چند روز قبل یکی از بچه های پی اچ دی که هم آفیسی من هم هست، خیلی دپ بود و از صبح که دیدمش فهمیدم که به هم ریخته هست و احتمالا دعوایی چیزی با شوهرش داشته یا چنین چیزی. بسیار بی حوصله میزد و به چند تا سوالهام هم جواب سربالا داد. گذشت تا موقع نهار که سر میز توی آبدارخونه گروه (ترجمه بهتر برای کافی رووم؟؟) نشسته بودیم و داشتیم نهار میخوردیم. برگشتم بهش گفتم:
-امروز میزون نیستی. چیزی شده؟
-[یه کم خوشحال از اینکه یکی داره حالش رو میپرسه]آره! معلومه از قیافه ام؟
گفتم: جیغ میزنه بابا! حالا چته؟
گفت: هیچی حالم خوب نیست! بعضی روزها احساس میکنم که از درون خالی شده ام!
گفتم: اینکه چیزی نیست! من خیلی این احساس رو دارم و واقعا فکر میکنم که هیچ دلیلی برای زندگی کردن وجود نداره! تقریبا الان مدت زیادی هست که به این نتیجه رسیده ام که راجع به همه چیز بی تفاوت شده ام، تقریبا هیچی رو تو زندگی care نمیکنم و دلیلی هم برای این کار ندارم!
این ها رو که گفتم بهش تقریبا برق گرفتش! یعنی انگار از غم خودش یادش رفت و احساس کرد که یک وظیفه درونی توش به وجود اومده که من رو از گمراهی دربیاره، منتها مشکلش این بود که خبر نداشت من الان بیشتر از یه سال هست که دارم رو این تئوری کار میکنم و اصول موضوع و میدانش رو وضع کردم و اینها! خلاصه برگشت گفت:
- مگه میشه؟! تو زن و زندگی نداری ولی پدر و مادر که داری، راجع به اونها چی؟
گفتم: اونها دارن زندگی خودشون رو میکنن و الان من این سالها که نبودم، چرخه زندگی شون نیاستاده و بدون من هم زندگی شون ادامه داشته و واقعا احساس نمیکنم که برای ادامه زندگی احتیاجی به توجه من داشته باشن!
گفت: این احساس تو هست ولی احساس اونها نسبت به تو مسلما این نیست!
گفتم: اولا اینکه احساس اونها چی هست دیگه به مشکل من مربوط نمیشه! در ثانی این که اونها چی باید احساس بکنن تنها فشارهای اجتماعی هست! از نظر بیولوژیکی، اولا انسان مثل هر حیوون دیگه ای تنها برای احساس نیازش به بقاست که بچه دار میشه و در ثانی، باز از نظر بیولوژیکی آدمیزاد تنها به مدت چهار سال اول زندگی بچه اش این احساس رو داره که باید از بچه اش مراقبت کنه و بعد از اون و عملا از وقتی بچه قابلیت راه رفتن روی دو پاش رو به دست میاره ( یعنی میتونه برای به دست آوردن غذاش حرکت کنه) دیگه انسان از نظر بیولوژیکی نیاز به نگهداری از بچه نداره و بسیاری از حیوانات هم هستن که در این مرحله بچه رو اگه خودش خونه رو ترک نکرده باشه، از خونه بیرون میکنن! منتها در جوامع انسانی، به اقتضای پیچیدگی های موجود در اون، نرم تعریف شده این طور حکم میکنه که از بچه تا سن بیشتری نگهداری بشه و الان این سن استقلال بچه ها با پیشرفت جامعه ها بالاتر و بالاتر میره، حتی اگه با صد تا دویست سال قبل هم مقایسه کنیم این سن به طور قابل ملاحظه ای زیاد شده! ما هم در مقابل بیولوژیکمون میایستیم تا خارج از نرمهای جامعه عمل نکنیم و برای همین هم تا سالها بعد از اون سن بیولوژیک از بچه نگهداری میکنیم و اسمش رو هم عشق و علاقه به بچه میذاریم، منتها در عالم واقع دلیلش اینه که بچه چهار ساله نمیتونه رزق و روزی خودش رو به دست بیاره و ول کردن بچه ها تو اون سن باعث به هم ریختگی جامعه میشه، وگرنه که تا همین چند صد سال قبل هم دختر بچه رو از هفت سالگی شوهر میدادن و از نه سالگی بایستی که میزاییده و ایضا، حتی از همین پدران ما، کم نیستند کسانی که به قول معروف حتی قبل از اینکه دست چپ و راستشون رو بلد باشن باید کار میکردن و نون آوری برای خانه!
تقریبا شوک شده بود از ضرب حرفهای من و سعی داشت تا مواضعش رو پیدا کنه! بهش فرصت ندادم و ادامه دادم:
خیلی چیزهای دیگه ام هست که تنها و تنها ما انجام میدیم و این دلیلش این هست که جامعه برای ما اون نرم ها رو این طوری تعریف کرده! مثال واضحش عادت به خوردن نمک با غذا هست! ذائقه انسان با نمک میانه خوبی نداره و اون رو پس میزنه ولی نوع بشر معمولا بچه اش رو عادت میده از همون روزهای اول به خوردن نمک به همراه غذا و اینطوری ما یه نرم برای مقدار نمکی که تو غذامون باید باشه، تو ذهنمون تعریف میشه و بعد که بزرگ شدیم همین نرم رو به بچه هامون منتقل میکنیم و این نرم تقریبا تو تمام جامعه به یه مقداری مشخصی میرسه! به همین نسبت هست وجود فلفل در غذاهای هندی و مکزیکی و یا بوی غذاهای چینی و غیره که همه نرم های تعریف شده از طرف جامعه است و چیز واقعی و یا بهتر بگم مستدلی نیست! این طوری که نگاه بکنی خیلی چیزها هست تو زندگی که فقط از طرف جامعه برات تعریف شده و اگر تنها یه چرا قبلش بذاری، یهو بنیادش میاد پایین!
با لحن شاکی گفت: نمیشه که پشت هر چیزی یه “چرا” بذاری! اینطوری که زندگی کار نمیکنه!
گفتم: اتفاقا میشه که این کار رو کرد و من فکر میکنم که این کار باید انجام بشه، چرا که آدم تا آخر عمر نمیتونه و نباید که در تناقضات زندگی کنه! شاید یکی مثل من که جامعه ام رو به صورت ضربتی عوض کرده ام این کار راحت تری باشه! اینکه خیلی کارها در جامعه ی قبلی انجامش نرمال بود و اینجا غیر طبیعی و برعکس، من رو به این سمت سوق میده که از خودم بپرسم چرا! و اینجاست که میفهمی که خیلی از این سوالها در واقع جواب ندارد! یک اکبر آقایی برای بار اول این کار رو کرده و بعد همه مثل گوسفند پشت سرش پریدن!†
خلاصه میخوام بگم پرسیدن این سوالها اوضاعم رو بدتر از اونچیزی که الان هست نمیکنه! البته قبول دارم افراد تا وقتی که در جامعه خودشون هستن، یعنی جامعه ای که درش بزرگ شدن، این سوالها براشون خیلی هزینه بر و ساختار شکنی هست، چون به هر حال آدمها از دسته حیوونات اجتماعی هستن و دوست ندارن که با پرسیدن درباره علت نرمهای اجتماعی، و پرسیدن از اینکه چرا پادشاه لخت است، خودشون رو از فواید زندگی در جامعه محروم کنن! هر چند که من در واقع با در اومدن یک باره از جامعه که معیارها رو یه بار برام تعریف کرده بود و تلاش برای ورود به جامعه ای جدید که حداقل تا سی سالگی قراره در اون زندگی کنم، برایم نسبت به دلیل خیلی از رفتارها سوال ایجاد شده باشه، اینکه چه منطقی هست پشت خوردن خامه و مربای ترش و تخم مرغ و آرد و نخود با هم، اینکه چرا این ترکیب دهشتناک برای یه سری مردم باید اینقدر خوشمزه به نظر بیاد و یا اینکه دوغ که اینقدر من دوست دارم، در تعریف خیلی از اینها تنها تکرار محتویاتش هم تهوع آور باشد!
البته توجه دارین که غذا مثال خوبی نیست چون خیلی ترکیبات غذایی بر مبانی محل زندگی آدمها دولپ شده و معمولا منطقه زندگی ما برامون بعضی طعمها رو که بدنمون نیاز بیشتری به ترکیبات به وجود آورنده شون داره، تعیین میکنه، با این حال حتی دیده شده که با تبلیغات حتی میشه همین رو هم دور زد، نمونه واضحش غذای مزخرفی به نام سوشی که اینطور مثل سرطان در دنیا اسم و رسم در کرده و گسترش پیدا کرده!
خلاصه که دیگه این بنده خدا نتونست از زیر این طوفان استدلالات سالم دربیاد و ما هم همینطوری هی کوبوندیم و رفتیم جلو تا همه چیز زندگی رو پیش نظر این بابا بیخود نشون دادیم و بی دلیل و این که هیچ چیز اصیلی تو دنیا به جز چیز وجود نداره و بیچاره دست و پا میزد که یه طوری قد علم کنه و برای همین هم زد به صحرای کربلا که اگه هیچ چیز اصیلی وجود نداره، پس تو چرا ظهرها تو آفیس نماز میخونی؟
من هم واقعا از اینکه این چون نتونست جواب بده، بحث رو شخصی کرد، بدم اومد و گفتم اون یه سوال شخصی هست که به تو ربطی نداره مسلما! بعد هم چون که بحث رو بیشتر کشش نده، بهش گفتم که اینها رو همه داشتم شوخی میکردم که از این حال و هوات در بیایی، هر چند راضی نشد و مشکلش هرچی که بود فکر کنم یادش رفت از ناراحتی اینکه برای سوالهای من جواب خوبی نداشت! فکر کنم ذهنش حسابی تکونده شده بود بیچاره…
†: جا جا داره که یادی کنم از اون چهارصد و پنجاه گوسفندی که چند سال پیش تو ترکیه، وقتی سه تا چوپونشون در غفلت و در حال خوردن نهار بودن، بعد از اینکه اولیشون از دره ای در اون حوالی پایین افتاده، بقیه همه یکی بعد از دیگری از اون دره پایین پریدن! یه موقعی یه معلمی داشتیم در دبیرستان که اگر یکیمون جواب غلط میداد و بقیه هم همون رو تکرار میکردن، میگفت باز اولی تون پرید!! یه بار پرسید که یه وزنه 45 کیلویی داریم و یه نخ بهش میبندیم، نیروی کشش نخ چقدر است؟ بعد همینطور از میز اول شروع کرد به پرسید و همه میگفتن چهارصد و پنجاه نیوتن و اون از بعدی میپرسید و به همین ترتیب از سی نفر پرسید تا نفر سی و یکمی گفت ما نمیدونیم چون صورت مسئله معلوم نکرده که آیا وزنه از نخ آویزونه یا نخ از وزنه آویزونه یا اصلا چیزی از چیزی آویزون هست یا نه! به هر حال معلم این کار رو کرد تنها برای اثبات تئوری حرکت گوسفند وار ما در کلاس به دنبال هم!!


