اصولا آدم برای چه مینویسد؟ این سوالی ست که جواب مشخصی ندارد، گاهی آدم مینویسد که یادش نرود، گاهی هم مینویسد که یادش برود، گاهی مینویسد که بار ذهنی اش کمتر شود، گاهی هم البته با نوشتن مشغله هایش کمتر نمیشود که زیادتر میشود، گاهی مینویسد از روی نفسانیتش و گاهی هم به جهت مبارزه با نفسانیت، گاهی لازم است آدم برای خودش یا کس دیگر اعتراف نامه بنویسد، گاهی هم دلیلش خیلی ساده تر از این هاست! یعنی مینویسد چون نیاز دارد بنویسد…
من یکی مینویسم و دلیلش ملغمه ای از همه آن دلایل بالا هست و نیست! گاهی که سرم پر از گل واژه های فارسی میشود، مثل بازار مسگرها، کلمه ها شروع میکنند به سوت زدن و بلند بلند خواندن و کمرشان را قر دادن، گرفتی منظورم را؟! مثل یک سری نوازنده هر صدایی برای خودش سازی میزند و یک سری کلمات را به دلخواه برای خودش میرقصاند، اینجاست که من باید بیایم در صحنه وگرنه روحم سر درد میگیرد، مثل یک مربی، مثل یک رهبر ارکستر، نگاه میکنم به این مفهومها و کلمات، ها! کار من این جا میشود طراح، دیزاینر، هر چی که میخواهی میتوانی اسمش را بگذاری، کارم این میشود که ببینم هر کدام اینها، صدایشان کدام گوشه این هستی را میتواند پر کند، چطور میتوان با اینها سمفونی نوشت، با این همه نوازنده و رقاص و خواننده چطور میشود ارکستر ترتیب داد. خوب این سخت است، اما شدنی ست، حالا ارکستر نشد، حداقل در حد یک روحوضی شاید از کنارش درامد، یا نمایش این پهلوانان دوره گردی که با صلوات تماشاچی ها زنجیر پاره میکنند، یا نمایش مرشد و بچه مرشد، و یا رقص یک حاجی فیروز در شب های قبل عید، وقتی که مردم در ماشینهای قشنگ نشسته اند و به حاجی فیروز میخندند و حاجی فیروز اما در دلش غوغاست، غوغای چلچله ها.
پیشتر در وبلاگ کسی که دستی در آهنگ سازی داشت خواندم که گفته بود، این احساساتم را که آهنگ میکنم، اگر میتوانستم بنویسمشان مسلما نمی گذاشتم آهنگ شود. برای من شاید برعکس باشد این. پس گاهی آهنگی پیدا میکنم منطبق با حالم و بعد با صفحه کلید، چلچله های ذهنم را پرواز میدهم، و این چلچله های زندگی من جوان و پرشور، راهی دراز داریم تا به هم عادت کنیم!
برای من صفحه کلید مثل دکمه های پیانوست، با این کلید ها میخواهم این روزنوشته های زندگی ام را تبدیل کنم به نوستالژی آینده ام، مینوازم این روزها را تا یادم نرود…
این نوشتن از روی ضرورت را خیلی دوست دارم. نوشتن از روی فشار.بنویسی چون نتوانی ننویسی. ولی خوشبختانه یا متاسفانه آواز هیچ نوشته ای از آواز زندگی بلندتر نمی شود.
به نام خدا
سلام
كاملا اتفاقي وارد اين وبلاگ شدم
خيلي خيلي زيبا بود.
منم خيلي دوست دارم بنويسم.هم نياز دارم و هم خيلي گفتني…
سلام
خوش به حالت که میتونی بنویسی.
سلام خیلی دوست می داشتم این متنتو! و البته اون چیزی که در باره خودت نوشتی! اما این بیشتر به دلم نشست! چند تا از متنای اصلی وبلاگتم خوندم! باحالن، جالبن، روونن! کلا دوست می داشتمشون!