اول
در یکی دو پست اخیر برادر ارزشی مون مهندس خسته در باب خوبیهای رم نسبت به کانادا و این حرفا، بنده تازه به این صرافت افتادم که بنویسم چرا من پذیرش پی اچ دی دانشگاه ونیز رو که انصافا شرایط خوبی هم داشت، رد کردم و تو همین شلمرود خودمون باقی موندم. خوب برای کسایی که کم و بیش تو قضایای کار ما بودن از طریق همین وبلاگ چلچله، میدونن که تا همین اواخر هم کمی تا قسمتی لنگ در هوا بودم، تا زد و گردونه شانس سر خونه ما اومد و سه تا پوزیشن همزمان به تورمون خورد که دو تاش تو همین شلمرود بود و اون یکی دیگه ایتالیا. استاد ایتالیایی البته که از نظر زبان انگلیسی بنده خدا چرخش لنگ بود و دو سه ماه پیش که بهش زنگ زده بودم، انگار که سوزنش گیر کرده باشه در جواب همه سوالهای من تنها با این جمله پاسخ میداد که مدارکت را بفرست و بعد دیگر خبری ازش نشد و من هم فکر کردم این پوزیشن هم لای دست کس دیگر رفت. از طرف دیگه استادی که سال گذشته در آزمایشگاهش دستیار تحقیقش بودم و اسمم به عنوان اینونتور در یکی از پتنت های شرکتش ثبت شده الان، یک پوزیشن خیلی بهتر با شرایطی پیشنهاد کرد که تقریبا تمام گزینه های دیگه من از روی میز حذف شد. تا خبر از ایتالیا رسید و البته این بود که من دیدم چقدر نامه های ریجکشن و اکسپتنس شبیه به هم هست و هر دو رو حداقل یک و نیم پاراگراف اول رو باید بخونی و تا پایین بری تا بفهمی که حالا اینها آخرش منظورش اینکه شما رو قبول کردن یا اینکه رد کردن. به هر حال شانس این استاد ما خوند براش که من همینجا موندم…
اما حالا سوای اینها میخواستم بگم که دوستان عزیز دلم، از نظر این بنده ال-احقر، شیخ الشیوخ رونین شلمرودی دام ظله عالی، کیفیت زندگی واقعا به مکان بستگی نداره و به اون چیزی بستگی داره که تو کله شما میگذره! این شلمرود برای مثال در تمام رنکینگ های کیفیت زندگی و آموزش و امکانات اجتماعی و رفاه و سلامت و اینها تو پنج کشور اول دنیاست و با این حال یکی از بالاترین نرخ های خودکشی رو داره. خیلی مردم هستن که تنها و یا با سگ و گربه شون زندگی میکنن و اتفاقا از این اوضاع خیلی هم ناراضی نیستن! مثلا شهر ما با حومه حدود هشتصد هزار نفر جمعیت داره و در حدود ششصد هزارتا هم خونه و با این حال هنوز که هنوز، پیدا کردن خونه در اینجا برای خودش به نوعی مصیبت هست. نه فقط برای دانشجوی خارجی بلکه برای خود دانشجویان شلمرودی هم همینطوره! خوب چرا؟ واسه اینکه تعداد زیادی خونه تک سرنشین (بر وزن خودروی تک سرنشین) اینجا هست. حتی چیزی که من واقعا هرطور با خودم کلنجار رفتم و نتونستم با خودم هضمش کنم این بود که خیلی وقتها دو نفر شریک زندگی در خونه های جدا از هم زندگی میکنن و فقط شب جمعه ها میرن پیش هم. خلاصه که زندگی و تنهایی اش جایی اینقدر بهت فشار میاره که شروع میکنی به همه چیزش فحش دادن. اینقدر من دانشجو و مقیم ایرانی دیده ام که روزشان شب و شبشان روز نمیشود اگر به هرچیزی که اینجا هست یک دوجین فحش خواهر مادر ندهند در حالی که دانشجوهای دکتری حداقل حقوق خوبی از دانشگاه می گیرند و مقیم ها هم که پاس شلمرودی دارند و به ظاهر از مزایای زندگی اینجا بهره مند هستند.
خیلی دانشجوها رو دیدم که از اینجا رفته اند به کانادا یا آمریکا به این امید که زندگی بهتری (با کیفیت تری) از نظر اجتماعی را تجربه خواهند کرد و بعد که یک چند ماهی در آنجا ماندند و با مجسمه آزادی عکس گرفتند و از گرند کنیون بازدید به عمل آوردند و خوب در فیس بوک و سایر شبکه اجتماعی عکس هایشان را آپلود کردن، تازه میفهمند که زندگی در اینجا و آنجا ندارد و در هر دو جا باید مثل آن حیوان دراز گوش چهار پا کار کرد و با خودشان فکر میکنند که اگر اروپا میماندند خیلی بهتر بود و حداقل تا ایران نهایت پنج ساعت به اندازه یک پرواز راه بود.
کنار اینها حقایقی هم وجود دارد که گاهی ممکن است مثل سنگ به صورتتان بخورد. مثلا انتظار ندارید مقاله ای که شما کار کرده اید را استادتان به نام دانشجوی دیگری چاپ کند ولی این اتفاق میافتد. انتظار ندارید که بی منطقی و مادر جند.ه.گ.ی ببینید ولی میبیند، از اینجا برای خودتان بهشت تصویر کرده بودید چون راجع به رتبه بالای رفاه و ضریب جینی و نرخ تورم نزدیک به صفر و هوای تمیزش شنیده بودید و بعد کلی تصور خلاف واقع برای خودتان رویا کرده بودید و بعد خیلی هایش اصلا آنطور که شما فکر میکرده اید نبوده و این میشود که با صورت میخورید به دیوار!
نکنید این کار را با خودتان جان من! نکنید! هر جا که زندگی میکنید، چشمهایتان را بگردانید ببیند که چطوری میتوانید از همان امکاناتی که دورتان دارید خوب استفاده کنید و زندگی تان را قشنگ تر کنید، دائم در این آرزو نباشید که اگر محل زندگی تان عوض شود یک دفعه جهش عمده ای در شرایطتان ایجاد میشود، میدانم این ها که میگویم کلیشه ای ست اما کلیشه ها هم دلیلی داشته اند که به وجود آمده اند. بله دوستان! بپرهیزد از تبدیل شدن به استریوتایپ دانشجوی دپ آویزون در خارج مثل من که میخواهم در سی سالگی خو.د.کشی کنم و نه تنها به تخمم نیست که فرق شلمرود با ایتالیا چیست، بلکه فرق اروپا و آمریکا و دماغه امید نیک هم برام در حد فرق … با …. است. مودبانه اش میشه اینکه همشون یه کثافتند!
دوم
من قرار بود برای آزمایشگاه یک دستگاه بخرم و برای این منظور دو تا برند معروف رو گیر آوردم و درباره مزایا و معیاب هر کدوم یک لیست درست کردم و بردم برای استاد مربوطه که میخواست پول بده و دستگاه ها رو بخره! این استاد ما هم که یک شلمرودی به تمام معنا!
شلمرودی به تمام معنا یعنی چی؟ یعنی اینجا هر بچه ای که به دنیا میاید یک پولی در حد دویست سیصد هزار تومن ماهانه از طرف دولت به عنوان مستمری میگیرد تا یه سنی! این پول رو تا شانزده سالگی به پدر و مادر اینها به عنوان قیم پرداخت میکنه دولت. بعد اینها بچه هاشون میشنینن با ننه باباهه حساب کتاب که قرون پولشون اینور اونور نشه! چنان سرشون تو حساب کتاب هست که آدم دیوانه میشه. اگه مهنونی برای شش نفر بگیرن شش تا تکه گوشت درست میکنند و شش تا سیب زمینی آبپز میکنند و نه حتی یک دونه بیشتر! اگر مهمونی رسمی تر باشه و تو سالن، مثل مهمونی که من هفته دیگه دعوت هستم به مناسبت فارغ التحصیل شدن یکی از دانشجوهای دکتری و یا امثال این مهمانی، صاحب مهمونی یه شماره حساب بهت میده که به حساب پول بریزی اگه میخواهی مهمونی رو شرکت کنی و این سوای اون هدیه کوچکی هست که معمولا باید بخری و همینطوری برای اهلش، خودشون باید نوشیدنیشون رو ببرن، اینها رو میگم که دستتون بیاد شلمرودی تیپیکال که میگم یعنی چی..
خلاصه این استاد ما شروع کرد به بازی کردن با این دو تا کمپانی تا ببینه که چقدر میشه چونه زد! کار رسید به اینجا که یکی از این کمپانی ها زنگ زد و شروع کرد صفحه گذاشتن پشت سر اون یکی کمپانی و اصلا اتفاقات و مسائلی افتاد که من اگه به چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم! نشون به این نشون که استاد ما تونست در نهایت چهل و پنج درصد از یکی از این تولید کننده ها تخفیف بگیره! تازه یکی دیگه از افراد گروه بهش گفت که بردار زنگ بزن به اون کمپانی دیگه و بهشون بگو که رقیبشون چی پشت سرشون گفته و مطمئن باش که میتونی باز هم همینطوری قیمت رو پایین تر هم بکشی! تو این اوضاع احوال من برگشتم به استاد گفتم که این بی شرفها مگه چقدر کشیده بودن رو قیمت اصلی که الان چهل و پنج درصد دارن تخفیف میدن و مطمئنا سود هم میبرند از این معامله؟؟! استادم نگاهی کرد و گفت: “رونین جان! این کپیتالیزم که میگن همینه دیگه!”
بنده خدا بابام! یادم هست ایران که بودیم و من با بابام میرفتم خرید گاهی، ابوی محترم سر چونه زدن که میشد، از نصف قیمت مقطوع شروع میکرد مغازه داره هم جیغ و داد که نه نمیشه و اینها و تا میرسیدیم به این نقطه که مثلا سی تا سی و پنج درصد تخفیف میگرفتیم تهش! من همیشه خجالت میکشیدم سر این موضوع و به ابوی میگفتم زشته چونه بزنیم و بابام هم میگفت بچه جان تو این مغازه دارها رو نمیشناسی! حالا بعد این مدت که بیشتر مغز تو کله ام اومده و دیگه میبینم یکی از معروفترین برندهای اروپایی حداقل پنجاه درصد سود کشیده رو کارش، خیلی غصه میخوردم که چرا من موقع چونه زدن های ابوی محترم سر قیمت به جای یار خاطر بودن، خار خاطر بودم! آخرین سری که ایران بودم، تو بازار تجریش همین تیپی چونه زدم و یه چهل درصد تخفیف گرفتم سر خرید چند تا تیکه جنس! چه حالی داد…
سوم
داشتم میگفتم. اینجا الان که کم کم هوا نه تنها ناجوانمردانه، بلکه مثل سگ سرد شده و از ماتحت انسان نرمال قندیل آویزون میشه سر همین چهار قدم تا دانشگاه رفتن، به این فکر افتادم که چه بلاهتی بود این رد کردن پذیرش دانشگاه ایتالیایی اما خوب میگفتم که هر جای دنیا که بروید دنیا همین رنگ است. من همون سال اول در یکی از درسهای فوق با دو تا ایتالیایی و دو تا شلمرودی در یه گروه تحقیق بودیم و قرار میذاشتیم ساعت یک تا یک و نیم دور هم جلسه بذاریم برای نوشتن تحقیق. بعد ماها از پنج دقیقه به یک میومدیم سر قرار و خبری از اون دو تا ایتالیایی نبود. این میشد که هی این دو تا شلمرودی حرص میخوردن و این پا و اون پا و بعد یه ربع ساعت، ما میرفتیم سه تایی کار رو انجام میدادیم و کار که تموم میشد، یه دفعه میدیدی که این دو تا ایتالیایی تازه نهار خورده و از اون ته آروغ زنون و خندون دارن میان که خوب بالاخره این جلسه که با هم داشتیم کجا هست و … یعنی این طور بگم آدم میخواست جفت پا بره تو شکم و زیر شکم طرف. تهش نشستم با خودم سنگهام رو وا کندم و به این نتیجه رسیدم که همین شلمرود برای من بهتره! خلاصه که میخوام بگم این که اخلاقیات اون محیط هم باهاتون بخونه مهمه، نشید مثل اون دختر بنده خدا که رفته بود میلان دکتری معماری بخونه و بعد سر یه سال انصراف داد و با کلی ضربه روحی که خورده بود برگشت ایران…
چهارم
ضمنا یه چیزی که میخواستم در ادامه اون پست های اپلای بنویسم و بعدا بیخیال شدم همین قضیه ریسک در هنگام اپلای به علت عدم شناخت ما از خیلی گروههای کاری در اینجاست. چند وقت پیش من با یه ایده رفتم پیش استادم که ببینم میشه تبدیل به یه شرکتش کرد و از بالاش وام گرفت و اینها و استادم گفت که چند سال قبل اتحادیه اروپایی ده میلیون یورو داده دست یه استاد انگلیسی که روی این موضوع تحقیق کنه. بعد این استاد انگلیسی و تیمش از همون اولش یه اشتباه استراتژیک (در حد دو دو تا پنج تا!!) در انتخاب مسیر تحقیقاتی شون داشتن و تمام این ده میلیون یورو رو هم سر همین قضیه به فلان خر زدن. این معنی اش اینه که در طی این چند ساله که داشتن تحقیق میکردن کلی دانشجوی فوق لیسانس و دکتری قبول کردن در دانشگاههای این طرح و از بالای همون بودجه هم ساپورتشون کردن تا رو این موضوع کار کنن و خلاصه این استاد ما که خرج هر قرون رو داره، پاشده رفته یه کنفرانس پیش اینها و یقه این استاد انگلیسی بسیار مشهور رو هم گرفته که بابا جان این ایده شما که این ده میلیون رو روش خرج کردین از اولش واضح بوده که به این دلیل و اون دلیل ایده غلطیه و مسیر تحقیقتون اشتباه بوده و یارون انگلیسی هم به خاطر آبروی حرفه ای اش یا هر چی زیر بار نرفته و شروع کرده قلنبه بار این استاد ما کردن و استاد ما هم که بچه دروازه غار شلمرود هست، دیگه آمپر چسبونده و شروع به داد و بیداد که بابا این ده میلیون یورو پول اتحادیه اروپایی بوده و نه اینکه ننه ات سر چهار راه کاسبی کرده باشه که این طوری مالیدی به پول رفته! علی الخصوص که این شلمرودی ها دل خوشی از اتحادیه اروپایی ندارن من باب اینکه به خاطر درامد بالای کشورشون باید مقدار زیادی پول توی طرحهای اتحادیه اروپا مشارکت کنن و از طرف دیگه به علت جمعیت کمشون طرحهایی که به شکلی کمک به طرحهای خود شلمرود هست معمولا اولویت پایینی دارن.
حالا من داشتم تو این قضایا فکر میکردم به اینکه چقدر دانشجوی دکتری از سر این طرح اشتباه و از زیر دست این استاد عوضی دراومده و این شد که رو کردم به استادم گفتم چقدر خطرناکه که آدم برای دکتری به طور کور اپلای کنه! جالبش اینکه من نمیدونم این استاد ما چه مکالمه ای داشته با اون استاد انگلیسی که همونجا برگشت حتی عکسش رو هم برای من از تو اینترنت سرچ کرد به عنوان گه ترین ریسرچر اروپایی نشون داد و تاکید کرد که از نظر شخصیتی بسیار آدم بیشعوری هست!
خلاصه که خسته جان، آدم گاهی با یه مسافرت برای یه کنفرانس ممکنه که به نتایجی رسیده باشه، ولی هیچ وقت نباید آروزی چیزی که از دور صداش خوشه رو بکنه، به قول مادر گرامی تون گاهی خدا ممکنه که گوشش دم دهان آدم باشه و بعد خر بیار و باقالی بار کن…
enghadr shoma khoshbin nabash.shoma age az unvare ab bara khodet behesht sakhte bodi eshtebah kardi.dalili nadare hame mesle u to roya bashan
khob neveshte bodi.merci