چند وقت پیش در حال چرخ زدن در گوگل بودم. ذهنم مشغول این بود ملتی که رو کره خاکی شرایط شبیه من دارند، مثلا یک هم اتاقی دارند که زیاد صحبت میکند، چطور بهش پیشنهاد مودبانه ای مبنی بر خفه شدن میدهند. این شد که جستجو کردم ?How to say shut up politely و بعد از آنجا که این جستجو خودش بایاس دارد، انتظار نتیجه خیلی علمی نداشتم، فقط دنبال تجربیات شخصی بودم. یک طور درددل مجازی! منتها از طرف دیگر تجربیات ملت بسی نشاط آفرین بود. مثلا این یکی که گفته بود: ?Are you suffering from verbal diarrhea
بعد به این فکر کردم که غصه چه را میخورم، ملت یکی از یکی داغان تر! و دیگر به چه فکر کردم؟ آهان، به اینکه هر لغتی چقدر تاریخچه خوابیده پشتش. فرض بگیرید همین لغت diarrhea. من این را کجا یاد گرفتم؟ اگر حدستان در کلاس زبان یا در طول دوره تحصیل در ایران یا هنگام خواندن برای امتحان تافل یا هنگام پاس کردن درسهای دوره فوق لیسانس و دکتری مهندسی بوده، اشتباه کردید عزیزان. در واقع من لغت diarrhea را یک شبی سرد و تاریک زمستانی در نروژ و در جمعی چند ملیتی متشکل از آلمانی، ایرانی، چینی، آمریکایی، لهستانی و صد البت اقوام اسکاندیناوی یاد گرفتم. وقتی قرار شده بود که هرکسی لغتی را که روی کاغذ نوشته شده به صورت پانتومیم برای اعضای تیمش اجرا کند، لغتی که به من افتاد همین لغت شخیص diarrhea بود. بعد ما بیست ثانیه وقت داشتیم که فکر کنیم و یک دقیقه که اجرا کنیم. من گفتم اصلا این لغت را معنی اش را بلد نیستم و دختر آمریکایی که در گروه مقابل ما بود، من را کشید آن ور سالن و معنی لغت را برایم «تشریح» کرد. فکر کنم تازه الان که قضیه را نوشتم، متوجه شدم که چه موقعیت آکواردی (عجیب و غریب؟ داغون؟ ضایع؟) بوده آن لحظه! کلا هم اینطور هستم که وقتی در خود لحظه هستم، خیلی قضیه را لمس نمیکنم و گاهی حتی چندین و چند ماه شاید طول بکشد تا متوجه بشوم که فلان رفتارم خارج از عرف بوده. خلاصه بعد از توضیحات طرف من بیست ثانیه وقت داشتم فکر کنم چه طور باید مفهوم اسهال را با پانتومیم در عرض یک دقیقه به بیننده منتقل کرد. فکر کردم که چه حسی هست که در تمام ابناء بشر ممکن است که مشترک باشد در موقع اسهال داشتن. ادای دل درد هم حتی درنیاوردم، و کل زمان پانتومیم بازی کردنم به بیست ثانیه هم نکشید تا یکی لغت درست را گفت از بین جمع!
بعد ذهنم یبشتر کش آمد. فکر کردم که مردم دنیا چقدر شبیه هم هستند. خیلی بیشتر از آنچه که انسان فکرش را بکند. و الان اینقدر این قضیه برایم بدیهی شده که نژادپرستی را نه تنها زشت که اصلا نشانی از عقب ماندگی ذهنی میدانم و عدم توانایی در درک ارتباطات اجتماعی. شاید روی سخنم اول از همه با همین هموطنان غیور خودمان و رفتارشان با افغانها و عربها و غیره باشد. یک بار با یکی از استادهای خیلی خیلی قدیمی دانشکده که الان مدتهاست بازنشسته شده و گاهی سری به دفتر کارش میزند صحبت میکردم. به من میگفت که اگر ما در دوره جنگ جهانی دوم، این سطح از ارتباط را بین مردم اروپا داشتیم، سطحی که امروز به مدد وجود اتحادیه اروپایی و خطوط راه آهن و اتوبوس سراسری و اینترنت به وجود آمده، هیچ گاه اینطور گرفتار آن جنگهای خانمان سوز نمیشدیم.
فکر میکنم یک جایی بود خیلی سال پیش که تصمیم گرفتم این حس نژادپرستی و ایرانی به ثریا میرود و این ها را در خودم بکشم و از نو شروع کنم. به خصوص که یک بار یک دانشجوی دکتری ایرانی در همینجا برایم سخنرانی بلیغی کرد درباره اعتقادات درخشانش درباره چینی ها و هندی ها و پاکستانی ها و اینکه به جد معتقد بود اینها دقیقا بشر نیستند و یک مقدار پایین تر از بشر هستند، در حد نسناس ها و میگفت همه شان بو میدهند و فرهنگ ندارند و موقع غذا خوردن دهنشان صدا میدهد و یک سری جملات بلیغ دیگر که اینجا دوست ندارم حتی بنویسم. منتها همان جا بود که فهمیدم نژادپرستی نه تنها توجیه پذیر نیست، بلکه به غایت بوی تعفن دارد. همچنین متوجه شدم بیشتر ایرانی هایی که از نژادپرستی در اروپا نالانند، خودشان از همین دسته اند که چینی و هندی را جزو نسل بشر حساب نمیکنند و فکر میکنند که باید افغانها را در بیابان چال کرد.
فکر میکنم اشکالی که در ایران بود، همین حالت جزیره بودنش بود و این تبلیغ هر روزه که ما بهترین عالم هستیم. هر ایرانی که من دیده ام، تا حدی، کمتر یا بیشتر درگیر این بوده، من جمله خودم زمانی. بعد تصمیم گرفتم که این حالت زشت را در خودم بشکنم. بعد خودم را مثلا اجبار کردم برای مدتی که با هم به یک شکل برخورد کنم. و این شد که الان حتی گاهی به مهمانی های چینی ها دعوت میشوم و اسم چینی برایم گذاشته اند بچه های چینی. و یا یک هندی که اتفاقا خیلی هم کاردرست و پرکار است و مودب و با شخصیت و هر بار که من را میبیند کلی اظهار ارادت و رفاقت. فکر میکنم همین تلاشم برای برداشتن این عینک، در طی این سالها، از من آدم بهتری ساخته. دوست دارم این آدم بهتر را. و صد البته که من تنها ایرانی نیستم که اینطور خودم را انتقاد کرده ام و تمرین بهتر بودن کرده ام. چندین ایرانی دیگر دیده ام که همین کار را کرده اند. تقریبا همه هنگامی به این نتیجه رسیده اند که زشتی نژادپرستی را دیده اند.
پانزده سال پیش در دبیرستان و در راه اردو، وقتی که بازی ضرب المثل و پانتومیم را میکردیم، نوبت به من که رسید، ضرب المثل مورد نظر «نشاشیدی شب دراز است» بود. یادم هست آن موقع در عالم بچگی، یک حالت اسنیصال در چهره ام پیدا شد. یکی از بچه ها که در گروه مقابل بود، بلافاصله از روی آن حالت استیصال در چهره ام فهمید و پرسید: «ضرب المثلش بی تربیتیه؟» با سر اشاره کردم که یعنی بله! خلاصه سه تا حدس از مجموعه ضرب المثل های بی تربیتی فارسی زد وسومی خود جواب بود. بعد پانزده سال بعد، در یک جمع کاملا متفاوت از آن طرف دیگر کره خاکی با میانگین تحصیلات دکترا و فوق دکتری، هنوز هم یک دختر آمریکایی که از ام آی تی دکتری گرفته، لغت پیشنهادی اش میشود «اسهال» و هنوز هم از روی حالت استیصال چهره من، یک سوئدی سه تا حدس میزند و حدس سوم خود جواب است. بیجا نیست اگر ادعا کنم آنجا کسری از ثانیه احساس این بود که در خانه هستم.
ما آدمها رو این کره خاکی، خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنیم شبیه هم هستیم و این متاسفانه همان حقیقتی ست که هنوز آن را نفهمیده ایم، چون در غیر این صورت زندگی به مراتب ساده تری میداشتیم. این را اول از همه به خودم و برای خودم میگویم!
متاسفانه تو ایران هنوز مردم جمعه ها دور هم جمع میشن واسه مردم جهان آرزوی مرگ میکنن؛ چقدرهم خودشونو قبول دارن وحس خوبی هم دارن!!
این نژادپرستی بد دردیه. این قضیه عرب و عجم از همه بدتر.
shans avordi nayay khooneye ma pantomim bazi koni. dar ja khodeto ba goloole mikoshi