اول
یک بنده خدایی از آشناهای ما که مهندس عمران بود، یک زمانی داشت برای خودش در سعادت آباد یک آپارتمان میساخت. یک روز هم ما را برد تا ساختمان نیمکاره اش را نشانمان بدهد. بعد از مزایای فنی خانه اش گفت و به اینجا رسید که طراحی اش کرده ام تا فلان قدر درجه ریشتر و بیشترش هم لازم نیست. در ادامه تعریف کرد زمانی یک بانکی یک برج ساخته بوده به عنوان دفتر مرکزی و او هم در مراسم افتتاحش دعوت بوده، بعد مهندس طراح برج در مراسم افتتاح میگوید این ساختمان تا 15 درجه ریشتر را دوام میاورد! این بنده خدا هم میگوید که آخر تو فرضا زلزله پانزده ریشتری بیاید و از این ساختمان زنده بیرون بیایی، یک نانوایی یا بقالی سالم پیدا میکنی که بروی ازش یک تکه نان بگیری بخوری که زنده بمانی؟؟؟
دوم
چند روز پیش، در وقت استراحت قهوه نشسته بودیم و داشتیم با یکی از بچه های شلمرودی درباره مسئله ای صحبت میکردیم. منتها از آنجا که من قابلیت بحث جدی برای بیشتر از سی ثانیه را ندارم، برگشتم گفتم که اصلا من، خصوصا حالا که این مسئله هم پیش آمده، دکتری ام را ول میکنم و برمیگردم ایران. گفت که ای بابا! ایران که نمیتوانی برگردی! قرار است که آنجا را بمباران کنند و من هم گفتم که خوب عقل کل! من اصلا میروم که از میهنم دفاع کنم و دلیل جنگ هر چه هم که باشد، من که نمیتوانم اینجا بنشینم و آنها بمب بریزند روی خانه و زندگی خانواده ام و دوستان و آشنایانم. انتظار که نداری اینجا بنشینم آن موقع و این قیافه خوشگل تو را تماشا کنم؟ خلاصه که گفت ابله کشته میشوی خوب و بعد میشوی «شهید رونین»! بعد هم بنا به تصور خودش، عکس مرا تصور کرد که در یک چفیه عربی هستم (مثل شهیدهای فلسطینی) و زیرش نوشته شده شهید رونین! حالا نهایت این شد که اگر به ایران حمله شد و من برگشتم، یک عکس خوب و با کیفیت بیاندازیم که بعد بزرگ پرینتش کنند و بگذارند روی صندلی کارم کنار کامپیوتر و تشکیلات. گوشه عکس را هم گفتم یک روبان سیاه بزنند! یکی از بچه های شلمرودی دیگر هم قرار شده با فوتوشاپ یک هاله نور دور سرم بکشد! یعنی با یک همچی جک و جانورهایی من همکار هستم…
سوم
استاد راهنمای دومم برای حل مشکل وراجی هم اتاقی، بهم گفت که یک هدفون بزرگ بگیر و بگذار روی گوشهایت، لازم هم نیست که ازش موسیقی پخش شود! همین که روی گوشهایت هست، او کمتر میاید سراغت! برای اینکه دل استاد راهنمایم خوش باشد، گفتم آره چه تکنیک خوبی! منتها دیگر نگفتم دفعه آخری که این تریک را اجرا کردم، از روی صندلی اش پا شد آمد زد روی شانه ام که هدفون را بردارم تا برایم ماجرای روز قبل مادرشوهرش را تعریف کند! یعنی در این حد!
I read a quote from Will Ferrell:
I guess wearing head phones and not speaking doesn’t really signal «fuck off» well enough to some people!
هاها! خیلی خوب گفته، اینها برای تو جمله ی حکیمانه است برای من خاطره!!!
زد پشتت واکنش نشون نده ببین بالاخره کی ازت قطع امید می کنه!
اوضاعش خراب تر از اینهاست! الان در حال برنامه ریزی برای آغاز رسمی یک دوره جنگ سرد هستم!
AAAAAAAA khoda nakone, ishalla khodesh shahid beshe
الان این دعای خیر بود براش یا دعای شر؟
baraye shoma kheyr, vase un shar !!
مرسی!