«در ژاپن فدراتیو، سمورایی ها آن دسته از جنگندگانی بودند که قسم خورده بودند تا با جان خویش از اربابشان حفاظت کنند، با این حال آن دسته از سمورایی ها که اربابشان کشته میشد از شرمی عظیم رنج میبردند، آنها مجبوربه ترک خانه و کاشانه میشدند و برای گذران زندگی ناچار از مزدوری یا راهزنی بودند! این جنگجویان بی ارباب را دیگر کسی سمورایی خطاب نمی کرد، بلکه ایشان را با نام دیگری میشناختند. آنها رونین نامیده میشدند…»
(«رونین» 1998)
پ.ن
گاهی من میمانم و یک کوه اندیشه های تلمبار که دوست دارم بریزمشان روی دایره. اما هرچه میکاوم، راهی پیدا نمیکنم به آن اعماق دالان پیچ در پیچی که سلولهای خاکستری برای خودشان ساخته اند و خودم را دلخوش میکنم به شنیدن صدای افکار، صدای خنده، صدای گریه، صدای سکوت. اما گاهی گداری هم که وصلی رخ میدهد، آرزو میکنم کاش ذهن آدم یک در داشت که هر وقت این ذهن آبسه میکرد و ورمش فشار میاورد، در را باز میکردی و این افکار میپاشید بیرون، بی واسطه کلمات و دستور زبان، بی واسطه هر آنچه آدمها برای خودشان وضع کردند به اسم اعجاز بشر. و زهر خنده هایم جاری میشود به این که مفتخریم به امتیاز بین حیوانات از نظر ناطق بودن. و این که فلان نفر فی المثل توانسته بی وقفه اینقدر ساعت حرف بزند. حال به این اضافه کنید قلم ضعیف من را که نارسایی را مضاعف میکند. به قول سهراب «واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.»
گاهی من میمانم و یک هوای ناجوانمرد و سرد. از آن هواها که کرخت میکند و خواب میکند و میکشد. به همین راحتی و به همین سرعت! به دورم که نگاه میکنم، چشمها را میبینم که به خواب میروند، زانوهایی که در برف این روزگار و در هجوم سرمای این شبهای مدام خم میشوند. اگر زورم برسد، حداقل برای همینها که این دور برند، یکی را بلند کنم و بزنم در گوشش که هی فلانی نخواب، و داد بزنم. و این طور است که ناگهان به صرافت میافتم که حنجره ها مدتهاست که یخ زده و من صدای خودم را از آن زمانی میشنوم که حنجره ای بوده و صدایی. و این انعکاس آن تنها صداست که مانده. این یعنی تا آن سوار رویایی بیاید برای گرم کردن دلهای این قافله از راه خسته ی مانده در سرما، باید با همین انعکاس بسازم …
گاهی من میمانم و یک کشش سرکش برای فهمیده شدن و برای فهمانده کردن، برای آگاه شدن و آگاه کردن، برای آموخته شدن و آموخته کردن، برای زنده شدن و زنده کردن، برای رشد کردن و رشد دادن، برای ساخته شدن و ساختن، برای پیش رفتن، برای دویدن. و اعتراف میکنم همین کشش است که نمیگذارد به عقب برگردم، نمیگذارد به سیاهی فکر کنم، نمیگذارد ناامید شوم، نمیگذارد خسته شوم، مثل شتری که برایش هدی کرده باشند، سر به بیابان گذارده، نه تشنگی را فهم میکند و نه سرمای کشنده این بیابانهای سوزان را …
گاهی من میمانم و یک ذهن خسته اما پر امید، یک جسم مجروح اما قوت گرفته از انگیزه، یک انبار از اندیشه های تلمبار شده در راهروهای پر از نقش چند هزار ساله ذهنی وامدار تجربه تمام زمانهای درگذشته، قوت گرفته از سختی های امروز، چشمش را به فردایی دوخته است که میداند کسی غیر از او برایش نخواهد ساخت…
برو بابا :دی
سلام رونين.من يه سامورايي نيستم.حتي يه نينجا هم نيستم.اربابم هم فعلن خودمم.گوگل امروز منو با نوشته هاي تو آشنا كرد.دوست باشيم؟
والله اصولا ما با ملت دوستیم مگر اینکه خلافش ثابت بشه…
خلافش ثابت نشد.دوستر شديم.دارم دونه دونه نوشته هاتو ميخونم و هنوز نفهميدم شلمرود كجاست.به گمان ساسكاچووان باشه يا ادمونتون.جاي ديگه همچين برفي سراغ ندارم
رونين من تو رو كردم توي ليست بغل وبلاگم.اگه نمي خواي كه اونجا باشي خبر بده
این لیست بغل وبلاگ چیه که ما نمی بینیمش
ما هم عضویشم؟
من لیست میست و اینها ندارم حسام جان! همینی هست که هست، خودت بهتر میدونی دیگه! حاجیت مثل گل ه، پشت و رو نداره! لیست پشت و بغل و زیر و رو هم نداره…
نوشته هات قشنگه. تبریک می گم.
اصولا اینجانب از پروفایل هایی که حداقل اطلاعاتی در مورد سن و جنس بلاگر نداده باشه حرصم میگیره
ولی این یکی واقعا متفاوت بود
زیبا
روان
پرمعنا
و پاراگراف آخر
فوق العاده س…