بودم، اسم خودش رو گذاشته اول (یعنی کننده کار) و اسم من رو گذاشته دوم (یعنی همکار پروژه) و بعد مقاله رو فرستاده و خبر اکسپتش که رسید، یه نسخه رو فرستاد برای ما و یه نسخه هم به عمو استاد. با توجه به اینکه کماکان ریش ما یه طورهایی دستش گرو بود، تصمیم گرفتیم که با سیاست وارد عمل شیم، واسه همین رفتم پیشش و پرسیدم که جریان این اسمها چیه؟ اون هم گفت که بعله، چون این پروژه من بوده و حالا تو هر کاری هم کرده باشی، به هر حال همکار پروژه هستی و اسمت دوم میاد! این قضیه یه چند روزی داشت رو مغز ما قیقاج میرفت (اسکی میکرد به قولی) و خلاصه ما شبها هم خواب این مقاله مون رو میدیدیم که دستی دستی یکی کرد به اسم خودش. زورم هم نمیرسید و داشتم فکر میکردم که چه کنم و چه نکنم!

خلاصه دیشب با خودم فکرهام رو کردم و دیدم من که میخوام آخرش خو.د.کشی کنم، واقعاچه اهمیتی داره که چی بشه و فوقش میرم یه دعوای حسابی میکنم و حقم رو پس میگیرم! اگه هم که اوضاع خراب شد، این بیلیط برگشت به ایران رو برای هفته دیگه اوکی میکنم، تو این مایه ها که بر قبر پدرشون ریدم، هر چه باداباد! تصمیم هم داشتم که به استاد اعظم بگم قضیه رو. حالا از اون طرف هم طبق تحقیقات محلی که انجام داده بودم، کاشف به عمل اومد که برادر این آقا پسر پست داک، دوست دوران دانشجویی استاد اعظم ما بوده! خلاصه که خوب امروز همه چی رو حواله کردم به تخمم و بیلیط ایران در کیف، راه افتادم رفتم پیش استادم و گفتم که بالاخره مسئول این پروژه کی هست و من نقشم چی هست؟ این طوری نمیشه که همه کارها رو من بکنم و به کام کس دیگه باشه و اسم من تو مقاله دوم بیاد! خلاصه آقا و خانومی که شما باشید، سرتون رو درد نیارم، این استاد ما که قبلا هم وصفش رو براتون کردم چنان برخورد کرد که با هم به این نتیجه رسیدیم اگه بعدا هم من کاری کردم و احساس کردیم که این پسر گل احتیاج داره که اسمش اول اون کار بیاد، من میتونم از حقم بگذرم و اسم اون رو بذارم اول کار! یعنی تو این مایه ها که پیشنهاد خودم بود این! حالا حساب کنید که بین ما چی گذشته بود که من تهش این پیشنهاد رو خودم دادم!!!

علی ای حال این ماجرا ما رو حسابی شیرفهم کرد که مشکل ما نه ربطی به سوراخ شدن لایه ازن داره و نه ربطی به نخست وزیر ایتالیا، نه ربطی به شقیقه و شورای نگهبان! این طوری بگم فهمیدم مسئله ما چنان بیخ داره که حتی با خو.د.کشی هم حل نمیشه و اون دنیا هم که بریم ممکنه باز با یکی بیافتیم تو رو در وایسی و ما جاش بریم جهنم، اون هم بره جا ما بهشت، رودخونه شیرموز و تخت و لحاف و آبگرمکن و ناموس بازی با حوری پریهای ما و باقی قضایا، بعله پدرجان! مشکل ما پایه ای تر از این حرفاست….

دوم

شمار خوانندگان این وبلاگ به صورت بسیار ضایعی کله کرده به سمت پایین! ما هم با آقا جواد که از متخصصین سابق وبلاگ نویسی و از پیشگامان صنعت وبلاگ مخفی در حال حاضر هستند و دستی هم در فیس بوک و اینطور مسائل پیشرفته دارن، داشتیم گپ میزدیم. ایشون در طی یک سری رهنمود هایی که داشتن، به این مسئله اشاره کردن که بابا این چه وضع نوشتن هست و این متنهایی که مینویسی، اگه رو کاغذ بنویسی و بعد کاغذها ببری بدی نشاط، لاش حتی حاضر نمیشه از اون کباب ترکی های سوسک نشانش ببنده و خلاصه که به قول اون خواننده معروف این وبلاگ، “سلام”، باید بری تو توالت پشت دستمال نظافت(!) بنویسی و بعد تازه اونجا هم شک طهارت پیدا میشه (دستمال کاغذی مضاف بر وزن آب مضاف یا همان آب هندوانه که مثال معروف توضیح المسائل هاست به این معنی که اگه با آب هندوانه خودتون رو بشورین بعد دیگه باهاش نمیشه نماز خوند). خلاصه که آقاجان تهش به این نتیجه رسیدیم که باید مطلب آکادمیک و درست در باب اصول عقاید بنویسم و این مطلب ها که ما مینویسیم تهش یه مشت لمپن مثل خودم میان میخونن! این ها رو گفتم که بگم جلسه آینده خواهرها لطفا تشریف نیارن ما این جا بحث آکادمیک داریم! هر کی هم اومد خونش گردن خودش! از ما گفتن بود …

گفتم، گفت…

چند روز قبل یکی از بچه های پی اچ دی که هم آفیسی من هم هست، خیلی دپ بود و از صبح که دیدمش فهمیدم که به هم ریخته هست و احتمالا دعوایی چیزی با شوهرش داشته یا چنین چیزی. بسیار بی حوصله میزد و به چند تا سوالهام هم جواب سربالا داد. گذشت تا موقع نهار که سر میز توی آبدارخونه گروه (ترجمه بهتر برای کافی رووم؟؟) نشسته بودیم و داشتیم نهار میخوردیم. برگشتم بهش گفتم:

-امروز میزون نیستی. چیزی شده؟

-[یه کم خوشحال از اینکه یکی داره حالش رو میپرسه]آره! معلومه از قیافه ام؟

گفتم: جیغ میزنه بابا! حالا چته؟

گفت: هیچی حالم خوب نیست! بعضی روزها احساس میکنم که از درون خالی شده ام!

گفتم: اینکه چیزی نیست! من خیلی این احساس رو دارم و واقعا فکر میکنم که هیچ دلیلی برای زندگی کردن وجود نداره! تقریبا الان مدت زیادی هست که به این نتیجه رسیده ام که راجع به همه چیز بی تفاوت شده ام، تقریبا هیچی رو تو زندگی care نمیکنم و دلیلی هم برای این کار ندارم!

این ها رو که گفتم بهش تقریبا برق گرفتش! یعنی انگار از غم خودش یادش رفت و احساس کرد که یک وظیفه درونی توش به وجود اومده که من رو از گمراهی دربیاره، منتها مشکلش این بود که خبر نداشت من الان بیشتر از یه سال هست که دارم رو این تئوری کار میکنم و اصول موضوع و میدانش رو وضع کردم و اینها! خلاصه برگشت گفت:

- مگه میشه؟! تو زن و زندگی نداری ولی پدر و مادر که داری، راجع به اونها چی؟

گفتم: اونها دارن زندگی خودشون رو میکنن و الان من این سالها که نبودم، چرخه زندگی شون نیاستاده و بدون من هم زندگی شون ادامه داشته و واقعا احساس نمیکنم که برای ادامه زندگی احتیاجی به توجه من داشته باشن!

گفت: این احساس تو هست ولی احساس اونها نسبت به تو مسلما این نیست!

گفتم: اولا اینکه احساس اونها چی هست دیگه به مشکل من مربوط نمیشه! در ثانی این که اونها چی باید احساس بکنن تنها فشارهای اجتماعی هست! از نظر بیولوژیکی، اولا انسان مثل هر حیوون دیگه ای تنها برای احساس نیازش به بقاست که بچه دار میشه و در ثانی، باز از نظر بیولوژیکی آدمیزاد تنها به مدت چهار سال اول زندگی بچه اش این احساس رو داره که باید از بچه اش مراقبت کنه و بعد از اون و عملا از وقتی بچه قابلیت راه رفتن روی دو پاش رو به دست میاره ( یعنی میتونه برای به دست آوردن غذاش حرکت کنه) دیگه انسان از نظر بیولوژیکی نیاز به نگهداری از بچه نداره و بسیاری از حیوانات هم هستن که در این مرحله بچه رو اگه خودش خونه رو ترک نکرده باشه، از خونه بیرون میکنن! منتها در جوامع انسانی، به اقتضای پیچیدگی های موجود در اون، نرم تعریف شده این طور حکم میکنه که از بچه تا سن بیشتری نگهداری بشه و الان این سن استقلال بچه ها با پیشرفت جامعه ها بالاتر و بالاتر میره، حتی اگه با صد تا دویست سال قبل هم مقایسه کنیم این سن به طور قابل ملاحظه ای زیاد شده! ما هم در مقابل بیولوژیکمون میایستیم تا خارج از نرمهای جامعه عمل نکنیم و برای همین هم تا سالها بعد از اون سن بیولوژیک از بچه نگهداری میکنیم و اسمش رو هم عشق و علاقه به بچه میذاریم، منتها در عالم واقع دلیلش اینه که بچه چهار ساله نمیتونه رزق و روزی خودش رو به دست بیاره و ول کردن بچه ها تو اون سن باعث به هم ریختگی جامعه میشه، وگرنه که تا همین چند صد سال قبل هم دختر بچه رو از هفت سالگی شوهر میدادن و از نه سالگی بایستی که میزاییده و ایضا، حتی از همین پدران ما، کم نیستند کسانی که به قول معروف حتی قبل از اینکه دست چپ و راستشون رو بلد باشن باید کار میکردن و نون آوری برای خانه!

تقریبا شوک شده بود از ضرب حرفهای من و سعی داشت تا مواضعش رو پیدا کنه! بهش فرصت ندادم و ادامه دادم:

خیلی چیزهای دیگه ام هست که تنها و تنها ما انجام میدیم و این دلیلش این هست که جامعه برای ما اون نرم ها رو این طوری تعریف کرده! مثال واضحش عادت به خوردن نمک با غذا هست! ذائقه انسان با نمک میانه خوبی نداره و اون رو پس میزنه ولی نوع بشر معمولا بچه اش رو عادت میده از همون روزهای اول به خوردن نمک به همراه غذا و اینطوری ما یه نرم برای مقدار نمکی که تو غذامون باید باشه، تو ذهنمون تعریف میشه و بعد که بزرگ شدیم همین نرم رو به بچه هامون منتقل میکنیم و این نرم تقریبا تو تمام جامعه به یه مقداری مشخصی میرسه! به همین نسبت هست وجود فلفل در غذاهای هندی و مکزیکی و یا بوی غذاهای چینی و غیره که همه نرم های تعریف شده از طرف جامعه است و چیز واقعی و یا بهتر بگم مستدلی نیست! این طوری که نگاه بکنی خیلی چیزها هست تو زندگی که فقط از طرف جامعه برات تعریف شده و اگر تنها یه چرا قبلش بذاری، یهو بنیادش میاد پایین!

با لحن شاکی گفت: نمیشه که پشت هر چیزی یه “چرا” بذاری! اینطوری که زندگی کار نمیکنه!

گفتم: اتفاقا میشه که این کار رو کرد و من فکر میکنم که این کار باید انجام بشه، چرا که آدم تا آخر عمر نمیتونه و نباید که در تناقضات زندگی کنه! شاید یکی مثل من که جامعه ام رو به صورت ضربتی عوض کرده ام این کار راحت تری باشه! اینکه خیلی کارها در جامعه ی قبلی انجامش نرمال بود و اینجا غیر طبیعی و برعکس، من رو به این سمت سوق میده که از خودم بپرسم چرا! و اینجاست که میفهمی که خیلی از این سوالها در واقع جواب ندارد! یک اکبر آقایی برای بار اول این کار رو کرده و بعد همه مثل گوسفند پشت سرش پریدن!†

خلاصه میخوام بگم پرسیدن این سوالها اوضاعم رو بدتر از اونچیزی که الان هست نمیکنه! البته قبول دارم افراد تا وقتی که در جامعه خودشون هستن، یعنی جامعه ای که درش بزرگ شدن، این سوالها براشون خیلی هزینه بر و ساختار شکنی هست، چون به هر حال آدمها از دسته حیوونات اجتماعی هستن و دوست ندارن که با پرسیدن درباره علت نرمهای اجتماعی، و پرسیدن از اینکه چرا پادشاه لخت است، خودشون رو از فواید زندگی در جامعه محروم کنن! هر چند که من در واقع با در اومدن یک باره از جامعه که معیارها رو یه بار برام تعریف کرده بود و تلاش برای ورود به جامعه ای جدید که حداقل تا سی سالگی قراره در اون زندگی کنم، برایم نسبت به دلیل خیلی از رفتارها سوال ایجاد شده باشه، اینکه چه منطقی هست پشت خوردن خامه و مربای ترش و تخم مرغ و آرد و نخود با هم، اینکه چرا این ترکیب دهشتناک برای یه سری مردم باید اینقدر خوشمزه به نظر بیاد و یا اینکه دوغ که اینقدر من دوست دارم، در تعریف خیلی از اینها تنها تکرار محتویاتش هم تهوع آور باشد!

البته توجه دارین که غذا مثال خوبی نیست چون خیلی ترکیبات غذایی بر مبانی محل زندگی آدمها دولپ شده و معمولا منطقه زندگی ما برامون بعضی طعمها رو که بدنمون نیاز بیشتری به ترکیبات به وجود آورنده شون داره، تعیین میکنه، با این حال حتی دیده شده که با تبلیغات حتی میشه همین رو هم دور زد، نمونه واضحش غذای مزخرفی به نام سوشی که اینطور مثل سرطان در دنیا اسم و رسم در کرده و گسترش پیدا کرده!

خلاصه که دیگه این بنده خدا نتونست از زیر این طوفان استدلالات سالم دربیاد و ما هم همینطوری هی کوبوندیم و رفتیم جلو تا همه چیز زندگی رو پیش نظر این بابا بیخود نشون دادیم و بی دلیل و این که هیچ چیز اصیلی تو دنیا به جز چیز وجود نداره و بیچاره دست و پا میزد که یه طوری قد علم کنه و برای همین هم زد به صحرای کربلا که اگه هیچ چیز اصیلی وجود نداره، پس تو چرا ظهرها تو آفیس نماز میخونی؟

من هم واقعا از اینکه این چون نتونست جواب بده، بحث رو شخصی کرد، بدم اومد و گفتم اون یه سوال شخصی هست که به تو ربطی نداره مسلما! بعد هم چون که بحث رو بیشتر کشش نده، بهش گفتم که اینها رو همه داشتم شوخی میکردم که از این حال و هوات در بیایی، هر چند راضی نشد و مشکلش هرچی که بود فکر کنم یادش رفت از ناراحتی اینکه برای سوالهای من جواب خوبی نداشت! فکر کنم ذهنش حسابی تکونده شده بود بیچاره…

 

†: جا جا داره که یادی کنم از اون چهارصد و پنجاه گوسفندی که چند سال پیش تو ترکیه، وقتی سه تا چوپونشون در غفلت و در حال خوردن نهار بودن، بعد از اینکه اولیشون از دره ای در اون حوالی پایین افتاده، بقیه همه یکی بعد از دیگری از اون دره پایین پریدن! یه موقعی یه معلمی داشتیم در دبیرستان که اگر یکیمون جواب غلط میداد و بقیه هم همون رو تکرار میکردن، میگفت باز اولی تون پرید!! یه بار پرسید که یه وزنه 45 کیلویی داریم و یه نخ بهش میبندیم، نیروی کشش نخ چقدر است؟ بعد همینطور از میز اول شروع کرد به پرسید و همه میگفتن چهارصد و پنجاه نیوتن و اون از بعدی میپرسید و به همین ترتیب از سی نفر پرسید تا نفر سی و یکمی گفت ما نمیدونیم چون صورت مسئله معلوم نکرده که آیا وزنه از نخ آویزونه یا نخ از وزنه آویزونه یا اصلا چیزی از چیزی آویزون هست یا نه! به هر حال معلم این کار رو کرد تنها برای اثبات تئوری حرکت گوسفند وار ما در کلاس به دنبال هم!!

نوستالژی

بچه که بودیم یکی از سرگرمی هامون این بود تا یه آدم تازه واردی رو میدیدیم زود رو یه تیکه کاغذ این متن زیر رو براش مینوشتیم و هی با ذوق ازش میپرسیدیم میتونی بخونی ما رو این کاغذ چی نوشتیم. البته خوب واضحه که اون موقع از راست به چپ این رو مینوشتیم ولی الان که داشتم مینوشتم حواسم نبود و بعد متوجه شدم که ناخودآگاه از چپ به راست نوشتمش. این هم از نشانه های پیری! علی ای حال، گفتم به یاد اون موقع ها بنویسم بذارم اینجا ببینم کسی یادش مونده این رو یا نه!

ramzi

اول

در یکی دو پست اخیر برادر ارزشی مون مهندس خسته در باب خوبیهای رم نسبت به کانادا و این حرفا، بنده تازه به این صرافت افتادم که بنویسم چرا من پذیرش پی اچ دی دانشگاه ونیز رو که انصافا شرایط خوبی هم داشت، رد کردم و تو همین شلمرود خودمون باقی موندم. خوب برای کسایی که کم و بیش تو قضایای کار ما بودن از طریق همین وبلاگ چلچله، میدونن که تا همین اواخر هم کمی تا قسمتی لنگ در هوا بودم، تا زد و گردونه شانس سر خونه ما اومد و سه تا پوزیشن همزمان به تورمون خورد که دو تاش تو همین شلمرود بود و اون یکی دیگه ایتالیا. استاد ایتالیایی البته که از نظر زبان انگلیسی بنده خدا چرخش لنگ بود و دو سه ماه پیش که بهش زنگ زده بودم، انگار که سوزنش گیر کرده باشه در جواب همه سوالهای من تنها با این جمله پاسخ میداد که مدارکت را بفرست و بعد دیگر خبری ازش نشد و من هم فکر کردم این پوزیشن هم لای دست کس دیگر رفت. از طرف دیگه استادی که سال گذشته در آزمایشگاهش دستیار تحقیقش بودم و اسمم به عنوان اینونتور در یکی از پتنت های شرکتش ثبت شده الان، یک پوزیشن خیلی بهتر با شرایطی پیشنهاد کرد که تقریبا تمام گزینه های دیگه من از روی میز حذف شد. تا خبر از ایتالیا رسید و البته این بود که من دیدم چقدر نامه های ریجکشن و اکسپتنس شبیه به هم هست و هر دو رو حداقل یک و نیم پاراگراف اول رو باید بخونی و تا پایین بری تا بفهمی که حالا اینها آخرش منظورش اینکه شما رو قبول کردن یا اینکه رد کردن. به هر حال شانس این استاد ما خوند براش که من همینجا موندم…

اما حالا سوای اینها میخواستم بگم که دوستان عزیز دلم، از نظر این بنده ال-احقر، شیخ الشیوخ رونین شلمرودی دام ظله عالی، کیفیت زندگی واقعا به مکان بستگی نداره و به اون چیزی بستگی داره که تو کله شما میگذره! این شلمرود برای مثال در تمام رنکینگ های کیفیت زندگی و آموزش و امکانات اجتماعی و رفاه و سلامت و اینها تو پنج کشور اول دنیاست و با این حال یکی از بالاترین نرخ های خودکشی رو داره. خیلی مردم هستن که تنها و یا با سگ و گربه شون زندگی میکنن و اتفاقا از این اوضاع خیلی هم ناراضی نیستن! مثلا شهر ما با حومه حدود هشتصد هزار نفر جمعیت داره و در حدود ششصد هزارتا هم خونه و با این حال هنوز که هنوز، پیدا کردن خونه در اینجا برای خودش به نوعی مصیبت هست. نه فقط برای دانشجوی خارجی بلکه برای خود دانشجویان شلمرودی هم همینطوره! خوب چرا؟ واسه اینکه تعداد زیادی خونه تک سرنشین (بر وزن خودروی تک سرنشین) اینجا هست. حتی چیزی که من واقعا هرطور با خودم کلنجار رفتم و نتونستم با خودم هضمش کنم این بود که خیلی وقتها دو نفر شریک زندگی در خونه های جدا از هم زندگی میکنن و فقط شب جمعه ها میرن پیش هم. خلاصه که زندگی و تنهایی اش جایی اینقدر بهت فشار میاره که شروع میکنی به همه چیزش فحش دادن. اینقدر من دانشجو و مقیم ایرانی دیده ام که روزشان شب و شبشان روز نمیشود اگر  به هرچیزی که اینجا هست یک دوجین فحش خواهر مادر ندهند در حالی که دانشجوهای دکتری حداقل حقوق خوبی از دانشگاه می گیرند و مقیم ها هم که پاس شلمرودی دارند و به ظاهر از مزایای زندگی اینجا بهره مند هستند.

خیلی دانشجوها رو دیدم که از اینجا رفته اند به کانادا یا آمریکا به این امید که زندگی بهتری (با کیفیت تری) از نظر اجتماعی را تجربه خواهند کرد و بعد که یک چند ماهی در آنجا ماندند و با مجسمه آزادی عکس گرفتند و از گرند کنیون بازدید به عمل آوردند و خوب در فیس بوک و سایر شبکه اجتماعی عکس هایشان را آپلود کردن، تازه میفهمند که زندگی در اینجا و آنجا ندارد و در هر دو جا باید مثل آن حیوان دراز گوش چهار پا کار کرد و با خودشان فکر میکنند که اگر اروپا میماندند خیلی بهتر بود و حداقل تا ایران نهایت پنج ساعت به اندازه یک پرواز راه بود.

کنار اینها حقایقی هم وجود دارد که گاهی ممکن است مثل سنگ به صورتتان بخورد. مثلا انتظار ندارید مقاله ای که شما کار کرده اید را استادتان به نام دانشجوی دیگری چاپ کند ولی این اتفاق میافتد. انتظار ندارید که بی منطقی و مادر جند.ه.گ.ی ببینید ولی میبیند، از اینجا برای خودتان بهشت تصویر کرده بودید چون راجع به رتبه بالای رفاه و ضریب جینی و نرخ تورم نزدیک به صفر و هوای تمیزش شنیده بودید و بعد کلی تصور خلاف واقع برای خودتان رویا کرده بودید و بعد خیلی هایش اصلا آنطور که شما فکر میکرده اید نبوده و این میشود که با صورت میخورید به دیوار!

نکنید این کار را با خودتان جان من! نکنید! هر جا که زندگی میکنید، چشمهایتان را بگردانید ببیند که چطوری میتوانید از همان امکاناتی که دورتان دارید خوب استفاده کنید و زندگی تان را قشنگ تر کنید، دائم در این آرزو نباشید که اگر محل زندگی تان عوض شود یک دفعه جهش عمده ای در شرایطتان ایجاد میشود، میدانم این ها که میگویم کلیشه ای ست اما کلیشه ها هم دلیلی داشته اند که به وجود آمده اند. بله دوستان! بپرهیزد از تبدیل شدن به استریوتایپ دانشجوی دپ آویزون در خارج مثل من که میخواهم در سی سالگی خو.د.کشی کنم و نه تنها به تخمم نیست که فرق شلمرود با ایتالیا چیست، بلکه فرق اروپا و آمریکا و دماغه امید نیک هم برام در حد فرق … با …. است. مودبانه اش میشه اینکه همشون یه کثافتند!

دوم

من قرار بود برای آزمایشگاه یک دستگاه بخرم و برای این منظور دو تا برند معروف رو گیر آوردم و درباره مزایا و معیاب هر کدوم یک لیست درست کردم و بردم برای استاد مربوطه که میخواست پول بده و دستگاه ها رو بخره! این استاد ما هم که یک شلمرودی به تمام معنا!

شلمرودی به تمام معنا یعنی چی؟ یعنی اینجا هر بچه ای که به دنیا میاید یک پولی در حد دویست سیصد هزار تومن ماهانه از طرف دولت به عنوان مستمری میگیرد تا یه سنی! این پول رو تا شانزده سالگی به پدر و مادر اینها به عنوان قیم پرداخت میکنه دولت. بعد اینها بچه هاشون میشنینن با ننه باباهه حساب کتاب که قرون پولشون اینور اونور نشه! چنان سرشون تو حساب کتاب هست که آدم دیوانه میشه. اگه مهنونی برای شش نفر بگیرن شش تا تکه گوشت درست میکنند و شش تا سیب زمینی آبپز میکنند و نه حتی یک دونه بیشتر! اگر مهمونی رسمی تر باشه و تو سالن، مثل مهمونی که من هفته دیگه دعوت هستم به مناسبت فارغ التحصیل شدن یکی از دانشجوهای دکتری و یا امثال این مهمانی، صاحب مهمونی یه شماره حساب بهت میده که به حساب پول بریزی اگه میخواهی مهمونی رو شرکت کنی و این سوای اون هدیه کوچکی هست که معمولا باید بخری و همینطوری برای اهلش، خودشون باید نوشیدنیشون رو ببرن، اینها رو میگم که دستتون بیاد شلمرودی تیپیکال که میگم یعنی چی..

خلاصه این استاد ما شروع کرد به بازی کردن با این دو تا کمپانی تا ببینه که چقدر میشه چونه زد! کار رسید به اینجا که یکی از این کمپانی ها زنگ زد و شروع کرد صفحه گذاشتن پشت سر اون یکی کمپانی و اصلا اتفاقات و مسائلی افتاد که من اگه به چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم! نشون به این نشون که استاد ما تونست در نهایت چهل و پنج درصد از یکی از این تولید کننده ها تخفیف بگیره! تازه یکی دیگه از افراد گروه بهش گفت که بردار زنگ بزن به اون کمپانی دیگه و بهشون بگو که رقیبشون چی پشت سرشون گفته و مطمئن باش که میتونی باز هم همینطوری قیمت رو پایین تر هم بکشی! تو این اوضاع احوال من برگشتم به استاد گفتم که این بی شرفها مگه چقدر کشیده بودن رو قیمت اصلی که الان چهل و پنج درصد دارن تخفیف میدن و مطمئنا سود هم میبرند از این معامله؟؟! استادم نگاهی کرد و گفت: “رونین جان! این کپیتالیزم که میگن همینه دیگه!”

بنده خدا بابام! یادم هست ایران که بودیم و من با بابام میرفتم خرید گاهی، ابوی محترم سر چونه زدن که میشد، از نصف قیمت مقطوع شروع میکرد مغازه داره هم جیغ و داد که نه نمیشه و اینها و تا میرسیدیم به این نقطه که مثلا سی تا سی و پنج درصد تخفیف میگرفتیم تهش! من همیشه خجالت میکشیدم سر این موضوع و به ابوی میگفتم زشته چونه بزنیم و بابام هم میگفت بچه جان تو این مغازه دارها رو نمیشناسی! حالا بعد این مدت که بیشتر مغز تو کله ام اومده و دیگه میبینم یکی از معروفترین برندهای اروپایی حداقل پنجاه درصد سود کشیده رو کارش، خیلی غصه میخوردم که چرا من موقع چونه زدن های ابوی محترم سر قیمت به جای یار خاطر بودن، خار خاطر بودم! آخرین سری که ایران بودم، تو بازار تجریش همین تیپی چونه زدم و یه چهل درصد تخفیف گرفتم سر خرید چند تا تیکه جنس! چه حالی داد…

سوم

داشتم میگفتم. اینجا الان که کم کم هوا نه تنها ناجوانمردانه، بلکه مثل سگ سرد شده و از ماتحت انسان نرمال قندیل آویزون میشه سر همین چهار قدم تا دانشگاه رفتن، به این فکر افتادم که چه بلاهتی بود این رد کردن پذیرش دانشگاه ایتالیایی اما خوب میگفتم که هر جای دنیا که بروید دنیا همین رنگ است. من همون سال اول در یکی از درسهای فوق با دو تا ایتالیایی و دو تا شلمرودی در یه گروه تحقیق بودیم و قرار میذاشتیم ساعت یک تا یک و نیم دور هم جلسه بذاریم برای نوشتن تحقیق. بعد ماها از پنج دقیقه به یک میومدیم سر قرار و خبری از اون دو تا ایتالیایی نبود. این میشد که هی این دو تا شلمرودی حرص میخوردن و این پا و اون پا و بعد یه ربع ساعت، ما میرفتیم سه تایی کار رو انجام میدادیم و کار که تموم میشد، یه دفعه میدیدی که این دو تا ایتالیایی تازه نهار خورده و از اون ته آروغ زنون و خندون دارن میان که خوب بالاخره این جلسه که با هم داشتیم کجا هست و … یعنی این طور بگم آدم میخواست جفت پا بره تو شکم و زیر شکم طرف. تهش نشستم با خودم سنگهام رو وا کندم و به این نتیجه رسیدم که همین شلمرود برای من بهتره! خلاصه که میخوام بگم این که اخلاقیات اون محیط هم باهاتون بخونه مهمه، نشید مثل اون دختر بنده خدا که رفته بود میلان دکتری معماری بخونه و بعد سر یه سال انصراف داد و با کلی ضربه روحی که خورده بود برگشت ایران…

چهارم

ضمنا یه چیزی که میخواستم در ادامه اون پست های اپلای بنویسم و بعدا بیخیال شدم همین قضیه ریسک در هنگام اپلای به علت عدم شناخت ما از خیلی گروههای کاری در اینجاست. چند وقت پیش من با یه ایده رفتم پیش استادم که ببینم میشه تبدیل به یه شرکتش کرد و از بالاش وام گرفت و اینها و استادم گفت که چند سال قبل اتحادیه اروپایی ده میلیون یورو داده دست یه استاد انگلیسی که روی این موضوع تحقیق کنه. بعد این استاد انگلیسی و تیمش از همون اولش یه اشتباه استراتژیک (در حد دو دو تا پنج تا!!) در انتخاب مسیر تحقیقاتی شون داشتن و  تمام این ده میلیون یورو رو هم سر همین قضیه به فلان خر زدن. این معنی اش اینه که در طی این چند ساله که داشتن تحقیق میکردن کلی دانشجوی فوق لیسانس و دکتری قبول کردن در دانشگاههای این طرح و از بالای همون بودجه هم ساپورتشون کردن تا رو این موضوع کار کنن و خلاصه این استاد ما که خرج هر قرون رو داره، پاشده رفته یه کنفرانس پیش اینها و یقه این استاد انگلیسی بسیار مشهور رو هم گرفته که بابا جان این ایده شما که این ده میلیون رو روش خرج کردین از اولش واضح بوده که به این دلیل و اون دلیل ایده غلطیه و مسیر تحقیقتون اشتباه بوده و یارون انگلیسی هم به خاطر آبروی حرفه ای اش یا هر چی زیر بار نرفته و شروع کرده قلنبه بار این استاد ما کردن و استاد ما هم که بچه دروازه غار شلمرود هست، دیگه آمپر چسبونده و شروع به داد و بیداد که بابا این ده میلیون یورو پول اتحادیه اروپایی بوده و نه اینکه ننه ات سر چهار راه کاسبی کرده باشه که این طوری مالیدی به پول رفته! علی الخصوص که این شلمرودی ها دل خوشی از اتحادیه اروپایی ندارن من باب اینکه به خاطر درامد بالای کشورشون باید مقدار زیادی پول توی طرحهای اتحادیه اروپا مشارکت کنن و از طرف دیگه به علت جمعیت کمشون طرحهایی که به شکلی کمک به طرحهای خود شلمرود هست معمولا اولویت پایینی دارن.

حالا من داشتم تو این قضایا فکر میکردم به اینکه چقدر دانشجوی دکتری از سر این طرح اشتباه و از زیر دست این استاد عوضی دراومده و این شد که رو کردم به استادم گفتم چقدر خطرناکه که آدم برای دکتری به طور کور اپلای کنه! جالبش اینکه من نمیدونم این استاد ما چه مکالمه ای داشته با اون استاد انگلیسی که همونجا برگشت حتی عکسش رو هم برای من از تو اینترنت سرچ کرد به عنوان گه ترین ریسرچر اروپایی نشون داد و تاکید کرد که از نظر شخصیتی بسیار آدم بیشعوری هست! :)

خلاصه که خسته جان، آدم گاهی با یه مسافرت برای یه کنفرانس ممکنه که به نتایجی رسیده باشه، ولی هیچ وقت نباید آروزی چیزی که از دور صداش خوشه رو بکنه، به قول مادر گرامی تون گاهی خدا ممکنه که گوشش دم دهان آدم باشه و بعد خر بیار و باقالی بار کن…

اول

یک بنده خدایی استاد انگلیسی که الان تو مایه های شصت هفتاد سال سن داره، ده دوازده سال پیش به همراه یکی از دانشجوهاش که اون هم الان استاد مطرحی شده، یه مقاله ای نوشتن و یک روش خیلی کاربردی برای تولید ماده ای ابداع کردن. بعد در طی این سالها، تعداد بیشماری دانشگاه کار ایشون رو تو زمینه های مختلف توسعه دادن و برای مثال تنها در گروهی که من کار میکنم، حداقل دو دانشجوی دکتری، سه دانشجوی فوق لیسانس و یک پست داک به همراه دو تا استاد این مقاله رو در چهار جهت متفاوت و برای کاربردهای متفاوت با مواد مختلف توسعه دادن. حالا امروز استاد ما این بنده خدا رو دعوت کرده بود که از انگلیس بیاد شلمرود و ما سوالهامون رو ازش بپرسیم. حالا حساب کنید هر کی تو اون جلسه بود تقریبا متن مقاله رو حفظ بود و مقاله رو شخم زده بود. بنده خدا رو نزدیک سه چهار ساعت چنان سوال پیچ کردیم از کاری که ده سال قبل کرده بود که نفسش بند اومده بود. خیلی جاها رو هم دانشجوش انجام داده بود و این خودش مستقیما در جریان نبود و خلاصه خیلی صادقانه میگفت که من این تیکه رو نمیدونم دقیق و اندرو اینجاش رو خودش انجام داده و خلاصه تهش گفت این جلسه از جلسه دفاع دکترام (حدودا چهل سال تو انگلیس) سخت تر بود. خلاصه که بسیار آدم اهل حالی بود و بسیار روی قضیه سوار بود، یعنی هر جور هر کی پیچوند کم نیاورد. یکی از جاهای جالبش جایی بود که این استاد ما که به نسبت هم جوون هست بهش یه کاتالوگ از دستگاههای جدید رو نشون داد و اون گرفت یه نگاهی کرد به دستگاههای توی کاتالوگ و با خنده گفت: اسباب بازیهای جدید!

 

دوم و سوم و اینهاش رو هم دیگه بیخیال! برم بخوابم الان بقیه اش رو براتون آخر هفته مینویسم…

حرف باربط

If you end up with a boring miserable life because you listened to your mom, your dad, your teacher, your priest, or some guy on television telling you how to do your shit, then you deserve it.

~Frank Zappa

از اینجا

حرف بی ربط

من نمیفهمم این شاهدان یهوه آدرس ما را از کجا گیر میاورند. یعنی تا به حال سه بار اسباب کشی کرده ام و هر بار در کمتر از یکی دو ماه سر و کله شان پیدا شده است. ما اول موضع منفعل داشتیم. یعنی همه بروشورها رو میگرفتم و اینکه دستتون درست و میخونمشون و بعد هم در رو میبستم. خلاصه اینکه یه مدتی رویکردم این بود و بعد تصمیم گرفتم که اصلا در همین حد هم نذارم مزاحم بشن و بهشون گفتم که آقاجان اون صندوق پست من رو که میبینی؟ قبل از اینکه بیایی در بزنی و اینها، بنداز تو اون صندوق پست و برو! حتی برگشت گفت حالا که تا دم در اومدی و ما هم اینجا هستیم بذار این رو بهت بدیم و من گفتم نخیر! برو بنداز تو صندوق پست!

این گذشت تا دو شب پیش که طرف، یه آقایی با موهای جو گندمی پشت در بود و گفت سلام و خلاصه اگه یه دختر بچه با موهای زرد دنبال سرش نبود، ممکن بود که حتی فکر کنم طرف ایرانی هست! بعد نگو از همین اهالی شلمرود بوده که گرد پیری به موهاش نشسته بود و فارسی دست و پا شکسته ای هم بلد بود که فکر میکرد میتونه قلب حاجی تون رو باهاش تحت تاثیر قرار بده و خلاصه غافل بود از اینکه من میخوام در سی سالگی خو.دک.شی کنم و زبون فارسی به بیضتین شریفتینم هم نیست! با این حال چون احتمال این بود که این زبون فارسی به مثابه یک نگاه شهوت آمیز (که اون هم بالقوه تیری زهر آلود از سوی شیطان است) قلب حاجی تون رو نرم و به طرف دنیای کفر متمایل کنه، بنده سریع به انگلیسی تبدیل کردم مکالمه رو! حالا در نظر بگیرید که شال و کلاه هم کرده بودم که برم چهار قلم جنس برای یخچالم بخرم که به مثابه آن قسمت از علمای اسلام پاک و مطهر بود! خلاصه بنده خدا شروع کرد به اینکه بعله ما یه جمع شادی و کوچکی هستیم که روزهای یکشنبه اول هر ماه دور هم جمع میشیم و از بیانات عیسی مسیح در انجیل بهره مند میشیم و خوشحال میشیم که محفل ما رو با حضور نورانی خودتون منور کنید حاج آقا! من هم اول خواستم دست به سرش کنم بره، ولی از اونجایی که آخر هفته گذشته فان خاصی نداشتم، کرمم گرفت که این فرمول ها که تو کتاب دینی هست رو روش امتحان کنم ببینم جواب میده یا نه! دوستانی که از محضر من بهره بردن میدونن که رو منبر که بریم خود عزرائیل هم به این راحتی نمیتونه ما رو پایین بکشه!

خلاصه برای این برادرمون اول یه تعریف کامل از اخلاق مسیح ارائه کردیم که با مراجعه به کلیه کتب انجیل موجود هم فکر نکنم بتونید چیزی راجع بهش پیدا کنید! (حالا کنتور که نداشت ما مینداختیم!) براش توضیح دادم که راهی که به سمت “پدر” میره اینقدر باریک هست که به سختی میشه پیداش کرد و برای همین هم مسیح قلب های مستعد رو پیدا میکنه و در هر کدومشون شمعی روشن میکنه که به واسطه نور اون شمع میتونن راه رو پیدا کنن (حالا جدی این قضیه راهی که به سمت پدر میره باریک هست تو انجیله ولی باقی روایت از ” شیخ الشیوخ ابن رونین خراسانی” هست) خلاصه روایت رو چنان تاثیر گذار نقل کردم که مثل پادشاه حبشه داشت اشک تو چشمهاش حلقه میزد و تهش هم گفتم که فکر نکنم مسیح با این رفتار شما که راه میافتین، دست این بچه معصوم رو هم میگیرین و نصفه شبی در خونه مردم رو میزنید خیلی موافق باشه! دیگه خلاصه آقایی که شما باشین عینکش رو دراورد و با دسته اش یه خطی رو زمین کشید و گفت تفاوت دین ما و شما به باریکی این خط هست و بعد هم همونجا تلفن کرد به  سفارت ایران در شلمرود و گفت در مقابل کوهی از طلا و نقره هم حاجی تون رو عوض نمیکنه!!!

tumblr_krq9ubaaAf1qztsrto1_400

حالا این ها رو امروز نشسته بودم با آب و تاب سر ناهار برای منشی دانشکده تعریف میکردم که ازم پرسیده بود آخر هفته چه کار کردی. من هم در حال تعریف که بعله! مرتیکه راه افتاده نصفه شبی دست بچه بدبخت رو هم گرفته اومده در خونه ما گیر داده بیا مسیحی شو! در حال همین افاضات بودم که یه دفعه دیدم یه دانشجوی پی اچ دی که بغل ما نشسته بود داشت به حرفای ما گوش میداد برگشت گفت نخیر! من فکر نکنم که اون بچه به زور اومده باشه و همه شون به خواست خودشون میان و من هم که بچه بودم، شاهد یهوه بودم و میرفتم! خلاصه دیدم حرف بی ربطی زدم که داره بیخ پیدا میکنه گفتم نه بابا! منظورم اینه برا بچه حداقل یه آب طالبی، بستنی چیزی سر راه بگیرن که به خاطر خستگی از مسیح زده نشه! بعد هم که دیگه شروع کردم راجع به ازدواج شقایق و گودرز و اینها صحبت کردن و بحث رو بردم سمت داریوش و کوروش و خلاصه این اجداد ما به داد ما رسیدن سر نهار! اما آقاجان خدایی تو یه جمعی نشستین تا خواهر و مادر همه رو نشناختین نظرات گرانبهاتون رو مثل در و گوهر بیرون نریزید! مطمئنا نمیگن لال هستین…

عصای سفید 3

اول این را ببینید:

حالا هم بنشینید و این یکی را با دقت گوش کنید تا قصه اش را بعدا بنویسم:

نوشته‌های قدیمی‌تر »