این دو روزه، یک درس فشرده داشتم به عنوان اصول نوشتار علمی. یک استاد انگلیسی آمده بود که کلا خیلی کاراکتر جالبی بود. آن چیزی که از همه بیشتر خوشم آمد، نظراتش درباره چگونگی نوشتن بخش «نتیجه گیری» بود. حرفش این بود که نتیجه را نباید اصطلاحا خیلی فاش و با صدای بلند بیان کرد، بلکه قضیه باید به صورت زیر پوستی به خواننده منتقل شود و اگر شما به عنوان مثال میخواهید در ده خط نتیجه را بنویسید، قضیه باید طوری پیش رفته باشد که خواننده دو خط آخر را خودش بنویسد و تازه کیف هم بکند که بعله، واضح تر از این نتیجه گیری اصولا وجود ندارد.
از دیگر نکات مهم اینکه قبل از رفتن سراغ نتیجه گیری اصلی، چند تا از نظریات مخالف را هم باید بگویید و بعد خیلی سنگین آنها را نقد کنید. در ضمن بسیار بسیار به ندرت از لغات احساسی استفاده کنید، چون تخطی از این اصولا باعث منتقل شدن این احساس به خواننده میشود که شما راجع به نوشته خودتان آنقدر احساس اعتماد به نفس ندارید و مثل مرغ پرکنده خودتان را به در و دیفال میکوبید که خواننده به حرف شما اهمیت بدهند. در حالی که تمام نکته در این است که شما بتوانید ذهن خواننده را طوری آماده کنید که پذیرای نتیجه صد من یه غاز شما در پاچه خودش باشد. بیان شابدوالعظیمی اش اینکه اول یه سوراخ بزرگی در ذهن مخاطب میکنید و بعد، این منار مسجدی را که دزدیده اید، میرید و با همکاری خود مخاطب، آن را به خلاء ذهنی اش اماله میکنید!!! در حالت حرفه ای ذهن مخاطب چنان پخته شده که وقتی در خط هشتم شما را میبیند که با منار دزدی دارید از جلویش رد میشوید، شخصا میاید جلو و اصلا خودش منتتان را طوری میکشد که با منارتان، آن چاه را در ذهنش پر کنید! یک تمرین گروهی جالب هم کردیم که شبیه این بازی ضرب المثل و پانتومیم بود. یعنی یک عبارت خیلی بی ربطی را در ذهن داشتیم و بعد شروع میکردیم به صحبت راجع به دلایلی که میتواند خواننده را به نتیجه گرفتن آن عبارت سوق دهند، و اینکه در نهایت بقیه کلاس بتواند حدس بزند که فکر ما چه بوده است.
من تا به حال چند کلاس و سخنرانی در این زمینه رفته ام و فکر هم میکنم خیلی خفن هست که میفهمی بسیاری از اصول ارتباط با آدمها، چقدر سهل و در عین حال ممتنع هستند. متوجه میشی که چرا به اخبار بی بی سی با اینکه بعضا به شدت یک طرفه و بایاس است، اعتماد بیشتری داری تا رسانه میلی و خبر گزاری های داخل ایران که حتی وقتی راجع به رنگ سفید ماست هم صحبت میکنند، آدم به چشمهای خودش که تا حالا ماست را سفید میدیده است، شک میکند! ضمن اینکه تازه استاد فرمودند که باید هر روز، حتی شده در حد ده دقیقه بنشینید ماتحت مبارک را بگذارید زمین و مطلب بنویسید. و من هم به همین مناسبت سعی میکنم که این جا بیشتر بنویسم. و باز هم اینکه طرف گفت که نوشته تان را اگر با صدای بلند برای خودتان بخوانید، خیلی راحت تر میتوانید ویرایشش کنید، و بعد من همینطوری که الان دارم تایپ میکنم ، اینها را با صدای بلند برای خودم میخوانم و این من را متوجه کرده که چقدر سابق که با زبان محاوره مینوشتم، نوشته ضایع بوده و خودم نمیفهمیدم و اینکه بیخود نبوده که من اینجا دو نفر و نصفی خواننده بیشتر ندارم.
حالا این مشق امشب، منتها من دیگر بروم و شام درست کنم، چون که ته شکمم الاغ در حال بیل زدن است و اگر بخواهم که بیشتر از این بنویسم، تبدیل به شر و ور میشود و ممکن است که شانس وبلاگ برتر شدن در مسابقه سال آینده دویچه وله را از دست بدهم. منتتها موضوع نوشته آینده این باشد که من بالاخره امشب شام را چه کردم و چه پختم و اینها! خوب دیگه خواهر، من هم بروم که بچه رو گازه! [اسمایلی کوکب خانم]