فصل اول: حاج محمد
ما پدربزرگ را «آقاجان» صدا میکردیم. آقاجان خیلی قبلتر از اینها، با همین آقای سیستانی که الان در عراق است همدرس و همحجره بود. منتها بعدتر، بنا به دلایلی، دیگر درس طلبگی را ادامه نداد. یک مدتی را بین شهرهای ایران مسافرت کرد، مدتی شاطر نانوایی بود و بعدتر به مغازه پدریاش برگشت تا به مردم ارزاق عمومیشان را بفروشد. منتها آقاجان برای مردم محل و آشنایان هنوز همان حاج محمد بود و بیدلیل هم نبود البته که مردم ترجیح داشتند که از مغازه ملامحمد برنج و لپه بخرند. چون جنسی اگر هم که گران میشد، حاج محمد آن را به قیمت خرید قبل میداد. معتقد بود غیر از این حلال نیست. همین هم شد که بعدترها، وقتی که دیگر جان مغازه رفتن نداشت و دکان را داده بود اجاره، مردم هنوز دعواهایشان را میآوردند که ملامحمد برایشان داوری کند و اعتباری داشت در محل. ایام فاطمیه که در خانهاش روضه داشت، رفت و آمد جمعیت تمام نمیشد.
دیگر از همه اینها، صد البته استخاره بود. اگر کسی میخواست دختر شوهر بدهد یا برای پسرش عروس بیاورد، کسی میخواست که مسافرت برود، کسی مخواست یک لیوان آب بخورد حتی، زنگ میزند خانه آقاجان که «اگر ممکن است بدهید حاجآقا برای ما یک استخاره بگیرن!» مردم به استخارههای حاج محمد آقا اعتقاد داشتند. میگفتند دستش که لای قرآن را باز میکند آمد دارد. میگفتند نان حلال دست آدم را بابرکت میکند.
فصل دوم: خانه مادرجون
مادربزرگ را «مادرجون» صدا میزدیم و معروف بود که قیمههای مادرجون در سطح شهر بیرقیب است. هر چه بود دستپخت مادرجون از نظر من و خیلیهای دیگر که آن را امتحان کرده بودند، بیرقیب بود. تا وقتی من یادم هست حرف اول و آخر در آن خانه، حرف مادرجون بود. شاید هم همین بود که ما، یعنی تمام بچه عموها و بچه عمهها، همیشه قسمتی خودآگاه و قسمتی ناخودآگاه، آنجا را خانه مادرجون میگفتیم و نه آقاجان.
من خانه مادرجون را دوست داشتم. منظورم تا قبل از این که به توصیه خاله خرسی عدهای از بچههایشان، به آپارتمان اسبابکشی کنند. بچهها معتقد بودند که خانه بزرگ است و برای پیرمرد و پیرزن سخت است آنجا زندگی کردن. خانه الحق هم بزرگ بود و پله زیاد داشت، پله به عمارت اصلی، پله به حیاط، پله به زیرزمین.
خانه یک حیاط بزرگ داشت و یک حوض نقلی مستطیلی که البته وقتی من بچه بودم، آنقدرها هم نقلی به نظر نمیرسید. هر تابستان، با بقیه بچهها و معمولا به کمک یکی دو تا از عمهها یا عموها، پاچههایمان را بالا میزدیم و لجناش را میسابیدیم و دوباره آبش میکردیم و کوچکترها تا چند روزی بعد از آن که آب هنوز تازه بود، اجازه داشتند که بین ماهیهای سرخ و سیاه حوض آبتنی کنند.
عمارت خانه دو بخش داشت. اگر بخواهم دقیقتر توصیف کنم، شبیه یک ال بزرگ انگلیسی بود. پشت ال به سمت شمال بود و پایه کوچکتر آن به سمت جنوب، جایی که در ورودی خانه قرار داشت، اشاره میکرد. در خانه را که باز میکردی، زیر یک طاق مشبک فلزی درمیآمدی که شاخ و برگ یکی از درختان انگور حیاط، تمام لابهلایش را پر کرده بود و زیرش همیشه سایه بود. یکی از لات گربههای محل که خودم به شخصه در چند نوبت با تفنگ بادی سه چهار جای بدنش را نقطهگذاری کرده بودم، از طریق همین طاق فلزی به داخل حیاط خانه رفت و آمد میکرد. همیشه یک نبرد نامتقارن بین نوهپسرهای نوجوان خانواده، مسلح به تفنگ بادی و این گربهها که از محل ماهی قرمزهای حوض امرار معاش میکردند، برقرار بود. اگر صبح میآمدیم سر حوض و یک ماهی کم بود یا در حالت دلخراشتر، رد پنجه گربه روی تن یک ماهی بود، مشخص میشد که باز یکی از نوهپسرها سر پست خوابش برده است!
از زیر طاق انگورنشان که رد میشدی، سمت راستت باغچه خانه بود. روبهرویت اما، هفت هشت تا پله میخورد و میرفتی بالا روی تراس. تراسی که به همراه آن اتاق سه در چهار پشتش یکطورهایی بیرونی خانه به حساب میآمد. تابستانها، هرم آفتاب که مینشست، حیاط و باغچه را آبپاشی میکردند و بو و خنکای نم از تمام حیاط بلند میشد. بعد چای را دم میگذاشتند، هندوانهای یا خربزهای را قاچ میزدند و همه مینشستیم روی همین تراس که رویش فرش پهن کرده بودیم.
بیشتر عصرهای تابستان، مهمانهای مختلف میآمدند و میرفتند. مردها مینشستند روی تراس و تا غروب به صحبت و تحلیل میگذشت. نزدیک غروب، وقتی صدای قرآن از مسجد نزدیک خانه بلند میشد، آقاجان یک طوری که مهمانها هم.متوجه باشند، به من میگفت: «بلند شو باباجان! وقت نماز شد!» بعد خودش عبایش را درمیآورد، میگذاشت روی تراس. بلند میشد، آرام آرام نردههای فلزی کنار راهپله تراس را میگرفت، پلهها را یکی یکی میرفت پایین و دم حوض مشغول به وضو گرفتن میشد. من هم پشت سر آقاجان میایستادم و وقتی وضوی آقاجان تمام میشد، همانطور که ایستاده بود تا آب وضویش بچکد و دست و رویش را خشک کند، وضو میگرفتم. بعد برمیگشتیم روی تراس، آقاجان عبایش را میانداخت روی دوشش و شروع میکرد به اذان و اقامه گفتن.
فصل سوم: من گلی دارم و به گمان او مرا اهلی کرده
مابین بیرونی و اندرونی خانه دو سه تا در بود به انضمام اتاق مهمانخانه که در واقع کنج خانه و نقطه تقاطع ال ساختمان بود. اندرونی عمارت، رو به جنوب بود با سه چهار تا پنجره و یک در بزرگ. در رو به جنوب، رو به حوض و باغچه باز میشد. در واقع از جلوی در، هفت هشت تا پله پایین میرفت تا به حیاط میرسید. برخلاف پلههای تراس، این پلههای عمارت اندرونی سنگی و دراز بودند، هر کدام یک و نیم متر، کمتر یا بیشتر. روی هر پله، در دو سو، گلدانهای مادرجون بود. چهارده، پانزده تا، در همین حدود. گل شمعدانی، گل سرخ، میخک و امثال اینها.
به گمانم مادرجون گلها را اهلی کرده بود. حتی تا همان اواخر که از خانه اسباب کشیدند به آپارتمان، در عین حالی که پا درد امان مادرجون را بریده بود، منتها دقتاش در آب دادن گلها و رسیدگی به آنها ذرهای کم نشده بود. پلهها را یک به یک، همانطور نشسته و با کمک دستانش پایین میرفت و بعد کنار هر گل که مینشست، با دقت دست به برگهایش میکشید، مثل مادری که بچهاش را تر و خشک میکند، اگر برگ زردی در حال پژمردن بود یا اگر آب لازم بود، اگر خاک یکی میبایست عوض شود یا اگر گلدان آن یکی کج شده بود و شاخهاش گل دیگری را اذیت میکرد. هر بار که میخواست پلهای را پایین برود، درد واریس پاهایش آنجا بودند. همین مجبورش میکرد که آبپاش را روی پلهی بالایی بگذارد، دستانش را به پلهای که رویش نشسته بود تکیه دهد، و پاها را به آرامی، طوری که واریسشان را بیدار نکند، یک به یک روی پله پایینتر بگذارد. آخر کار که یک پله را پایین رفته بود، دستش را دراز میکرد و آبپاش را از روی آن پله بالاتری برمیداشت و میگذاشت رو پله کنار دستاش.
گلها وقتی که مادرجون کنارشان بود، سینهشان را با غرور جلو میداند، گلبرگهای کوچک و بزرگشان را رو به آفتاب، رو به باقی باغچه، پهن میکردند و از همان چند پله بالاتر، با تمام خودپسندی که از یک گل انتظار میرود، به یکدیگر و صد البته به تره و ریحانهای باغچه، به شمشادهای آن گوشه و حتی به ماهیهای حوض فخر میفروختند. اما که بود که نداند همه اینها به پشتوانهی حمایتهای بیدریغ مادرجون ممکن است.
از همه اینها، به گمانم من عشرت گلها را میدیدم و عمو عمهها درد و رنج مادرجون برای بالا و پایین رفتن از پلههای عمارت را. این را میگویم که بگویم بعد از همه این مدت، چرا دلم را صاف کردهام با مسببین آن اسبابکشی کذایی به آپارتمان. و اما گلها را در همان خانه رها کردند. به مادرجون میگفتند که نوهها گلها را آب میدهند و مراقبشان هستند. اما تا جایی که خبر دارم، بعد از مادرجون تمام آن گلها خشک شدند.
فصل چهارم: خروس گلباقالی و مرغ کاکلزری
باغچه یک ال کوچک، عمود بر ال عمارت اصلی، در بخش جنوبی ساختمان بود و تا مدتها، تا وقتی که آقاجان از پا نیافتاده بود، کار سر و سامانش با آقاجان بود. باغچهای مملو از سبزیجات و صیفیجات مختلف. از ریحان و نعنا و تربچه تا خیار و گوجهفرنگی. علیرغم قدرت مادرجون در خانه و تلاش بیوقفه برای راضی کردن آقاجان به گلکاری بخشی از باغچه، آقاجان تا جایی که در توان داشت نگذاشت این اتفاق بیافتد. معتقد بود که باغچه حیف است که صرف گلکاری شود وقتی که میشود اینقدر محصولات مفید در آن به عمل آورد. آخر کار، دو طرف پس از یک دوره جنگ سرد، معروف به نمک زندگی، بر سر کاشتن شمشاد دور تا دور باغچه به توافق اصولی رسیدند و در عمل آقاجان بیشتر از دو ضلع از شش ضلع باغچه را شمشاد نکاشت
غیر از این، آقاجان از سه مرغ و یک خروس مراقبت میکرد که قفسشان در جنوبیترین نقطه حیاط بود. آقاجان با چنان دقت و ظرافتی غذای مرغ و خروسها را آماده میکرد که مثال زدنی بود. پوست میوه و خیارها را همیشه جمع میکرد و با یک قیچی دسته نارنجی مخصوص، آنها را به قطعات کوچکتر استاندارد، به اندازهای که مرغها در برداشتن آنها اذیت نشوند، تقسیم میکرد. استخوانهای باقیمانده از غذا را با دقت زیر آفتاب در حیاط پهن میکرد و وقتی که به اندازه کافی خشک میشدند، در یک هاون بزرگ خردشان میکرد و لای جیره مرغها میداد بخورند تا دچار کمبود کلسیم نشوند. بین ما بچهها رقابت بر سر خوردن تخم مرغها بود. هر بار که هر کدام از مرغها میخواست تخم کند، از مدتی قبل سر و صدایش راه میافتاد و بسته به اینکه در آن لحظه چند نوه در خانه در حال پرسه زدن بودند، تخممرغها دیرتر یا زودتر غیب میشدند.
شاید بیراه نباشد اگر بگویم هنوز هم یکی از قشنگترین حسهای باقیمانده در زندگی من، این بود که شبهای کوتاه تابستان روی تراس دراز بکشم و تا وقتی که پلکهایم روی هم نیافتاده اندٰ به ستارهها زل بزنم. و بعد، صبح سحر، روی تراس، با صدای دو رگهی خروس گلباقالی از خواب بیدار شوم. مرغها و خروس را هم البته فرستادند یکی از دهات اطراف، بعد از اسبابکشی به آپارتمان کذایی
(ادامه دارد)