خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

گفتم، گفت…

چند روز قبل یکی از بچه های پی اچ دی که هم آفیسی من هم هست، خیلی دپ بود و از صبح که دیدمش فهمیدم که به هم ریخته هست و احتمالا دعوایی چیزی با شوهرش داشته یا چنین چیزی. بسیار بی حوصله میزد و به چند تا سوالهام هم جواب سربالا داد. گذشت تا موقع نهار که سر میز توی آبدارخونه گروه (ترجمه بهتر برای کافی رووم؟؟) نشسته بودیم و داشتیم نهار میخوردیم. برگشتم بهش گفتم:

-امروز میزون نیستی. چیزی شده؟

-[یه کم خوشحال از اینکه یکی داره حالش رو میپرسه]آره! معلومه از قیافه ام؟

گفتم: جیغ میزنه بابا! حالا چته؟

گفت: هیچی حالم خوب نیست! بعضی روزها احساس میکنم که از درون خالی شده ام!

گفتم: اینکه چیزی نیست! من خیلی این احساس رو دارم و واقعا فکر میکنم که هیچ دلیلی برای زندگی کردن وجود نداره! تقریبا الان مدت زیادی هست که به این نتیجه رسیده ام که راجع به همه چیز بی تفاوت شده ام، تقریبا هیچی رو تو زندگی care نمیکنم و دلیلی هم برای این کار ندارم!

این ها رو که گفتم بهش تقریبا برق گرفتش! یعنی انگار از غم خودش یادش رفت و احساس کرد که یک وظیفه درونی توش به وجود اومده که من رو از گمراهی دربیاره، منتها مشکلش این بود که خبر نداشت من الان بیشتر از یه سال هست که دارم رو این تئوری کار میکنم و اصول موضوع و میدانش رو وضع کردم و اینها! خلاصه برگشت گفت:

- مگه میشه؟! تو زن و زندگی نداری ولی پدر و مادر که داری، راجع به اونها چی؟

گفتم: اونها دارن زندگی خودشون رو میکنن و الان من این سالها که نبودم، چرخه زندگی شون نیاستاده و بدون من هم زندگی شون ادامه داشته و واقعا احساس نمیکنم که برای ادامه زندگی احتیاجی به توجه من داشته باشن!

گفت: این احساس تو هست ولی احساس اونها نسبت به تو مسلما این نیست!

گفتم: اولا اینکه احساس اونها چی هست دیگه به مشکل من مربوط نمیشه! در ثانی این که اونها چی باید احساس بکنن تنها فشارهای اجتماعی هست! از نظر بیولوژیکی، اولا انسان مثل هر حیوون دیگه ای تنها برای احساس نیازش به بقاست که بچه دار میشه و در ثانی، باز از نظر بیولوژیکی آدمیزاد تنها به مدت چهار سال اول زندگی بچه اش این احساس رو داره که باید از بچه اش مراقبت کنه و بعد از اون و عملا از وقتی بچه قابلیت راه رفتن روی دو پاش رو به دست میاره ( یعنی میتونه برای به دست آوردن غذاش حرکت کنه) دیگه انسان از نظر بیولوژیکی نیاز به نگهداری از بچه نداره و بسیاری از حیوانات هم هستن که در این مرحله بچه رو اگه خودش خونه رو ترک نکرده باشه، از خونه بیرون میکنن! منتها در جوامع انسانی، به اقتضای پیچیدگی های موجود در اون، نرم تعریف شده این طور حکم میکنه که از بچه تا سن بیشتری نگهداری بشه و الان این سن استقلال بچه ها با پیشرفت جامعه ها بالاتر و بالاتر میره، حتی اگه با صد تا دویست سال قبل هم مقایسه کنیم این سن به طور قابل ملاحظه ای زیاد شده! ما هم در مقابل بیولوژیکمون میایستیم تا خارج از نرمهای جامعه عمل نکنیم و برای همین هم تا سالها بعد از اون سن بیولوژیک از بچه نگهداری میکنیم و اسمش رو هم عشق و علاقه به بچه میذاریم، منتها در عالم واقع دلیلش اینه که بچه چهار ساله نمیتونه رزق و روزی خودش رو به دست بیاره و ول کردن بچه ها تو اون سن باعث به هم ریختگی جامعه میشه، وگرنه که تا همین چند صد سال قبل هم دختر بچه رو از هفت سالگی شوهر میدادن و از نه سالگی بایستی که میزاییده و ایضا، حتی از همین پدران ما، کم نیستند کسانی که به قول معروف حتی قبل از اینکه دست چپ و راستشون رو بلد باشن باید کار میکردن و نون آوری برای خانه!

تقریبا شوک شده بود از ضرب حرفهای من و سعی داشت تا مواضعش رو پیدا کنه! بهش فرصت ندادم و ادامه دادم:

خیلی چیزهای دیگه ام هست که تنها و تنها ما انجام میدیم و این دلیلش این هست که جامعه برای ما اون نرم ها رو این طوری تعریف کرده! مثال واضحش عادت به خوردن نمک با غذا هست! ذائقه انسان با نمک میانه خوبی نداره و اون رو پس میزنه ولی نوع بشر معمولا بچه اش رو عادت میده از همون روزهای اول به خوردن نمک به همراه غذا و اینطوری ما یه نرم برای مقدار نمکی که تو غذامون باید باشه، تو ذهنمون تعریف میشه و بعد که بزرگ شدیم همین نرم رو به بچه هامون منتقل میکنیم و این نرم تقریبا تو تمام جامعه به یه مقداری مشخصی میرسه! به همین نسبت هست وجود فلفل در غذاهای هندی و مکزیکی و یا بوی غذاهای چینی و غیره که همه نرم های تعریف شده از طرف جامعه است و چیز واقعی و یا بهتر بگم مستدلی نیست! این طوری که نگاه بکنی خیلی چیزها هست تو زندگی که فقط از طرف جامعه برات تعریف شده و اگر تنها یه چرا قبلش بذاری، یهو بنیادش میاد پایین!

با لحن شاکی گفت: نمیشه که پشت هر چیزی یه “چرا” بذاری! اینطوری که زندگی کار نمیکنه!

گفتم: اتفاقا میشه که این کار رو کرد و من فکر میکنم که این کار باید انجام بشه، چرا که آدم تا آخر عمر نمیتونه و نباید که در تناقضات زندگی کنه! شاید یکی مثل من که جامعه ام رو به صورت ضربتی عوض کرده ام این کار راحت تری باشه! اینکه خیلی کارها در جامعه ی قبلی انجامش نرمال بود و اینجا غیر طبیعی و برعکس، من رو به این سمت سوق میده که از خودم بپرسم چرا! و اینجاست که میفهمی که خیلی از این سوالها در واقع جواب ندارد! یک اکبر آقایی برای بار اول این کار رو کرده و بعد همه مثل گوسفند پشت سرش پریدن!†

خلاصه میخوام بگم پرسیدن این سوالها اوضاعم رو بدتر از اونچیزی که الان هست نمیکنه! البته قبول دارم افراد تا وقتی که در جامعه خودشون هستن، یعنی جامعه ای که درش بزرگ شدن، این سوالها براشون خیلی هزینه بر و ساختار شکنی هست، چون به هر حال آدمها از دسته حیوونات اجتماعی هستن و دوست ندارن که با پرسیدن درباره علت نرمهای اجتماعی، و پرسیدن از اینکه چرا پادشاه لخت است، خودشون رو از فواید زندگی در جامعه محروم کنن! هر چند که من در واقع با در اومدن یک باره از جامعه که معیارها رو یه بار برام تعریف کرده بود و تلاش برای ورود به جامعه ای جدید که حداقل تا سی سالگی قراره در اون زندگی کنم، برایم نسبت به دلیل خیلی از رفتارها سوال ایجاد شده باشه، اینکه چه منطقی هست پشت خوردن خامه و مربای ترش و تخم مرغ و آرد و نخود با هم، اینکه چرا این ترکیب دهشتناک برای یه سری مردم باید اینقدر خوشمزه به نظر بیاد و یا اینکه دوغ که اینقدر من دوست دارم، در تعریف خیلی از اینها تنها تکرار محتویاتش هم تهوع آور باشد!

البته توجه دارین که غذا مثال خوبی نیست چون خیلی ترکیبات غذایی بر مبانی محل زندگی آدمها دولپ شده و معمولا منطقه زندگی ما برامون بعضی طعمها رو که بدنمون نیاز بیشتری به ترکیبات به وجود آورنده شون داره، تعیین میکنه، با این حال حتی دیده شده که با تبلیغات حتی میشه همین رو هم دور زد، نمونه واضحش غذای مزخرفی به نام سوشی که اینطور مثل سرطان در دنیا اسم و رسم در کرده و گسترش پیدا کرده!

خلاصه که دیگه این بنده خدا نتونست از زیر این طوفان استدلالات سالم دربیاد و ما هم همینطوری هی کوبوندیم و رفتیم جلو تا همه چیز زندگی رو پیش نظر این بابا بیخود نشون دادیم و بی دلیل و این که هیچ چیز اصیلی تو دنیا به جز چیز وجود نداره و بیچاره دست و پا میزد که یه طوری قد علم کنه و برای همین هم زد به صحرای کربلا که اگه هیچ چیز اصیلی وجود نداره، پس تو چرا ظهرها تو آفیس نماز میخونی؟

من هم واقعا از اینکه این چون نتونست جواب بده، بحث رو شخصی کرد، بدم اومد و گفتم اون یه سوال شخصی هست که به تو ربطی نداره مسلما! بعد هم چون که بحث رو بیشتر کشش نده، بهش گفتم که اینها رو همه داشتم شوخی میکردم که از این حال و هوات در بیایی، هر چند راضی نشد و مشکلش هرچی که بود فکر کنم یادش رفت از ناراحتی اینکه برای سوالهای من جواب خوبی نداشت! فکر کنم ذهنش حسابی تکونده شده بود بیچاره…

 

†: جا جا داره که یادی کنم از اون چهارصد و پنجاه گوسفندی که چند سال پیش تو ترکیه، وقتی سه تا چوپونشون در غفلت و در حال خوردن نهار بودن، بعد از اینکه اولیشون از دره ای در اون حوالی پایین افتاده، بقیه همه یکی بعد از دیگری از اون دره پایین پریدن! یه موقعی یه معلمی داشتیم در دبیرستان که اگر یکیمون جواب غلط میداد و بقیه هم همون رو تکرار میکردن، میگفت باز اولی تون پرید!! یه بار پرسید که یه وزنه 45 کیلویی داریم و یه نخ بهش میبندیم، نیروی کشش نخ چقدر است؟ بعد همینطور از میز اول شروع کرد به پرسید و همه میگفتن چهارصد و پنجاه نیوتن و اون از بعدی میپرسید و به همین ترتیب از سی نفر پرسید تا نفر سی و یکمی گفت ما نمیدونیم چون صورت مسئله معلوم نکرده که آیا وزنه از نخ آویزونه یا نخ از وزنه آویزونه یا اصلا چیزی از چیزی آویزون هست یا نه! به هر حال معلم این کار رو کرد تنها برای اثبات تئوری حرکت گوسفند وار ما در کلاس به دنبال هم!!

نوستالژی

بچه که بودیم یکی از سرگرمی هامون این بود تا یه آدم تازه واردی رو میدیدیم زود رو یه تیکه کاغذ این متن زیر رو براش مینوشتیم و هی با ذوق ازش میپرسیدیم میتونی بخونی ما رو این کاغذ چی نوشتیم. البته خوب واضحه که اون موقع از راست به چپ این رو مینوشتیم ولی الان که داشتم مینوشتم حواسم نبود و بعد متوجه شدم که ناخودآگاه از چپ به راست نوشتمش. این هم از نشانه های پیری! علی ای حال، گفتم به یاد اون موقع ها بنویسم بذارم اینجا ببینم کسی یادش مونده این رو یا نه!

ramzi

اول

در یکی دو پست اخیر برادر ارزشی مون مهندس خسته در باب خوبیهای رم نسبت به کانادا و این حرفا، بنده تازه به این صرافت افتادم که بنویسم چرا من پذیرش پی اچ دی دانشگاه ونیز رو که انصافا شرایط خوبی هم داشت، رد کردم و تو همین شلمرود خودمون باقی موندم. خوب برای کسایی که کم و بیش تو قضایای کار ما بودن از طریق همین وبلاگ چلچله، میدونن که تا همین اواخر هم کمی تا قسمتی لنگ در هوا بودم، تا زد و گردونه شانس سر خونه ما اومد و سه تا پوزیشن همزمان به تورمون خورد که دو تاش تو همین شلمرود بود و اون یکی دیگه ایتالیا. استاد ایتالیایی البته که از نظر زبان انگلیسی بنده خدا چرخش لنگ بود و دو سه ماه پیش که بهش زنگ زده بودم، انگار که سوزنش گیر کرده باشه در جواب همه سوالهای من تنها با این جمله پاسخ میداد که مدارکت را بفرست و بعد دیگر خبری ازش نشد و من هم فکر کردم این پوزیشن هم لای دست کس دیگر رفت. از طرف دیگه استادی که سال گذشته در آزمایشگاهش دستیار تحقیقش بودم و اسمم به عنوان اینونتور در یکی از پتنت های شرکتش ثبت شده الان، یک پوزیشن خیلی بهتر با شرایطی پیشنهاد کرد که تقریبا تمام گزینه های دیگه من از روی میز حذف شد. تا خبر از ایتالیا رسید و البته این بود که من دیدم چقدر نامه های ریجکشن و اکسپتنس شبیه به هم هست و هر دو رو حداقل یک و نیم پاراگراف اول رو باید بخونی و تا پایین بری تا بفهمی که حالا اینها آخرش منظورش اینکه شما رو قبول کردن یا اینکه رد کردن. به هر حال شانس این استاد ما خوند براش که من همینجا موندم…

اما حالا سوای اینها میخواستم بگم که دوستان عزیز دلم، از نظر این بنده ال-احقر، شیخ الشیوخ رونین شلمرودی دام ظله عالی، کیفیت زندگی واقعا به مکان بستگی نداره و به اون چیزی بستگی داره که تو کله شما میگذره! این شلمرود برای مثال در تمام رنکینگ های کیفیت زندگی و آموزش و امکانات اجتماعی و رفاه و سلامت و اینها تو پنج کشور اول دنیاست و با این حال یکی از بالاترین نرخ های خودکشی رو داره. خیلی مردم هستن که تنها و یا با سگ و گربه شون زندگی میکنن و اتفاقا از این اوضاع خیلی هم ناراضی نیستن! مثلا شهر ما با حومه حدود هشتصد هزار نفر جمعیت داره و در حدود ششصد هزارتا هم خونه و با این حال هنوز که هنوز، پیدا کردن خونه در اینجا برای خودش به نوعی مصیبت هست. نه فقط برای دانشجوی خارجی بلکه برای خود دانشجویان شلمرودی هم همینطوره! خوب چرا؟ واسه اینکه تعداد زیادی خونه تک سرنشین (بر وزن خودروی تک سرنشین) اینجا هست. حتی چیزی که من واقعا هرطور با خودم کلنجار رفتم و نتونستم با خودم هضمش کنم این بود که خیلی وقتها دو نفر شریک زندگی در خونه های جدا از هم زندگی میکنن و فقط شب جمعه ها میرن پیش هم. خلاصه که زندگی و تنهایی اش جایی اینقدر بهت فشار میاره که شروع میکنی به همه چیزش فحش دادن. اینقدر من دانشجو و مقیم ایرانی دیده ام که روزشان شب و شبشان روز نمیشود اگر  به هرچیزی که اینجا هست یک دوجین فحش خواهر مادر ندهند در حالی که دانشجوهای دکتری حداقل حقوق خوبی از دانشگاه می گیرند و مقیم ها هم که پاس شلمرودی دارند و به ظاهر از مزایای زندگی اینجا بهره مند هستند.

خیلی دانشجوها رو دیدم که از اینجا رفته اند به کانادا یا آمریکا به این امید که زندگی بهتری (با کیفیت تری) از نظر اجتماعی را تجربه خواهند کرد و بعد که یک چند ماهی در آنجا ماندند و با مجسمه آزادی عکس گرفتند و از گرند کنیون بازدید به عمل آوردند و خوب در فیس بوک و سایر شبکه اجتماعی عکس هایشان را آپلود کردن، تازه میفهمند که زندگی در اینجا و آنجا ندارد و در هر دو جا باید مثل آن حیوان دراز گوش چهار پا کار کرد و با خودشان فکر میکنند که اگر اروپا میماندند خیلی بهتر بود و حداقل تا ایران نهایت پنج ساعت به اندازه یک پرواز راه بود.

کنار اینها حقایقی هم وجود دارد که گاهی ممکن است مثل سنگ به صورتتان بخورد. مثلا انتظار ندارید مقاله ای که شما کار کرده اید را استادتان به نام دانشجوی دیگری چاپ کند ولی این اتفاق میافتد. انتظار ندارید که بی منطقی و مادر جند.ه.گ.ی ببینید ولی میبیند، از اینجا برای خودتان بهشت تصویر کرده بودید چون راجع به رتبه بالای رفاه و ضریب جینی و نرخ تورم نزدیک به صفر و هوای تمیزش شنیده بودید و بعد کلی تصور خلاف واقع برای خودتان رویا کرده بودید و بعد خیلی هایش اصلا آنطور که شما فکر میکرده اید نبوده و این میشود که با صورت میخورید به دیوار!

نکنید این کار را با خودتان جان من! نکنید! هر جا که زندگی میکنید، چشمهایتان را بگردانید ببیند که چطوری میتوانید از همان امکاناتی که دورتان دارید خوب استفاده کنید و زندگی تان را قشنگ تر کنید، دائم در این آرزو نباشید که اگر محل زندگی تان عوض شود یک دفعه جهش عمده ای در شرایطتان ایجاد میشود، میدانم این ها که میگویم کلیشه ای ست اما کلیشه ها هم دلیلی داشته اند که به وجود آمده اند. بله دوستان! بپرهیزد از تبدیل شدن به استریوتایپ دانشجوی دپ آویزون در خارج مثل من که میخواهم در سی سالگی خو.د.کشی کنم و نه تنها به تخمم نیست که فرق شلمرود با ایتالیا چیست، بلکه فرق اروپا و آمریکا و دماغه امید نیک هم برام در حد فرق … با …. است. مودبانه اش میشه اینکه همشون یه کثافتند!

دوم

من قرار بود برای آزمایشگاه یک دستگاه بخرم و برای این منظور دو تا برند معروف رو گیر آوردم و درباره مزایا و معیاب هر کدوم یک لیست درست کردم و بردم برای استاد مربوطه که میخواست پول بده و دستگاه ها رو بخره! این استاد ما هم که یک شلمرودی به تمام معنا!

شلمرودی به تمام معنا یعنی چی؟ یعنی اینجا هر بچه ای که به دنیا میاید یک پولی در حد دویست سیصد هزار تومن ماهانه از طرف دولت به عنوان مستمری میگیرد تا یه سنی! این پول رو تا شانزده سالگی به پدر و مادر اینها به عنوان قیم پرداخت میکنه دولت. بعد اینها بچه هاشون میشنینن با ننه باباهه حساب کتاب که قرون پولشون اینور اونور نشه! چنان سرشون تو حساب کتاب هست که آدم دیوانه میشه. اگه مهنونی برای شش نفر بگیرن شش تا تکه گوشت درست میکنند و شش تا سیب زمینی آبپز میکنند و نه حتی یک دونه بیشتر! اگر مهمونی رسمی تر باشه و تو سالن، مثل مهمونی که من هفته دیگه دعوت هستم به مناسبت فارغ التحصیل شدن یکی از دانشجوهای دکتری و یا امثال این مهمانی، صاحب مهمونی یه شماره حساب بهت میده که به حساب پول بریزی اگه میخواهی مهمونی رو شرکت کنی و این سوای اون هدیه کوچکی هست که معمولا باید بخری و همینطوری برای اهلش، خودشون باید نوشیدنیشون رو ببرن، اینها رو میگم که دستتون بیاد شلمرودی تیپیکال که میگم یعنی چی..

خلاصه این استاد ما شروع کرد به بازی کردن با این دو تا کمپانی تا ببینه که چقدر میشه چونه زد! کار رسید به اینجا که یکی از این کمپانی ها زنگ زد و شروع کرد صفحه گذاشتن پشت سر اون یکی کمپانی و اصلا اتفاقات و مسائلی افتاد که من اگه به چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم! نشون به این نشون که استاد ما تونست در نهایت چهل و پنج درصد از یکی از این تولید کننده ها تخفیف بگیره! تازه یکی دیگه از افراد گروه بهش گفت که بردار زنگ بزن به اون کمپانی دیگه و بهشون بگو که رقیبشون چی پشت سرشون گفته و مطمئن باش که میتونی باز هم همینطوری قیمت رو پایین تر هم بکشی! تو این اوضاع احوال من برگشتم به استاد گفتم که این بی شرفها مگه چقدر کشیده بودن رو قیمت اصلی که الان چهل و پنج درصد دارن تخفیف میدن و مطمئنا سود هم میبرند از این معامله؟؟! استادم نگاهی کرد و گفت: “رونین جان! این کپیتالیزم که میگن همینه دیگه!”

بنده خدا بابام! یادم هست ایران که بودیم و من با بابام میرفتم خرید گاهی، ابوی محترم سر چونه زدن که میشد، از نصف قیمت مقطوع شروع میکرد مغازه داره هم جیغ و داد که نه نمیشه و اینها و تا میرسیدیم به این نقطه که مثلا سی تا سی و پنج درصد تخفیف میگرفتیم تهش! من همیشه خجالت میکشیدم سر این موضوع و به ابوی میگفتم زشته چونه بزنیم و بابام هم میگفت بچه جان تو این مغازه دارها رو نمیشناسی! حالا بعد این مدت که بیشتر مغز تو کله ام اومده و دیگه میبینم یکی از معروفترین برندهای اروپایی حداقل پنجاه درصد سود کشیده رو کارش، خیلی غصه میخوردم که چرا من موقع چونه زدن های ابوی محترم سر قیمت به جای یار خاطر بودن، خار خاطر بودم! آخرین سری که ایران بودم، تو بازار تجریش همین تیپی چونه زدم و یه چهل درصد تخفیف گرفتم سر خرید چند تا تیکه جنس! چه حالی داد…

سوم

داشتم میگفتم. اینجا الان که کم کم هوا نه تنها ناجوانمردانه، بلکه مثل سگ سرد شده و از ماتحت انسان نرمال قندیل آویزون میشه سر همین چهار قدم تا دانشگاه رفتن، به این فکر افتادم که چه بلاهتی بود این رد کردن پذیرش دانشگاه ایتالیایی اما خوب میگفتم که هر جای دنیا که بروید دنیا همین رنگ است. من همون سال اول در یکی از درسهای فوق با دو تا ایتالیایی و دو تا شلمرودی در یه گروه تحقیق بودیم و قرار میذاشتیم ساعت یک تا یک و نیم دور هم جلسه بذاریم برای نوشتن تحقیق. بعد ماها از پنج دقیقه به یک میومدیم سر قرار و خبری از اون دو تا ایتالیایی نبود. این میشد که هی این دو تا شلمرودی حرص میخوردن و این پا و اون پا و بعد یه ربع ساعت، ما میرفتیم سه تایی کار رو انجام میدادیم و کار که تموم میشد، یه دفعه میدیدی که این دو تا ایتالیایی تازه نهار خورده و از اون ته آروغ زنون و خندون دارن میان که خوب بالاخره این جلسه که با هم داشتیم کجا هست و … یعنی این طور بگم آدم میخواست جفت پا بره تو شکم و زیر شکم طرف. تهش نشستم با خودم سنگهام رو وا کندم و به این نتیجه رسیدم که همین شلمرود برای من بهتره! خلاصه که میخوام بگم این که اخلاقیات اون محیط هم باهاتون بخونه مهمه، نشید مثل اون دختر بنده خدا که رفته بود میلان دکتری معماری بخونه و بعد سر یه سال انصراف داد و با کلی ضربه روحی که خورده بود برگشت ایران…

چهارم

ضمنا یه چیزی که میخواستم در ادامه اون پست های اپلای بنویسم و بعدا بیخیال شدم همین قضیه ریسک در هنگام اپلای به علت عدم شناخت ما از خیلی گروههای کاری در اینجاست. چند وقت پیش من با یه ایده رفتم پیش استادم که ببینم میشه تبدیل به یه شرکتش کرد و از بالاش وام گرفت و اینها و استادم گفت که چند سال قبل اتحادیه اروپایی ده میلیون یورو داده دست یه استاد انگلیسی که روی این موضوع تحقیق کنه. بعد این استاد انگلیسی و تیمش از همون اولش یه اشتباه استراتژیک (در حد دو دو تا پنج تا!!) در انتخاب مسیر تحقیقاتی شون داشتن و  تمام این ده میلیون یورو رو هم سر همین قضیه به فلان خر زدن. این معنی اش اینه که در طی این چند ساله که داشتن تحقیق میکردن کلی دانشجوی فوق لیسانس و دکتری قبول کردن در دانشگاههای این طرح و از بالای همون بودجه هم ساپورتشون کردن تا رو این موضوع کار کنن و خلاصه این استاد ما که خرج هر قرون رو داره، پاشده رفته یه کنفرانس پیش اینها و یقه این استاد انگلیسی بسیار مشهور رو هم گرفته که بابا جان این ایده شما که این ده میلیون رو روش خرج کردین از اولش واضح بوده که به این دلیل و اون دلیل ایده غلطیه و مسیر تحقیقتون اشتباه بوده و یارون انگلیسی هم به خاطر آبروی حرفه ای اش یا هر چی زیر بار نرفته و شروع کرده قلنبه بار این استاد ما کردن و استاد ما هم که بچه دروازه غار شلمرود هست، دیگه آمپر چسبونده و شروع به داد و بیداد که بابا این ده میلیون یورو پول اتحادیه اروپایی بوده و نه اینکه ننه ات سر چهار راه کاسبی کرده باشه که این طوری مالیدی به پول رفته! علی الخصوص که این شلمرودی ها دل خوشی از اتحادیه اروپایی ندارن من باب اینکه به خاطر درامد بالای کشورشون باید مقدار زیادی پول توی طرحهای اتحادیه اروپا مشارکت کنن و از طرف دیگه به علت جمعیت کمشون طرحهایی که به شکلی کمک به طرحهای خود شلمرود هست معمولا اولویت پایینی دارن.

حالا من داشتم تو این قضایا فکر میکردم به اینکه چقدر دانشجوی دکتری از سر این طرح اشتباه و از زیر دست این استاد عوضی دراومده و این شد که رو کردم به استادم گفتم چقدر خطرناکه که آدم برای دکتری به طور کور اپلای کنه! جالبش اینکه من نمیدونم این استاد ما چه مکالمه ای داشته با اون استاد انگلیسی که همونجا برگشت حتی عکسش رو هم برای من از تو اینترنت سرچ کرد به عنوان گه ترین ریسرچر اروپایی نشون داد و تاکید کرد که از نظر شخصیتی بسیار آدم بیشعوری هست! :)

خلاصه که خسته جان، آدم گاهی با یه مسافرت برای یه کنفرانس ممکنه که به نتایجی رسیده باشه، ولی هیچ وقت نباید آروزی چیزی که از دور صداش خوشه رو بکنه، به قول مادر گرامی تون گاهی خدا ممکنه که گوشش دم دهان آدم باشه و بعد خر بیار و باقالی بار کن…

اول

یک بنده خدایی استاد انگلیسی که الان تو مایه های شصت هفتاد سال سن داره، ده دوازده سال پیش به همراه یکی از دانشجوهاش که اون هم الان استاد مطرحی شده، یه مقاله ای نوشتن و یک روش خیلی کاربردی برای تولید ماده ای ابداع کردن. بعد در طی این سالها، تعداد بیشماری دانشگاه کار ایشون رو تو زمینه های مختلف توسعه دادن و برای مثال تنها در گروهی که من کار میکنم، حداقل دو دانشجوی دکتری، سه دانشجوی فوق لیسانس و یک پست داک به همراه دو تا استاد این مقاله رو در چهار جهت متفاوت و برای کاربردهای متفاوت با مواد مختلف توسعه دادن. حالا امروز استاد ما این بنده خدا رو دعوت کرده بود که از انگلیس بیاد شلمرود و ما سوالهامون رو ازش بپرسیم. حالا حساب کنید هر کی تو اون جلسه بود تقریبا متن مقاله رو حفظ بود و مقاله رو شخم زده بود. بنده خدا رو نزدیک سه چهار ساعت چنان سوال پیچ کردیم از کاری که ده سال قبل کرده بود که نفسش بند اومده بود. خیلی جاها رو هم دانشجوش انجام داده بود و این خودش مستقیما در جریان نبود و خلاصه خیلی صادقانه میگفت که من این تیکه رو نمیدونم دقیق و اندرو اینجاش رو خودش انجام داده و خلاصه تهش گفت این جلسه از جلسه دفاع دکترام (حدودا چهل سال تو انگلیس) سخت تر بود. خلاصه که بسیار آدم اهل حالی بود و بسیار روی قضیه سوار بود، یعنی هر جور هر کی پیچوند کم نیاورد. یکی از جاهای جالبش جایی بود که این استاد ما که به نسبت هم جوون هست بهش یه کاتالوگ از دستگاههای جدید رو نشون داد و اون گرفت یه نگاهی کرد به دستگاههای توی کاتالوگ و با خنده گفت: اسباب بازیهای جدید!

 

دوم و سوم و اینهاش رو هم دیگه بیخیال! برم بخوابم الان بقیه اش رو براتون آخر هفته مینویسم…

حرف باربط

If you end up with a boring miserable life because you listened to your mom, your dad, your teacher, your priest, or some guy on television telling you how to do your shit, then you deserve it.

~Frank Zappa

از اینجا

حرف بی ربط

من نمیفهمم این شاهدان یهوه آدرس ما را از کجا گیر میاورند. یعنی تا به حال سه بار اسباب کشی کرده ام و هر بار در کمتر از یکی دو ماه سر و کله شان پیدا شده است. ما اول موضع منفعل داشتیم. یعنی همه بروشورها رو میگرفتم و اینکه دستتون درست و میخونمشون و بعد هم در رو میبستم. خلاصه اینکه یه مدتی رویکردم این بود و بعد تصمیم گرفتم که اصلا در همین حد هم نذارم مزاحم بشن و بهشون گفتم که آقاجان اون صندوق پست من رو که میبینی؟ قبل از اینکه بیایی در بزنی و اینها، بنداز تو اون صندوق پست و برو! حتی برگشت گفت حالا که تا دم در اومدی و ما هم اینجا هستیم بذار این رو بهت بدیم و من گفتم نخیر! برو بنداز تو صندوق پست!

این گذشت تا دو شب پیش که طرف، یه آقایی با موهای جو گندمی پشت در بود و گفت سلام و خلاصه اگه یه دختر بچه با موهای زرد دنبال سرش نبود، ممکن بود که حتی فکر کنم طرف ایرانی هست! بعد نگو از همین اهالی شلمرود بوده که گرد پیری به موهاش نشسته بود و فارسی دست و پا شکسته ای هم بلد بود که فکر میکرد میتونه قلب حاجی تون رو باهاش تحت تاثیر قرار بده و خلاصه غافل بود از اینکه من میخوام در سی سالگی خو.دک.شی کنم و زبون فارسی به بیضتین شریفتینم هم نیست! با این حال چون احتمال این بود که این زبون فارسی به مثابه یک نگاه شهوت آمیز (که اون هم بالقوه تیری زهر آلود از سوی شیطان است) قلب حاجی تون رو نرم و به طرف دنیای کفر متمایل کنه، بنده سریع به انگلیسی تبدیل کردم مکالمه رو! حالا در نظر بگیرید که شال و کلاه هم کرده بودم که برم چهار قلم جنس برای یخچالم بخرم که به مثابه آن قسمت از علمای اسلام پاک و مطهر بود! خلاصه بنده خدا شروع کرد به اینکه بعله ما یه جمع شادی و کوچکی هستیم که روزهای یکشنبه اول هر ماه دور هم جمع میشیم و از بیانات عیسی مسیح در انجیل بهره مند میشیم و خوشحال میشیم که محفل ما رو با حضور نورانی خودتون منور کنید حاج آقا! من هم اول خواستم دست به سرش کنم بره، ولی از اونجایی که آخر هفته گذشته فان خاصی نداشتم، کرمم گرفت که این فرمول ها که تو کتاب دینی هست رو روش امتحان کنم ببینم جواب میده یا نه! دوستانی که از محضر من بهره بردن میدونن که رو منبر که بریم خود عزرائیل هم به این راحتی نمیتونه ما رو پایین بکشه!

خلاصه برای این برادرمون اول یه تعریف کامل از اخلاق مسیح ارائه کردیم که با مراجعه به کلیه کتب انجیل موجود هم فکر نکنم بتونید چیزی راجع بهش پیدا کنید! (حالا کنتور که نداشت ما مینداختیم!) براش توضیح دادم که راهی که به سمت “پدر” میره اینقدر باریک هست که به سختی میشه پیداش کرد و برای همین هم مسیح قلب های مستعد رو پیدا میکنه و در هر کدومشون شمعی روشن میکنه که به واسطه نور اون شمع میتونن راه رو پیدا کنن (حالا جدی این قضیه راهی که به سمت پدر میره باریک هست تو انجیله ولی باقی روایت از ” شیخ الشیوخ ابن رونین خراسانی” هست) خلاصه روایت رو چنان تاثیر گذار نقل کردم که مثل پادشاه حبشه داشت اشک تو چشمهاش حلقه میزد و تهش هم گفتم که فکر نکنم مسیح با این رفتار شما که راه میافتین، دست این بچه معصوم رو هم میگیرین و نصفه شبی در خونه مردم رو میزنید خیلی موافق باشه! دیگه خلاصه آقایی که شما باشین عینکش رو دراورد و با دسته اش یه خطی رو زمین کشید و گفت تفاوت دین ما و شما به باریکی این خط هست و بعد هم همونجا تلفن کرد به  سفارت ایران در شلمرود و گفت در مقابل کوهی از طلا و نقره هم حاجی تون رو عوض نمیکنه!!!

tumblr_krq9ubaaAf1qztsrto1_400

حالا این ها رو امروز نشسته بودم با آب و تاب سر ناهار برای منشی دانشکده تعریف میکردم که ازم پرسیده بود آخر هفته چه کار کردی. من هم در حال تعریف که بعله! مرتیکه راه افتاده نصفه شبی دست بچه بدبخت رو هم گرفته اومده در خونه ما گیر داده بیا مسیحی شو! در حال همین افاضات بودم که یه دفعه دیدم یه دانشجوی پی اچ دی که بغل ما نشسته بود داشت به حرفای ما گوش میداد برگشت گفت نخیر! من فکر نکنم که اون بچه به زور اومده باشه و همه شون به خواست خودشون میان و من هم که بچه بودم، شاهد یهوه بودم و میرفتم! خلاصه دیدم حرف بی ربطی زدم که داره بیخ پیدا میکنه گفتم نه بابا! منظورم اینه برا بچه حداقل یه آب طالبی، بستنی چیزی سر راه بگیرن که به خاطر خستگی از مسیح زده نشه! بعد هم که دیگه شروع کردم راجع به ازدواج شقایق و گودرز و اینها صحبت کردن و بحث رو بردم سمت داریوش و کوروش و خلاصه این اجداد ما به داد ما رسیدن سر نهار! اما آقاجان خدایی تو یه جمعی نشستین تا خواهر و مادر همه رو نشناختین نظرات گرانبهاتون رو مثل در و گوهر بیرون نریزید! مطمئنا نمیگن لال هستین…

عصای سفید 3

اول این را ببینید:

حالا هم بنشینید و این یکی را با دقت گوش کنید تا قصه اش را بعدا بنویسم:

من و موج زندگی!

بیشترتون احتمالا میدونین که تعادل سه تا حالت داره، تعادل پایدار، ناپایدار و بی تفاوت! مثال همیشگی برای بیان این سه حالت، مثال مخروطه. اگه این مخروط از طرف قاعده رو زمین باشه، اصطلاحا در تعادل پایدار هست. تعادل ناپایدار یعنی بخواهی همین مخروط رو از طرف نوکش بذاری رو زمین، هزاری هم که زور بزنی و واسته تو اون حالت، فوتش که بکنی دوباره میافته! تعادل بی تفاوت هم یعنی از پهلو بذاریش روی زمین، در این حالت دیگه اصلا افتادن و ایستادن و اینها براش معنی نداره و هر چی هم قل بخوره، باز در حال تعادله.

حالا منظور اینکه دیروز داشتیم با یکی از این محقیقین فرانسوی دانشکده گپ میزدیم. پرسیدم حالت چطوره! جواب داد فعلا که خوبه! بعد یه مقداری فکر کرد و یه دفعه برگشت گفت: من تو دوران دانشجویی یه چیزی رو فهمیدم و اون اینکه وقتی تو نقاط اوج زندگی هستی، تعادل موجود بسیار ناپایدار هست و سریع به هم میخوره، در حالی که اگه تو نقاط بدبختی و بدبیاری باشی، تعادل بسیار پایدار خواهد بود و مدتها طول میکشه که بتونی خودت رو بکشی ازش بیرون! من هم گفتم دارم دنبال یه نقطه ای از این سیستم میگردم که تعادل بی تفاوت در اوج داشته باشم! جواب داد که مطمئن نیستم که چنین تعادلی حول نقطه خوشبختی وجود داشته باشه ولی بهت توصیه میکنم که هر وقت احساس کردی تو اوج هستی قدر هر لحظه اش رو بدون و بزن رو تخته! و همین طور که با دستش ضرب گرفته بود رو در چوبی اتاق، از اتاق رفت بیرون…

در همین حال من هم تصمیم گرفتم که بیام و دیدگاهم با توجه به بحثی که داشتم، راجع به زندگی و فراز و نشیب های اون در یه پست جداگانه بنویسم، ولی از اونجایی که میگن یه تصویر میتونه گویاتر از کلی نوشته باشه و اینکه سر شما هم درد نیاد، نشستم و دیدگاهم رو تصویر کردم و موقعیت فعلی ام رو هم روی تصویر علامت گذاری کردم! این شما و این هم نقاشی رونین هشت ساله از شلمرود با عنوان “من و موج زندگی”!

zendegi

جایزه صلح نوبل

دوباره اخیرا بعد از دادن جایزه صلح نوبل به اوباما یاد جدل دو سال پیشم افتادم با دو سه تا دانشجوی سوئدی سر محل تامین بودجه این جوایز که از کارخانجات اسلحه سازی شخص نوبل با نام بوفورش تامین میشه. برای توضیح بیشتر اینجا رو تو خود سایت رسمی جایزه نوبل متونین بخونین، منتها من یه چند تا تیکه اش رو گذاشتم جهت انبساط خاطر:

اول اینکه یادمه بچه که بودیم یه کارتونی پخش میشد به نام مشاهیر دنیا که من خیلی هم دوستش داشتم و یه قسمتیش هم برای آلفرد نوبل بود و توش میگفت که این بنده خدا اول دینامیت رو اختراع کرد که تو کارهای اکتشاف معدن ازش استفاده بشه ولی بعد یهو متوجه شد که از دینامیت دارن تو جنگ ها برای کشتن آدمها استفاده میکنن. این بود که خیلی ناراحت شد و این جایزه نوبل صلح رو گذاشت برای کسایی که در راه صلح تلاش میکنن. حتی اگه این حرف رو هم باور کنیم، سوال جالبتریش این هست که بعد از اینکه حضرت آقاشون متوجه شدن که با این چه خوب هم میشه آدم کشت، چرا عوض بستن آن کارخانه یا هر کار دیگه ای شروع به توسعه انواع توپ و راکت و اینها کردن یا اینکه اصولا کارخانه اسلحه سازی شون رو برای فانش ساخته بودن یا برای اینکه یکشنبه ها برن توش به جون حضرت مسیح دعا کنن:

During the last decade of his life, Alfred Nobel came to engage himself in the development and exploitation of different weapons technology inventions, for instance rockets, cannons and progressive powder.

دوم اینکه چرا وقتی که مخالفین بهشون تذکر میدادن، چنین جوابی دادن:

In 1891, he commented on his dynamite factories by saying to the countess: “Perhaps my factories will put an end to war sooner than your congresses: on the day that two army corps can mutually annihilate each other in a second, all civilised nations will surely recoil with horror and disband their troops.”

که دیگه اینجاش خود سایت رسمی نوبل هم کم آورده و میگه طرف اینقدر عمر نکرد که جنگ جهانی اول رو ببینه و بفهمه که چقدر این حرفش ابلهانه بوده…

و آخر هم واسه اینکه بفهمین من اگر دارم میرینم به این جایزه صلح نوبل، نه به خاطر پدرکشتگی هست و نه واسه اینکه امسال به من ندادن، بخوانید این جملات انیشتین رو که خودش هم باز تو یه ماجرای مشابهی غرق کثافت هست:

Einstein drew his conclusion from this: “Alfred Nobel invented an explosive more powerful than any then known — an exceedingly effective means of destruction. To atone for this ‘accomplishment’ and to relieve his conscience, he instituted his award for the promotion of peace.”

در ستایش خو.د.کشی

اتفاقا بنده معتقدم که این اسلام در حق ما خیلی ظلم کرده که خو.د.کشی رو حرام کرده (بگذریم اگر تبصره و اینهاش رو بدی تنگ دستش ممکنه به بهشت هم بری با خودکشی) در صورتی که به نظر بنده اگه که برنامه مشخصی برای خودکشی داشته باشی، هم هیجان و هم بهره وری تو زندگیت خیلی بالاتر میره! مثلا من در نظر گرفته ام که سی سالم که شد، خودم رو بکشم. چند تایی هم راه حل بررسی کردم، تا حالا بهترین گزینه پرش از ارتفاع بوده، چون ظاهرا اگر ارتفاع به اندازه کافی باشه، هنوز به زمین نرسیده، به خاطر اختلاف فشار هوا یا یه چیزی تو این مایه ها تموم میکنی (نمیتونی نفس بکشی!) غرق شدن هم تقریبا همینطور هست، به خاطر اینکه عدم رسیدن اکسیژن، سریع مغز رو از کار میندازه و درد احساس نمیکنی! کسایی که بعد از غرق شدن دوباره احیاء شدن هم همه به همین قضیه دیدن تونل نور و غیره در فاصله کمی از خوردن اولین قلپ آب اشاره دارن…

حالا صرف نظر از اینکه چه راهی بهتر هست برای خودکشی، کل نکته اینه که دنیا حواله پیدا میکنه به سرمایه ی اسلام و کارخانجات تولید الله اکبر گو! خلاصه من فهمیدم ملت خیلی تو زندگی روزمره احتیاط های مختلف میکنند و در روابط اجتماعی شون سعی میکنن که دست به عصا باشن، چون حساب بعدش رو میکنن، اما اون که میخواد خو.د..کشی کنه، چون چیزی برای از دست دادن نداره، میتونه تو زندگ خیلی جسورانه تر و با درجه ریسک بالاتر ظاهر بشه! اگه گند حسابی بخوره که خوب یه مقداری فان داشتی و در شرایط خیلی حاد نهایت برنامه خودکشی رو یه چند سالی میشه جلو کشید! در غیر این صورت که هم که درجه ریسک بالاتر به معنای سود بیشتر در صورت موفقیت هست.

من باب مثال عرض میکنم خدمتتون، فرض بفرمایید که بنده بعد از اینکه سه سال تموم در دانشگاه ردیف جلو نشستم و کلی حرص درس میزدم و تا نصفه شب دانشگاه میموندم به درس خوندن، سال چهارم دانشگاه کنکور فوق دادم و حتی مجاز به انتخاب رشته هم نشدم، البته خوب قصد کنکور دادن نداشتم خدایی و هنوز دو تا از درسها رو پاس نکرده بودم ولی به هر صورت برای حاجی تون افت داشت! اون موقع هم یه سری علاف بودن تو دانشکده که نشسته بودن و اینقدر به سایت سنجش شماره های مختلف داده بودن که ریز نمره های همه رو دراورده بودن. کنار این داشته باشید این مطلب رو که یه بار یکی از اساتید خانوم دانشکده سر کلاس ریاضی از بچه ها میخواست که داوطلبانه برن پای تخته و دائم هم پسرها میرفتن! بعد این حضرت خانم که ما بین خودمون خاله صداش میکردیم، شاکی شد و گفت بابا یکی از خانوم ها بره پای تخته! هیچ کدوم از دخترها حاضر نشدن برن و بعد تکه های مختلف از سمت پسرها که استاد مسابقه بذاریم! ده تا دختر یه پسر! و خلاصه تهش هم ما در دیگ رو بستیم که استاد [خاله] اصلا دخترها رو چه به مهندسی خوندن؟!؟ استاد ما سه بار رنگ عوض کرد ولی بنده خدا جواب نداشت! همین باعث شد بعد از اینکه ملت خبر دار شدن از نتایج کنکور فوق ما، یه بار که سر یه کلاسی خواستم به یه سوالی جواب بدم یکی از همین دخترها برگشت از ته کلاس که “غیر مجازها ساکت!” خوب اون موقع چون قصد ادامه حیات داشتم هیچی بهش نگفتم، اما اگه همین برنامه خو.د.کشی رو از اون موقع ریخته بودم برمیگشتم و همون سر کلاس بهش میگفتم احتمالا که “بیا بخور بابا!!

حالا ببینید اگه من برنامه ام رو فیکس کرده بودم همون موقع واسه خودکشی، خوب این رو گفته بودم به طرف و بعد تخمم باد که چی میشه بعدش! فرقی نداره خدایی! عوضش این همه سال فکرم گیر این نبود که چرا فلان حرف رو به فلان کسک نگفتم و بعد از اون گوشه ذهنم کلی میتونستم که بهره برداری کنم! یا مثلا اگه اون روزی که با علی دسته دار و جفات رفته بودیم کوه و من و علی اون خانومه خارجی رو دیدیدم و هی خواستیم بریم ازش بپرسیم که اهل کدوم کشور هست و بعد آخرش هم هیچ کدوم رومون نشد که این کار رو بکنیم و من همین طور اعصابم خرد ماند که چرا من واقعا این قدر باید کم رو میبودم که نرم این سوال ساده رو بپرسم از یارو، اگه میخواستم اون روز خودکشی کنم بعد خوب میرفتم سوال میپرسیدم و بعد کلی به روابط اجتماعی ام افزوده میشد و بعد هم شاید طرف دختر خاله ملکه الیزابت در میومد از کار و برامون آستین بالا میزد و دختر نخست وزیر کانادا یا استرالیا یا نیوزلند رو میگرفت و بعد کلی زندگی ام از این رو به اون رو میشد و الان لازم نبود از کله سحر تا بوق سگ برم سر کار و میتونستم خیلی راحت به راه های خو.د.کشی فکر کنم و هزینه اش هم اصلا برام مطرح نبود!

اصلا همین رو که من الان میام اینجا مینویسم، خوب اگه قصد خو.د.کشی نداشتم این طور نمینوشتم که براتون! مثلا مینوشتم امید آن لحظه سبز خداوند است که در زندگی من و شما میدمد! براتون از افقهای آبی دور دست مینوشتم که خورشید از میانشان طلوع میکند و گلبرگ هایی که تا صبح دوام آورده اند و نور طلایی خورشید را دیده اند که شبنم ها را بالا میبرد و نرم میکند و ابر میکند و ابرها میبارند و برایتان تصویرهای قشنگ از آینده میکشیدم که در آن گل هست و بلبل هست و صدای خنده فرزندانمان که زندگی بهتری را تجربه خواهند کرد و مینوشتم که چطور باید از همه این روزها تاریخ ساخت و چطور باید از این شب تار و گرداب هائل گذر کرد و الی آخر!  اما من میخواهم در سی سالگی خو.د.کشی کنم و وقت نوشتن این چس شعرها نیست!

نوشته‌های قدیمی‌تر »