<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>مثل چلچله ها</title>
	<atom:link href="http://chelcheleh.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://chelcheleh.wordpress.com</link>
	<description>دوست دارم آواز این نوشته ها از زندگی من بلندتر باشد</description>
	<lastBuildDate>Sun, 29 Jan 2012 10:37:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='chelcheleh.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>مثل چلچله ها</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://chelcheleh.wordpress.com/osd.xml" title="مثل چلچله ها" />
	<atom:link rel='hub' href='http://chelcheleh.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>خدمات فمنیسم به مردان</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2012/01/28/%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2012/01/28/%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 20:57:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[Objectify your pains!]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه هایی درباره فرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جدی نگیرید لطفا!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=954</guid>
		<description><![CDATA[محیط اینجا حتی در مقایسه با استاندارهای سایر کشورهای غربی، خیلی فمنین است. یعنی اگر کسی محیط و فشن را نشناسد، به عنوان یک نفر که از خارج از این محیط آمده داخل آن، خیلی ممکن است که برداشت اشتباهی بکند. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که همین بنده حقیر، رافم این سطور، آن اوایل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=954&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محیط اینجا حتی در مقایسه با استاندارهای سایر کشورهای غربی، خیلی فمنین است. یعنی اگر کسی محیط و فشن را نشناسد، به عنوان یک نفر که از خارج از این محیط آمده داخل آن، خیلی ممکن است که برداشت اشتباهی بکند. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که همین بنده حقیر، رافم این سطور، آن اوایل کار بعضا حتی نمیتوانستم جنسیت مخاطب را از روی لباسش تشخیص دهم و این مدتی زمان برد تا توانستم با این بخشش ارتباط برقرار کنم.</p>
<p><a href="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2012/01/02-10.jpeg"><img class="aligncenter size-full wp-image-964" title="02 (10)" src="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2012/01/02-10.jpeg?w=500&#038;h=336" alt="" width="500" height="336" /></a></p>
<p>بعضی ها فکر میکنند که فمنیسم یک جاده یک طرفه هست که در آن معادلات فقط به نفع زنها تغییر میکند، منتها من کاملا نظرم با این متفاوت است. اتفاقا بنا به مشاهده من در اینجا، فمنیسم لزوما به نفع زنها تمام نمیشود بلکه باعث میشود که خیلی از مردها هم بتوانند راحت تر بخشهای فمنین شخصیتی شان را نشان دهند. و این البته چیزی نیست که در طول تاریخ جدید باشد، منتها از بین رفتن قبح بیانش به نظر من موضوع فرخنده ای ست. یعنی چند روز پیش که  در اتاق نهارخوری بودیم و چهار تا مرد با میانگین سنی سی سال نشسته بودیم در حال تبادل و مذاکره فورمولاسیون و دستورالعمل های آشپزخانه مان با هم بودیم، بهش دقت کردم ناگهان و بعد این کامنت را  به کل بحث اضافه کردم که فکر میکنم از معدود نقاطی در دنیا که چهار تا مرد بنشینند در آشپزخانه و دستورالعملهای غذاهایشان را با هم چک کنند، همین شلمرود است. بعد با توجه به اینکه همه آنها در فیس بوک از فرندهای من بودند، یکی یک تیکه سنگین آمد راجع به آلبوم آشپزی من روی فیس بوک و این شد که ترجیح دادم بحث را زودتر جمع کنم تا قبل از اینکه یکی شان از من در جمع خواستگاری کند!! <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>درباب پنجم گلستان، در ستایش عشق و جوانی، حضرت سعدی که مارکوپلو زمان بوده و ماتحتش در یک نقطه بیشتر از چند روز آرام نمیگرفته، به مجرد صلح مقطعی بین محمد خوارزمشاه و لشگر ختا، سر خر را کج و راهی کاشغر میشود. کاشغر الان جزو استان سین کیانگ چین است، همان استانی که یک بار حکومت چین زد و خواهر مادر مسلمانانش را با هم یکی کرد. کاشغر زمانی هم اسطوره زیبایی و مروارید جاده ابریشم به حساب میامده است و عجیب نیست که سعدی هم از همین فرصت کوتاه استفاده کرده برای دیدن آن شهر. خلاصه که این کاشغر البته مسجدی هزار ساله دارد که حدود ششصد سال پیش هم یک حاکم دیگری دستی به سر و رویش کشیده و الان از جاذبه های توریستی کاشغر است.</p>
<p><a href="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2012/01/id-khah.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-955" title="id khah" src="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2012/01/id-khah.jpg?w=500&#038;h=375" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p>بعد سعدی میگوید که &#8220;<strong>به جامع کاشغر </strong>(همین مسجدی که تصویرش رو مشاهده میکنید در بالا)<strong> درآمدم پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال</strong>&#8220; </p>
<p> به قول خود برادر کفترباز سعدی کبیر</p>
<p>&#8220;<strong>من آدمی به چنین شکل وخوی و قد و روش        ندیدم مگر این شیوه از پری آموخت</strong>&#8220;</p>
<p>خلاصه که شروع میکند به لاس زدن با پسر مردم و پسره میپرسد که بچه کجایی؟ سعدی هم میگه شیراز. پسره هم کلی حال میکنه میگه که نه بابا! شعر از سعدی هم پس باید بلد باشی. سعدی هم کم نمیاره و با توجه به اینکه پسره نحوی بوده، براش یه دوبیتی عربی در آن واحد بداهه سرایی میکنه، منتها پسره به صورت تابلویی گیج بوده و معنی شعر رو نمیفهمه و میگه بابا یه چیز فارسی بگو، سعدی هم که پیک آپ آرتیست قابلی بوده، میگه:</p>
<p><strong>طبع تو را تا هوس نحو کرد     صورت صبر از دل ما محو کرد</strong></p>
<p><strong>ای دل عشاق به دام تو صید    ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید</strong></p>
<p>بعد فرداش که سعدی داشته برمیگشته، ظاهرا رفیقهای پسره بهش گفته بودن که کره خر! این یارو خود سعدی بود. بعد پسره هم بدو بدو میاد دنبال سعدی و کلی ناراحت که کاش گفته بودی کی هستی تا &#8220;<strong>شکر قدوم بزرگان را میان خدمت ببستمی</strong>!&#8221; (عاقلان دانند!!) بعد سعدی میگه: &#8220;<strong>با وجودت زمن آواز نیاید که منم</strong>!&#8221; و اینکه</p>
<p>&#8220;<strong>بگفت آنجا پریرویان نغزند      چو گل بسیار شد پیلان بلغزند</strong>&#8220;</p>
<p>و بعد یه کم ماچ و بوس میکنند همدیگر رو و خداحافظی میکنند (حداقل سعدی سعی میکنه ما رو راضی کنه که اتفاقی نیافتاد آخرش هم و فقط از همدیگه خداحافظی کردند) منتها باز هم در نهایت میگه که:</p>
<p><strong>بوسه دادن بر روی یار چه سود؟      هم در آن لحظه کردنش به درود؟</strong></p>
<p>من نمیدونم که آیا سعدی تایلند هم رفته یا نه! اما  حساب کن من نشستم یه شبی همه اینها رو از پشت چت برای مادر بنده خدا خوندم و کلی شکایت که تاریخ رو برای ما تحریف کردن و این چه وضعی هست و اصلا وقتی ما یه چنین آموزده های اخلاقی بدیعی در شعر و ادب فارسی داریم، واقعا چه نیازی هست که سازمانهای حقوق بشری بخواهند بیاییند به ما یاد بدهند که حقوق همجنس گراها چیه و اینها! مادر بنده خدای ما هم کپ کرده بود سعی داشت موضوع صحبت رو به سمت اینکه امشب شام چی داری و هفته ات چطوری گذشت و اینها تغییر بده!!! <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>حالا داشتم چی فکر میکردم؟ اینکه این فرهنگ ما بابا اینقدر هم در این زمینه ممکنه که دهشتناک نباشه و اتفاقا خیلی هم درجه تحمل بالایی داشته باشه. به قول احمدی نژاد: &#8220;ما همجنس گرا، <span style="text-decoration:underline;">اونطوری که شما تو کشورهای غربی دارید</span>، تو ایران نداریم!&#8221; و اینکه شاید مثل بسیاری دیگه از ارکان فرهنگ ایرانی، پیرو اصل تربیتی پایه در تقریبا تمام خانواده های ایرانی باشه که &#8221;هر گهی میخواهی بخور، منتها جلو بقیه مردم چیزی بروز نده!&#8221;</p>
<p>ما با فرهنگ خودمون بد برخورد میکنیم. و گرنه این حکایت سعدی، حتی یک قطره از دریای اشعار و ادب و فرهنگ ما درباره غلامان زیبا رو و شاهدان شکر سخن و غیره نیست. چیزهایی که هیچ جوره راه ندارد که به می عشق الهی و عرفان و اینها مربوطشان کنی و این سی ساله اخیر و شاید حتی از قبلترش دچار تیغ سانسور و تعبیرات کج معوج شده اند. و بعد دوباره حتی همه این ها یک سر کوه یخ است بیرون از آب و آن فرهنگ عمیقا فمنین و زنانه ایران است. این حداقل حس من است. و همین زنانگی این فرهنگ است که اینطور آن را زایا کرده است. به طوری که نه از حمله مغول، نه از حمله اسکندر، نه از حمله اعراب و نه خیلی دیگر از این پستی و بلندی های تاریخی گزند ندیده، تنها این فرهنگ های مهاجم را &#8220;به درون کشیده&#8221; (بهش تجاوز شده؟؟ ارتباط جنسی با فرهنگ مهاجم برقرار کرده؟؟ به فاک رفته؟؟) و بعد طفلی جدید زاییده است (خدمات متفابل ایران و اسلام؟؟ خدمات متقابل ایران و مغول؟؟)، این یعنی اهورامزدا در قامت الله، یعنی مسجد گوهرشادآغا همسر شاهرخ تیموری، یعنی از مغولی که تخصصش آتش زدن کتابخانه ها و شخم زدن شهرها بوده، قومی تربیت شد در دو نسل که رصد خانه مراغه را ساخت. این یعنی فرهنگی پر از نامهای علی، محمد، اسکندر، تیمور در کنار نامهایی نظیر آرش، داریوش و غیره. هم عید نوروز را جشن میگیریم و هم در عید قربان با گوشت قربانی آبگوشت درست میکنیم. هم در عاشورا سینه میزنیم و هم در چهارشنبه سوری قاشق زنی. یعنی هلاکو، نوه چنگیز خان مغول را خواجه نصیر الدین طوسی و عطاملک جوینی خر میکنند در طی آن همه شامورتی بازی تا برود طومار خلفای عباسی را در هم بپیچد. و تازه شاکی هستیم که چرا کشورهای عربی از ایران میترسند و اینقدر سلاح میخرند و انبار میکنند. بگذریم!</p>
<p>آیا ما در حق این بخش از فرهنگمان، یعنی ظرافت زنانه آن اجحاف میکنیم؟ شاید! من یک جفت کفش دیدم که خیلی قشنگ به نظرم اومد و سفید و قرمز و آبی بود و خریدم همون رو و باهاش رفتم ایران. بعد اونجا یک بنده خدایی از این آبجی ما پرسیده بود که این کفشها احیانا دخترونه نیست؟ بعد این که به گوش من رسید، در همون سفر جنگ جهانی سوم رو ران کردم و کلی بحث که چرا فرهنگ ایرانی جاجمنتال هست و آدمها رو نباید قضاوت کنیم و انتخابهاشون باید محترم شمرده بشه و این طور صحبتها! وقتی برگشتم برای یکی از رفقای شلمرودی این قضیه رو تعریف کردم، گفت: &#8220;که جدا فکر کردی این محدود به ایرانه؟؟ خود من یک بار که کفش خریده بودم، یکی از دوستهام برگشت جلوی همه بهم گفت باز که پاشدی با کفشهای مامانت اومدی دانشگاه!&#8221;</p>
<p>یکی از استادهای ما، دوره پست داکش رو در فلوریدا بوده. تازه این بنده خدا خیلی استانداردهای لباسهاش به استانداردهای مردونه غربی نزدیکتر هست منتها باز هم با این حال، تعریف میکنه که یک روز با یک لباس چهارخونه خاکستری و صورتی و یک شلواربنفش روشن میره دانشگاه. (اتفاقا من هم از این کامپوزیشن خوشم میاد و خودم هم یک ست شبیه اش رو که رنگهاش نرم و چشم نواز هست دارم.) بعد استاد آمریکایی اومده تو آزمایشگاه و تا این رو دیده، چشمهاش رو گرفته و گفته من نمیتونم بهت نگاه کنم، این چه ریختی هست که اومدی تو لب؟؟ و بعد هم فرستادش خونه که لباسهاش رو عوض کنه.  </p>
<p>من یک اعتقاد کلی دارم و اون هم اینکه در طی پروسه جهانی شدن، خیلی از این دعواهای فرهنگ این کشور و فرهنگ اون کشور، موضوعیت خودش رو از دست خواهد داد. منتها یک چیزی هست که نبردی هر روزه هست و آن کمک به رشد و ارتقای فمنیسم هست در راه احقاق حقوق مردها. چون در روند تکاملی، کارهای مردانه را، حداقل از لحاظ تئوریک روباتها میتوانند به عده بگیرند. کارهای سخت و فیزیکی که احتیاج به عضله بیشتر دارد، شکار که توانایی فوکوس بالاتر میخواهد و غیره، به عبارتی نقش مردها کاملا قابل حذف هست. یعنی اگر باز هم از لحاظ تئوریک حساب کنیم که یک بانک بسیار بزرگ اسپرم بشود درست کرد، دیگر میتوان کلا بشر را به سمت زندگی تک جنسی سوق داد. یک چیزی شبیه جوجه کشی های مکانیزه که وقتی جوجه ها متولد میشوند، آنها را از زیر اشعه عبور میدهند و خروسهایشان را جدا و معدوم میکنند. زایش است که فعلا حداقل و علی الحساب قابل حذف نیست.</p>
<p>این تغییرات همه در طی صد سال اخیر روی داده و تاریخجه چند هزار ساله تکاملی بشر را به طور کامل میتوان تصور کرد که تغییر میدهد. در این میان یک چیزی در حال رخ دادن است و آن هم اینکه بعضی مردها به شدت کمتر یا بیشتر، وزن بیشتری به قسمت زنانه خودشان میدهند. یعنی در حال تصاحب کفگیر آشپزخانه، به مصابه سلاحی که تا به حال در دست زنان بوده، هستند. صرفا با نیم نگاهی به همین وبلاگستان فارسی، تعداد وبلاگهای آشپزی، دکوراسیون و امثالهم که توسط پسرها اداره و به روز میشود، از شمار خارج است. حتی در همین شلمرود، من خیلی ها را دیدم که آن سمپاتی را نسبت به دستپخت مادرشان ندارند. چرا که کم نیستند زنانی که حتی در حد آب پز کردن تخم مرغ هم اطلاع کافی ندارند. این جایی ست که خیلی مردها در زمینه ورود کرده اند و صاحب ایدئولوژی شده اند.</p>
<p>چند ماه پیش  بعد از اینکه یکی از دوستان شلمرودی و همسر آمریکایی اش برای عروسی شان من را دعوت کرده بودند، به عنوان مهمانی تشکر دعوتشان کردم به خورشت آلو اسفناج با گوشت بره و برنج زعفرانی و ته دیگ سیب زمینی و خلاصه هنرهایم را ریختم روی دایره. اغراق نیست اگر بگویم که هر کدام دقیقا به اندازه دو نفر غذا خوردند (برای دو نفر به اندازه شش نفر غذا پختم که به خودم هم نرسید <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  ) البته که نوش جانشان اما چنان وقتی که رسیدند بوی غذا مدهوششان کرده بود و بعد چنان به قول خودشان سیر و پر (استافد) شده بودند که نمیتوانستند از روی کاناپه تکان بخورند. بعد همسر آمریکایی این بنده خدا گفت که من واقعا نمیفهمم چرا کسی باید از کشوری که غذاهای به این خوشمزگی دارد و آفتاب دارد بلند شود برود جای دیگری زندگی کند! تو این مایه که گور پدر دموکراسی و آزادی، خورشت آلواسفناج را بچسب! این موضوع حتی تا آنجا هم آنقدر توجهم را جلب نکرده بود. یعنی این را به عنوان یه علاقه عادی نگاه میکردم، هماننطور که من هم بابام و هم همه عموهام همه آشپزهای خبره هستند و هرچه هم آشپزی های زنهایشان خوب باشد، در مواقع حساس، کف گیر به دست زنهایشان نمیدهند.</p>
<p>منتها من دوستان شلمرودی دارم که واقعا در این قسمت قلل مرتفعی را فتح کرده اند. یعنی در رابطه های دو نفره شان کاملا قضیه نقشها برعکس است. زن رانندگی میکند و کارهای تعمیراتی خانه را و مرد هم غذا میپزد و کارهای از این قبیل. حتی برای عروسی، این لباس و حلقه پسر بود که گرانتر بود و لباس دختر خیلی ساده و پسر ترس و استرس داشت و دختر سنگ زیرین ماجرا بود. حتی قضیه اینقدر حول و حوشش سایه پیدا کرده که یک بار وبلاگ یک جهانگرد آمریکایی را میخواندم و او کاملا به این نتیجه رسیده بود که دخترهای شلمرود خیلی سریع ممکن است که عاشق یک پسری بشوند که خیلی مردانه رفتار میکند. حرف مزخرف! چون نه تنها که اینطور نیست، بلکه تنها شکل رابطه برعکس شده وگرنه باقی قضیه کماکان به قوت خودش باقی ست. فقط تمام غصه پسر این است که دختر دوست ندارد که حامله شود. یعنی برایش عجیب و غیرطبیعی ست که یک موجودی را درون شکمش برای نه ماه حمل کند. برگشته گفته برویم یک بچه بیاریم به فرزندخواندگی. این هم از آن خط قرمزهای این رفیق من است و دوست دارد که بچه خودش را بزرگ کند. در این حد که اگر عمل پیوند رحم به مردها وجود داشت، حاضر بود که برود یک رحم پیوند بزند که بچه دار شود. در این حد عزیزان!</p>
<p>کجا این موضوع برایم اینقدر جالب شد؟ یک بار رفته بودیم با یکی از رفقای شلمرودی مهمانی ایرانی و خانم صاحبخانه خورشت فسنجان درست کرده بود که بسیار به مزاق این رفیق ما خوش آمد و همانجا از من قول گرفت که یک بار این را با هم درست کنیم. بالاخره هفته پیش خودش، زنش، برادرش و خانم برادرش را هم که همسایه من هستند، همگی با هم دعوت کردم که بیایند خورشت فسنجان بخورند. بعد خودش از ظهر آمد تا در پختن غذا کمک کند. خلاصه همه کار را با هم کردیم، یعنی من شدم آشپز و او هم دستیار و چون ماتحت گشادم مانع شده بود که بروم چند ایستگاه اتوبوس آنورتر رب انار بخرم، رفتم از همان مغازه بغل آب انار خریدم و اینقدر جوشاندم که به اندازه مورد نیاز &#8220;رب انار&#8221; به عمل آمد. منتها بعد خلاصه این رفیق ما هم در عرض نیم ساعت شد کارشناس در امور فسنجان و اینکه گردویش بیشتر بپزد یا این یه مقدار شکرش کم است و کاش بیشتر رب انار داشت و اینها. من هم در حد جوک داشتم با قضیه اش حال میکردم و بعد درآمد که این طور خشک و خالی که نمیشود. بعد خودش پیشنهاد سالاد انار داد و نان گردویی خریدیم و کم کم شد تم یلدا! تمام میز را ست کرد با فسنجان به خرج من. بعد غذا میپختیم و پشت سر ملت، کسانی که میشناختیم و کسانی که نمیشناختیم، غیبت میکردیم و سر همین پیاز داغ سوخت و مجبور شدیم قابلمه را عوض کنیم که غذا بوی سوخته نگیرد! بعد زنها آمدند ساعت شش برای خوردن غذا و ادامه مراسم. منتها همین قضیه دقیقا برقرار بود وقتی هم که برای سال نو همه با هم یک کلبه ای را در جنگل اجاره کرده بودیم برای چند روز. کفگیر دست زنها نیافتاد مگر برای غذاهای ساده. و اصلا آن کج فهمی احترام به حقوق زن نبود به نظرم، چه وقتی که غذا تمام میشد، مردها تکیه میداند به مبل و زنها آشپزخانه را رفت و روب میکردند.</p>
<p>چرا من در آنجا احساس عجیبی نسبت به این موقعیت نداشتم؟ آیا باید میداشتم؟ فکر نمیکنم. من تقریبا در ایران ماهی یکی دوبار در قالب یک تیم آشپزی، برای هیئت ها غذا میپختم. ارقام جمعیت بین دویست تا هزار و دویست نفر متغیر بوده. و بعله! مگر فکر میکنید که مردها وقتی ایستاده اند دور دیگ غذا میپزند، چقدر موضوعات صحبتشان متفاوت است؟ ایا اصلا این دلیل میشود؟ اینکه آیا آشپزی اصولا معیاری برای فمنین بودن است؟ آیا آنها که برای هیئت ها غذا میپزند فمنین هستند و آنها که قمه میزنند ماسکولین؟ نمیدانم! یعنی خیلی سوال هست در همین رابطه که هیچ کدام را جوابشان را نمیدانم. و از تعاربف فمنین و ماسکولین هم آنقدر جامع نیستند که آنچه را که میخواهم دستگیرم شود. خلاصه همسایه ها یاری کنند که من شوهر داری کنم! :) </p>
<p>من الان همینطور نشسته ام دارم چرت میبافم شاید! شاید هم تمام این توجیهات عوضی باشد، اما هنوز هم فکر میکنم که این درآمدن کفگیر آشپزخانه از دست زنها و در عوض تحویل دادن کلید ماشین و بیل باغچه و غیره و ذلک لزوما به نفع زنها نیست و شاید خیلی بیشتر از آن به نفع مردها تمام میشود. این را مطمئنم! حداقل به نفع یک بخش عمده ای از مردها! آنها که راه نان خوردنشان از عضله و اعمال زور نیست! برای همین هم بود که چند وقت پیش، در زمینه یکسان سازی کتب درسی دختران و پسران میخواندم که یکی افاضه کرده بود اینکه پسران ترسو و دختران جسور اینقدر زیاد شده، به خاطر آموزش یکسان به دختر و پسر است و ما با تفکیک جنسیتی میتوانیم این روند را متوقف کنیم! خواستم از طریق همین تریبون خدمتشون عرض کنم که حتما! اصلا شما راست میگی! منتها بهتری بخوابی عزیزم که لحاف یخ کرد! <img src='http://s0.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/954/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=954&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2012/01/28/%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2012/01/02-10.jpeg" medium="image">
			<media:title type="html">02 (10)</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2012/01/id-khah.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">id khah</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>استخاره‌های حاج‌خانوم (بخش اول)</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2012/01/07/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2012/01/07/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a7%d9%88%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 14:00:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[استخاره‌های حاج‌خانوم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان‌های کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=934</guid>
		<description><![CDATA[فصل اول: حاج محمد ما پدربزرگ را &#8220;آقاجان&#8221; صدا میکردیم. آقاجان خیلی قبل‌تر از اینها، با همین آقای سیستانی که الان در عراق است هم‌درس و ‌هم‌حجره بود. منتها بعدتر، بنا به دلایلی، دیگر درس طلبگی را ادامه نداد. یک مدتی را بین شهر‌های ایران مسافرت کرد، مدتی شاطر نانوایی بود و بعدتر به مغازه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=934&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>فصل اول: حاج محمد</h2>
<p>ما پدربزرگ را &#8220;آقاجان&#8221; صدا میکردیم. آقاجان خیلی قبل‌تر از اینها، با همین آقای سیستانی که الان در عراق است هم‌درس و ‌هم‌حجره بود. منتها بعدتر، بنا به دلایلی، دیگر درس طلبگی را ادامه نداد. یک مدتی را بین شهر‌های ایران مسافرت کرد، مدتی شاطر نانوایی بود و بعدتر به مغازه پدری‌اش برگشت تا به مردم ارزاق عمومی‌شان را بفروشد. منتها آقاجان برای مردم محل و آشنایان هنوز همان حاج‌ محمد بود و بی‌دلیل هم نبود البته که مردم ترجیح داشتند که از مغازه ملامحمد برنج و لپه بخرند. چون جنسی اگر هم که گران میشد، حاج محمد آن را به قیمت خرید قبل می‌داد. معتقد بود غیر از این حلال نیست. همین هم شد که بعدتر‌ها، وقتی که دیگر جان مغازه رفتن نداشت و دکان را داده بود اجاره،‌ مردم هنوز دعواهایشان را می‌آوردند که ملامحمد برایشان داوری کند و اعتباری داشت در محل. ایام فاطمیه که در خانه‌اش روضه داشت، رفت و آمد جمعیت تمام نمی‌شد.<br />
دیگر از همه این‌ها، صد البته استخاره بود. اگر کسی میخواست دختر شوهر بدهد یا برای پسرش عروس بیاورد، کسی میخواست که مسافرت برود، کسی مخواست یک لیوان آب بخورد حتی، زنگ میزند خانه آقاجان که &#8220;اگر ممکن است بدهید حاج‌آقا برای ما یک استخاره بگیرن!&#8221; مردم به استخاره‌های حاج محمد آقا اعتقاد داشتند. می‌گفتند دستش که لای قرآن را باز می‌کند آمد دارد. می‌گفتند نان حلال دست آدم را بابرکت میکند.</p>
<h2>فصل دوم: خانه مادرجون</h2>
<p>مادربزرگ را &#8220;مادرجون&#8221; صدا میزدیم و معروف بود که قیمه‌های مادرجون در سطح شهر بی‌رقیب است. هر چه بود دست‌پخت مادرجون از نظر من و خیلی‌های دیگر که آن را امتحان کرده بودند، بی‌رقیب بود. تا وقتی من یادم هست حرف اول و آخر در آن خانه، حرف مادرجون بود. شاید هم همین بود که ما، یعنی تمام بچه عموها و بچه عمه‌ها، همیشه‌ قسمتی خودآگاه و قسمتی ناخودآگاه، آنجا را خانه مادرجون می‌گفتیم و نه آقاجان.<br />
من خانه مادرجون را دوست داشتم. منظورم تا قبل از این که به توصیه خاله‌ خرسی عده‌ای از بچه‌هایشان، به آپارتمان اسباب‌کشی کنند. بچه‌ها معتقد بودند که خانه بزرگ است و برای پیرمرد و پیرزن سخت است آنجا زندگی کردن. خانه الحق هم بزرگ بود و پله زیاد داشت، پله به عمارت اصلی، پله به حیاط، پله به زیرزمین.<br />
خانه یک حیاط بزرگ داشت و یک حوض نقلی مستطیلی که البته وقتی من بچه بودم، آن‌قدرها هم نقلی به نظر نمی‌رسید. هر تابستان، با بقیه بچه‌ها و معمولا به کمک یکی دو تا از عمه‌ها یا عموها، پاچه‌هایمان را بالا میزدیم و لجن‌اش را می‌سابیدیم و دوباره آبش می‌کردیم و کوچک‌ترها تا چند روزی بعد از آن که آب هنوز تازه بود، اجازه داشتند که بین ماهی‌های سرخ و سیاه حوض آب‌تنی کنند.<br />
عمارت خانه دو بخش داشت. اگر بخواهم دقیق‌تر توصیف کنم، شبیه یک ال بزرگ انگلیسی بود. پشت ال به سمت شمال بود و پایه کوچک‌تر آن به سمت جنوب، جایی که در ورودی خانه قرار داشت، اشاره می‌کرد. در خانه را که باز می‌کردی، زیر یک طاق مشبک فلزی درمی‌آمدی که شاخ و برگ  یکی از درختان انگور حیاط، تمام لابه‌لایش را پر کرده بود و زیرش همیشه سایه بود. یکی از لات گربه‌های محل که خودم به شخصه در چند نوبت با تفنگ بادی سه چهار جای بدنش را نقطه‌گذاری کرده بودم، از طریق همین طاق فلزی به داخل حیاط خانه رفت و آمد می‌کرد. همیشه یک نبرد نامتقارن بین نوه‌پسرهای نوجوان خانواده، مسلح به تفنگ بادی و این گربه‌ها که از محل ماهی قرمزهای حوض امرار معاش میکردند، برقرار بود. اگر صبح می‌آمدیم سر حوض و یک ماهی کم بود یا در حالت دلخراش‌تر، رد پنجه گربه روی تن یک ماهی بود، مشخص می‌شد که باز یکی از نوه‌پسرها سر پست خوابش برده است!<br />
از زیر طاق انگورنشان که رد می‌شدی، سمت راستت باغچه خانه بود. روبه‌رویت اما، هفت هشت تا پله می‌خورد و می‌رفتی بالا روی تراس. تراسی که به همراه آن اتاق سه در چهار پشتش یک‌طورهایی بیرونی خانه به حساب می‌آمد. تابستان‌ها، هرم آفتاب که می‌نشست، حیاط و باغچه را آب‌پاشی میکردند و بو و خنکای نم از تمام حیاط بلند می‌شد. بعد چای را دم می‌گذاشتند، هندوانه‌ای یا خربزه‌ای را قاچ می‌زدند و همه می‌نشستیم روی همین تراس که رویش فرش پهن کرده بودیم.<br />
بیشتر عصرهای تابستان، مهمان‌های مختلف می‌آمدند و می‌رفتند. مردها می‌نشستند روی تراس و تا غروب به صحبت و تحلیل می‌گذشت. نزدیک غروب، وقتی صدای قرآن از مسجد نزدیک خانه بلند می‌شد، آقاجان یک طوری که مهمان‌ها هم.متوجه باشند، به من می‌گفت: &#8220;بلند شو باباجان! وقت نماز شد!&#8221; بعد خودش عبایش را در‌می‌آورد، می‌گذاشت روی تراس. بلند می‌شد، آرام آرام نرده‌های فلزی کنار راه‌پله تراس را می‌گرفت، پله‌ها را یکی یکی می‌رفت پایین و دم حوض مشغول به وضو ‌گرفتن می‌شد. من هم پشت سر آقاجان می‌ایستادم و وقتی وضوی آقاجان تمام می‌شد، همان‌طور که ایستاده بود تا آب وضویش بچکد و دست و رویش را خشک کند، وضو می‌گرفتم. بعد برمی‌گشتیم روی تراس، آقاجان عبایش را می‌انداخت روی دوشش و شروع می‌کرد به اذان و اقامه گفتن.</p>
<h2>فصل سوم: من گلی دارم و به گمان او مرا اهلی کرده</h2>
<p>مابین بیرونی و اندرونی خانه دو سه تا در بود به انضمام اتاق مهمان‌خانه که در واقع کنج خانه و نقطه تقاطع ال ساختمان بود. اندرونی عمارت، رو به جنوب بود با سه چهار تا پنجره و یک در بزرگ. در رو به جنوب، رو به حوض و باغچه باز می‌شد. در واقع از جلوی در، هفت هشت تا پله پایین می‌رفت تا به حیاط می‌رسید. برخلاف پله‌های تراس، این پله‌های عمارت اندرونی سنگی و دراز بودند، هر کدام یک و نیم متر، کمتر یا بیشتر. روی هر پله، در دو سو، گل‌دان‌های مادرجون بود. چهارده، پانزده تا، در همین حدود. گل شمعدانی، گل سرخ، میخک و امثال این‌ها.<br />
به گمانم مادرجون گل‌ها را اهلی کرده بود. حتی تا همان اواخر که از خانه اسباب کشیدند به آپارتمان، در عین حالی که پا درد امان مادرجون را بریده بود، منتها دقت‌اش در آب دادن گل‌ها و رسیدگی به آنها ذره‌ای کم نشده بود. پله‌ها را یک به یک، همانطور نشسته و با کمک دستانش پایین میرفت و بعد کنار هر گل که می‌نشست، با دقت دست به برگ‌هایش میکشید،‌ مثل مادری که بچه‌اش را تر و خشک می‌کند، اگر برگ زردی در حال پژمردن بود یا اگر آب لازم بود، اگر خاک یکی می‌بایست عوض شود یا اگر گل‌دان آن یکی کج شده بود و شاخه‌اش گل دیگری را اذیت می‌کرد. هر بار که می‌خواست پله‌ای را پایین برود، درد واریس پاهایش آنجا بودند. همین مجبورش میکرد که آب‌پاش را روی پله‌ی بالایی بگذارد، دستانش را به پله‌ای که رویش نشسته بود تکیه دهد، و پاها را به آرامی، طوری که واریس‌شان را بیدار نکند، یک به یک روی پله پایین‌تر بگذارد. آخر کار که یک پله را پایین ‌رفته بود، دستش را دراز می‌کرد و آب‌پاش را از روی آن پله بالاتری برمی‌داشت و می‌گذاشت رو پله کنار دست‌اش.<br />
گل‌ها وقتی که مادرجون کنارشان بود، سینه‌شان را با غرور جلو می‌داند، گلبرگ‌های کوچک و بزرگشان را رو به آفتاب، رو به باقی باغچه، پهن می‌کردند و از همان چند پله بالاتر، با تمام خودپسندی که از یک گل انتظار می‌رود، به یکدیگر و صد البته به تره و ریحان‌های باغچه، به شمشادهای آن گوشه و حتی به ماهی‌های حوض فخر می‌فروختند. اما که بود که نداند همه این‌ها به پشتوانه‌ی حمایت‌های بی‌دریغ مادرجون ممکن است.<br />
از همه این‌ها، به گمانم من عشرت گل‌ها را می‌دیدم و عمو عمه‌ها درد و رنج مادرجون برای بالا و پایین رفتن از پله‌های عمارت را. این را می‌گویم که بگویم بعد از همه این مدت، چرا دلم را صاف کرده‌ام با مسببین آن اسباب‌کشی کذایی به آپارتمان. و اما گل‌ها را در همان خانه رها کردند. به مادرجون می‌گفتند که نوه‌ها گل‌ها را آب می‌دهند و مراقب‌شان هستند. اما تا جایی که خبر دارم، بعد از مادرجون تمام آن گل‌ها خشک شدند.</p>
<h2>فصل چهارم: خروس گل‌باقالی و مرغ کاکل‌زری</h2>
<p>باغچه یک ال کوچک، عمود بر ال عمارت اصلی، در بخش جنوبی ساختمان بود و تا مدت‌ها، تا وقتی که آقاجان از پا نیافتاده بود، کار سر و سامانش با آقاجان بود. باغچه‌ای مملو از سبزی‌جات و صیفی‌جات مختلف. از ریحان و نعنا و تربچه تا خیار و گوجه‌فرنگی. علی‌رغم قدرت مادرجون در خانه و تلاش بی‌وقفه برای راضی کردن آقاجان به گل‌کاری بخشی از باغچه، آقاجان تا جایی که در توان داشت نگذاشت این اتفاق بیافتد. معتقد بود که باغچه حیف است که صرف گل‌کاری شود وقتی که می‌شود اینقدر محصولات مفید در آن به عمل آورد. آخر کار، دو طرف پس از یک دوره جنگ سرد، معروف به نمک زندگی، بر سر کاشتن شمشاد دور تا دور باغچه به توافق اصولی رسیدند و در عمل آقاجان بیشتر از دو ضلع از شش ضلع باغچه را شمشاد نکاشت<br />
غیر از این، آقاجان از سه مرغ و یک خروس مراقبت می‌کرد که قفس‌شان در جنوبی‌ترین نقطه حیاط بود. آقاجان با چنان دقت و ظرافتی غذای مرغ و خروس‌ها را آماده می‌کرد که مثال زدنی بود. پوست میوه و خیارها را همیشه جمع می‌کرد و با یک قیچی دسته نارنجی مخصوص، آن‌ها را به قطعات کوچک‌تر استاندارد، به اندازه‌ای که مرغ‌ها در برداشتن آنها اذیت نشوند، تقسیم می‌کرد. استخوان‌های باقیمانده از غذا را با دقت زیر آفتاب در حیاط پهن می‌کرد و وقتی که به اندازه کافی خشک می‌شدند، در یک هاون بزرگ خردشان می‌کرد و لای جیره مرغ‌ها می‌داد بخورند تا دچار کمبود کلسیم نشوند. بین ما بچه‌ها رقابت بر سر خوردن تخم مرغ‌ها بود. هر بار که هر کدام از مرغ‌ها می‌خواست تخم کند، از مدتی قبل سر و صدایش راه می‌افتاد و بسته به اینکه در آن لحظه چند نوه در خانه در حال پرسه زدن بودند، تخم‌مرغ‌ها دیرتر یا زودتر غیب می‌شدند.<br />
شاید بی‌راه نباشد اگر بگویم هنوز هم یکی از قشنگ‌ترین حس‌های باقیمانده در زندگی من، این بود که شبهای کوتاه تابستان روی تراس دراز بکشم و تا وقتی که پلک‌هایم روی هم نیافتاده اند‌ٰ به ستاره‌ها زل بزنم. و بعد، صبح سحر، روی تراس، با صدای دو رگه‌ی خروس گل‌باقالی از خواب بیدار شوم. مرغ‌ها و خروس‌ را هم البته فرستادند یکی از دهات اطراف، بعد از اسباب‌کشی به آپارتمان کذایی</p>
<p style="text-align:left;">(ادامه دارد)</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/934/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/934/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/934/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/934/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/934/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/934/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/934/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/934/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/934/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/934/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/934/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/934/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/934/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/934/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=934&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2012/01/07/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شباهت</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/27/%d8%b4%d8%a8%d8%a7%d9%87%d8%aa/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/27/%d8%b4%d8%a8%d8%a7%d9%87%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Dec 2011 19:00:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[برگی دیگر از زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[راهی برای بهتر شدن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=924</guid>
		<description><![CDATA[چند وقت پیش در حال چرخ زدن در گوگل بودم. ذهنم مشغول این بود ملتی که رو کره خاکی شرایط شبیه من دارند، مثلا  یک هم اتاقی دارند که زیاد صحبت میکند، چطور بهش پیشنهاد مودبانه ای مبنی بر خفه شدن میدهند. این شد که جستجو کردم ?How to say shut up politely و بعد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=924&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقت پیش در حال چرخ زدن در گوگل بودم. ذهنم مشغول این بود ملتی که رو کره خاکی شرایط شبیه من دارند، مثلا  یک هم اتاقی دارند که زیاد صحبت میکند، چطور بهش پیشنهاد مودبانه ای مبنی بر خفه شدن میدهند. این شد که جستجو کردم ?How to say shut up politely و بعد از آنجا که این جستجو خودش بایاس دارد، انتظار نتیجه خیلی علمی نداشتم، فقط دنبال تجربیات شخصی بودم. یک طور درددل مجازی! منتها از طرف دیگر  تجربیات ملت بسی نشاط آفرین بود. مثلا این یکی که گفته بود: ?Are you suffering from verbal diarrhea</p>
<p>بعد به این فکر کردم که غصه چه را میخورم، ملت یکی از یکی داغان تر! و دیگر به چه فکر کردم؟ آهان، به اینکه هر لغتی چقدر تاریخچه خوابیده پشتش. فرض بگیرید همین لغت diarrhea. من این را کجا یاد گرفتم؟ اگر حدستان در کلاس زبان یا در طول دوره تحصیل در ایران یا هنگام خواندن برای امتحان تافل یا هنگام پاس کردن درسهای دوره فوق لیسانس و دکتری مهندسی بوده، اشتباه کردید عزیزان. در واقع من لغت diarrhea را یک شبی سرد و تاریک زمستانی در نروژ و در جمعی چند ملیتی متشکل از آلمانی، ایرانی، چینی، آمریکایی، لهستانی و صد البت اقوام اسکاندیناوی یاد گرفتم. وقتی قرار شده بود که هرکسی لغتی را که روی کاغذ نوشته شده به صورت پانتومیم برای اعضای تیمش اجرا کند، لغتی که به من افتاد همین لغت شخیص diarrhea بود. بعد ما بیست ثانیه وقت داشتیم که فکر کنیم و یک دقیقه که اجرا کنیم. من گفتم اصلا این لغت را معنی اش را بلد نیستم و دختر آمریکایی که در گروه مقابل ما بود، من را کشید آن ور سالن و معنی لغت را برایم &#8220;تشریح&#8221; کرد. فکر کنم تازه الان که قضیه را نوشتم، متوجه شدم که چه موقعیت آکواردی (عجیب و غریب؟ داغون؟ ضایع؟) بوده آن لحظه! کلا هم اینطور هستم که وقتی در خود لحظه هستم، خیلی قضیه را لمس نمیکنم و گاهی حتی چندین و چند ماه شاید طول بکشد تا متوجه بشوم که فلان رفتارم خارج از عرف بوده. خلاصه بعد از توضیحات طرف من بیست ثانیه وقت داشتم فکر کنم چه طور باید مفهوم اسهال را با پانتومیم در عرض یک دقیقه به بیننده منتقل کرد. فکر کردم که چه حسی هست که در تمام ابناء بشر ممکن است که مشترک باشد در موقع اسهال داشتن. ادای دل درد هم حتی درنیاوردم، و کل زمان پانتومیم بازی کردنم به بیست ثانیه هم نکشید تا یکی لغت درست را گفت از بین جمع!</p>
<p>بعد ذهنم یبشتر کش آمد. فکر کردم که مردم دنیا چقدر شبیه هم هستند. خیلی بیشتر از آنچه که انسان فکرش را بکند. و الان اینقدر این قضیه برایم بدیهی شده که نژادپرستی را نه تنها زشت که اصلا نشانی از عقب ماندگی ذهنی میدانم و عدم توانایی در درک ارتباطات اجتماعی. شاید روی سخنم اول از همه با همین هموطنان غیور خودمان و رفتارشان با افغانها و عربها و غیره باشد. یک بار با یکی از استادهای خیلی خیلی قدیمی دانشکده که الان مدتهاست بازنشسته شده و گاهی سری به دفتر کارش میزند صحبت میکردم. به من میگفت که اگر ما در دوره جنگ جهانی دوم، این سطح از ارتباط را بین مردم اروپا داشتیم، سطحی که امروز به مدد وجود اتحادیه اروپایی و خطوط راه آهن و اتوبوس سراسری و اینترنت به وجود آمده، هیچ گاه اینطور گرفتار آن جنگهای خانمان سوز نمیشدیم.</p>
<p>فکر میکنم یک جایی بود خیلی سال پیش که تصمیم گرفتم این حس نژادپرستی و ایرانی به ثریا میرود و این ها را در خودم بکشم و از نو شروع کنم. به خصوص که یک بار یک دانشجوی دکتری ایرانی در همینجا برایم سخنرانی بلیغی کرد درباره اعتقادات درخشانش درباره چینی ها و هندی ها و پاکستانی ها و اینکه به جد معتقد بود اینها دقیقا بشر نیستند و یک مقدار پایین تر از بشر هستند، در حد نسناس ها و میگفت همه شان بو میدهند و فرهنگ ندارند و موقع غذا خوردن دهنشان صدا میدهد و یک سری جملات بلیغ دیگر که اینجا دوست ندارم حتی بنویسم. منتها همان جا بود که فهمیدم نژادپرستی نه تنها توجیه پذیر نیست، بلکه به غایت بوی تعفن دارد. همچنین متوجه شدم بیشتر ایرانی هایی که از نژادپرستی در اروپا نالانند، خودشان از همین دسته اند که چینی و هندی را جزو نسل بشر حساب نمیکنند و فکر میکنند که باید افغانها را در بیابان چال کرد.</p>
<p>فکر میکنم اشکالی که در ایران بود، همین حالت جزیره بودنش بود و این تبلیغ هر روزه که ما بهترین عالم هستیم. هر ایرانی که من دیده ام، تا حدی، کمتر یا بیشتر درگیر این بوده، من جمله خودم زمانی. بعد تصمیم گرفتم که این حالت زشت را در خودم بشکنم. بعد خودم را مثلا اجبار کردم برای مدتی که با هم به یک شکل برخورد کنم. و این شد که الان حتی گاهی به مهمانی های چینی ها دعوت میشوم و اسم چینی برایم گذاشته اند بچه های چینی. و یا یک هندی که اتفاقا خیلی هم کاردرست و پرکار است و مودب و با شخصیت و هر بار که من را میبیند کلی اظهار ارادت و رفاقت. فکر میکنم همین تلاشم برای برداشتن این عینک، در طی این سالها، از من آدم بهتری ساخته. دوست دارم این آدم بهتر را. و صد البته که من تنها ایرانی نیستم که اینطور خودم را انتقاد کرده ام و تمرین بهتر بودن کرده ام. چندین ایرانی دیگر دیده ام که همین کار را کرده اند. تقریبا همه هنگامی به این نتیجه رسیده اند که زشتی نژادپرستی را دیده اند.</p>
<p>پانزده سال پیش در دبیرستان و در راه اردو، وقتی که بازی ضرب المثل و پانتومیم را میکردیم، نوبت به من که رسید، ضرب المثل مورد نظر &#8220;نشاشیدی شب دراز است&#8221; بود. یادم هست آن موقع در عالم بچگی، یک حالت اسنیصال در چهره ام پیدا شد. یکی از بچه ها که در گروه مقابل بود، بلافاصله از روی آن حالت استیصال در چهره ام فهمید و پرسید: &#8220;ضرب المثلش بی تربیتیه؟&#8221; با سر اشاره کردم که یعنی بله! خلاصه سه تا حدس از مجموعه ضرب المثل های بی تربیتی فارسی زد وسومی خود جواب بود. بعد پانزده سال بعد، در یک جمع کاملا متفاوت از آن طرف دیگر کره خاکی با میانگین تحصیلات دکترا و فوق دکتری، هنوز هم یک دختر آمریکایی که از ام آی تی دکتری گرفته، لغت پیشنهادی اش میشود &#8220;اسهال&#8221; و هنوز هم از روی حالت استیصال چهره من، یک سوئدی سه تا حدس میزند و حدس سوم خود جواب است. بیجا نیست اگر ادعا کنم آنجا کسری از ثانیه احساس این بود که در خانه هستم.</p>
<p>ما آدمها رو این کره خاکی، خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنیم شبیه هم هستیم و این متاسفانه همان حقیقتی ست که هنوز آن را نفهمیده ایم، چون در غیر این صورت زندگی به مراتب ساده تری میداشتیم.  این را اول از همه به خودم و برای خودم میگویم!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/924/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/924/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/924/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/924/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/924/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/924/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/924/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/924/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/924/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/924/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/924/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/924/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/924/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/924/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=924&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/27/%d8%b4%d8%a8%d8%a7%d9%87%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تصمیم شخصی</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/15/%d8%aa%d8%b5%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/15/%d8%aa%d8%b5%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Dec 2011 21:59:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[آرایشی بهداشتی]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=917</guid>
		<description><![CDATA[اگر کسی به صورت پینگلیش، عبارت &#8220;خود00کشی00با قر00ص&#8221; را در گوگل جستجو کند، گوگل این وبلاگ را در ده جستجوی اول برمیگرداند. آن اوایل، وقتی من یک دو پست در این رابطه نوشته بودم، حتی با جستجوی فارسی هم این وبلاگ خیلی سریع بالا میامد. بعد از آن بود که شروع کردم به چپاندن صفر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=917&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر کسی به صورت پینگلیش، عبارت &#8220;خود00کشی00با قر00ص&#8221; را در گوگل جستجو کند، گوگل این وبلاگ را در ده جستجوی اول برمیگرداند. آن اوایل، وقتی من یک دو پست در این رابطه نوشته بودم، حتی با جستجوی فارسی هم این وبلاگ خیلی سریع بالا میامد. بعد از آن بود که شروع کردم به چپاندن صفر و خط تیره و نقطه و فاصله در موقع نوشتن آن تا سر گوگل را شیره بمالم. منتها ماند همان یک کامنت علی دسته دار که پینگلیش بود و من هم یک اعتقادی داشتم یا دارم که در کامنت ملت دست نکنم، برای همین صرف وجود همان کامنت، باعث شده که من هر دفعه که در وردپرس لاگین میکنم تا وبلاگ بنویسم یا کامنت تایید کنم یا هرچی، در همان صفحه اول یا در صفحه آمار چیزی شبیه این را ببینم:</p>
<p><a href="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2011/12/khodkoshi.png"><img class="aligncenter size-full wp-image-918" title="khodkoshi" src="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2011/12/khodkoshi.png?w=500" alt=""   /></a>و بعد دیگر تا مدتی ذهنم درگیر این آدمی ست که این جستجو را کرده؟ فکر میکنم که غمش چیست؟ اینقدر یعنی به آخر خط رسیده که در فکر از بین بردن خودش افتاده است؟ این خیلی غمناک است! خیلی! آن اوایل بعضی وقتها خواب هم نداشتم از سر این موضوع! خیل وقتها شب که میشد، با اینکه میدانستم از این وبلاگ چیزی عایدشان نشده که کمکشان کند، ولی میدانستم که بالاخره اطلاعش را بدست میاورند و خودشان را راحت میکنند. منتها همین حدش هم روی اعصابم بود که چرا یک نفر باید اینقدر زندگی را جدی بگیرد؟ شاید چون خودم از یک جایی که زود هم بود، ناگهان شروع کردم به مسخره گرفتن زندگی و حالا فرضم این شده که هم باید بتوانند زندگی شان را مسخره بگیرند.</p>
<p>حالا اعتراف وحشتناک اینکه انگار قطع امید کرده باشم دیگر از اینها، فکر کنم که پوستم کلفت تر شده در مواجه با غم های زندگی چه مال خودم باشد چه مال دیگران، مثل مرده شوری شدم که دیگر از دیدن مرده چندشم نمیشود. انگار قبول کرده باشم، اینکه هر کس که خودش را میخواهد از بین ببرد این تصمیم شخصی اوست و به من ربطی ندارد. این خیلی غم انگیز است، نه؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/917/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/917/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/917/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/917/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/917/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/917/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/917/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/917/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/917/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/917/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/917/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/917/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/917/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/917/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=917&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/15/%d8%aa%d8%b5%d9%85%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2011/12/khodkoshi.png" medium="image">
			<media:title type="html">khodkoshi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شهید رونین</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/09/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/09/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Dec 2011 22:19:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[Objectify your pains!]]></category>
		<category><![CDATA[ماجراهای عیال اصغر آقا]]></category>
		<category><![CDATA[هور یعنی خون]]></category>
		<category><![CDATA[برای خانم لورا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=909</guid>
		<description><![CDATA[اول یک بنده خدایی از آشناهای ما که مهندس عمران بود، یک زمانی داشت برای خودش در سعادت آباد یک آپارتمان میساخت. یک روز هم ما را برد تا ساختمان نیمکاره اش را نشانمان بدهد. بعد از مزایای فنی خانه اش گفت و به اینجا رسید که طراحی اش کرده ام تا فلان قدر درجه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=909&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>اول</h2>
<p>یک بنده خدایی از آشناهای ما که مهندس عمران بود، یک زمانی داشت برای خودش در سعادت آباد یک آپارتمان میساخت. یک روز هم ما را برد تا ساختمان نیمکاره اش را نشانمان بدهد. بعد از مزایای فنی خانه اش گفت و به اینجا رسید که طراحی اش کرده ام تا فلان قدر درجه ریشتر و بیشترش هم لازم نیست. در ادامه تعریف کرد زمانی یک بانکی یک برج ساخته بوده به عنوان دفتر مرکزی و او هم در مراسم افتتاحش دعوت بوده، بعد مهندس طراح برج در مراسم افتتاح میگوید این ساختمان تا 15 درجه ریشتر را دوام میاورد! این بنده خدا هم  میگوید که آخر تو فرضا زلزله پانزده ریشتری بیاید و از این ساختمان زنده بیرون بیایی، یک نانوایی یا بقالی سالم پیدا میکنی که بروی ازش یک تکه نان بگیری بخوری که زنده بمانی؟؟؟</p>
<h2>دوم</h2>
<p>چند روز پیش، در وقت استراحت قهوه نشسته بودیم و داشتیم با یکی از بچه های شلمرودی درباره مسئله ای صحبت میکردیم. منتها از آنجا که من قابلیت بحث جدی برای بیشتر از سی ثانیه را ندارم، برگشتم گفتم که اصلا من، خصوصا حالا که این مسئله هم پیش آمده، دکتری ام را ول میکنم و برمیگردم ایران. گفت که ای بابا! ایران که نمیتوانی برگردی! قرار است که آنجا را بمباران کنند و من هم گفتم که خوب عقل کل! من اصلا  میروم که از میهنم دفاع کنم و دلیل جنگ هر چه هم که باشد، من که نمیتوانم اینجا بنشینم و آنها بمب بریزند روی خانه و زندگی خانواده ام و دوستان و آشنایانم. انتظار که نداری اینجا بنشینم آن موقع و این قیافه خوشگل تو را تماشا کنم؟ خلاصه که گفت ابله کشته میشوی خوب و بعد میشوی &#8220;شهید رونین&#8221;! بعد هم بنا به تصور خودش، عکس مرا تصور کرد که در یک چفیه عربی هستم (مثل شهیدهای فلسطینی) و زیرش نوشته شده شهید رونین! حالا نهایت این شد که اگر به ایران حمله شد و من برگشتم، یک عکس خوب و با کیفیت بیاندازیم که بعد بزرگ پرینتش کنند و بگذارند روی صندلی کارم کنار کامپیوتر و تشکیلات. گوشه عکس را هم گفتم یک روبان سیاه بزنند! یکی از بچه های شلمرودی دیگر هم قرار شده با فوتوشاپ یک هاله نور دور سرم بکشد! یعنی با یک همچی جک و جانورهایی من همکار هستم&#8230;</p>
<h2>سوم</h2>
<p>استاد راهنمای دومم برای حل مشکل وراجی هم اتاقی، بهم گفت که یک هدفون بزرگ بگیر و بگذار روی گوشهایت، لازم هم نیست که ازش موسیقی پخش شود! همین که روی گوشهایت هست، او کمتر میاید سراغت! برای اینکه دل استاد راهنمایم خوش باشد، گفتم آره چه تکنیک خوبی! منتها دیگر نگفتم دفعه آخری که این تریک را اجرا کردم، از روی صندلی اش پا شد آمد زد روی شانه ام که هدفون را بردارم تا برایم ماجرای روز قبل مادرشوهرش را تعریف کند! یعنی در این حد!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/909/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/909/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/909/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/909/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/909/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/909/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/909/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/909/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/909/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/909/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/909/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/909/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/909/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/909/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=909&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/09/%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اصول نوشتار علمی</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/08/%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/08/%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 20:51:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[جدی نگیرید لطفا!]]></category>
		<category><![CDATA[درس نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[عصای سفید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=902</guid>
		<description><![CDATA[این دو روزه، یک درس فشرده داشتم به عنوان اصول نوشتار علمی. یک استاد انگلیسی آمده بود که کلا خیلی کاراکتر جالبی بود. آن چیزی که از همه بیشتر خوشم آمد، نظراتش درباره چگونگی نوشتن بخش &#8220;نتیجه گیری&#8221; بود. حرفش این بود که نتیجه را نباید اصطلاحا خیلی فاش و با صدای بلند بیان کرد، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=902&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این دو روزه، یک درس فشرده داشتم به عنوان اصول نوشتار علمی. یک استاد انگلیسی آمده بود که کلا خیلی کاراکتر جالبی بود. آن چیزی که از همه بیشتر خوشم آمد، نظراتش درباره چگونگی نوشتن بخش &#8220;نتیجه گیری&#8221; بود. حرفش این بود که نتیجه را نباید اصطلاحا خیلی فاش و با صدای بلند بیان کرد، بلکه قضیه باید به صورت زیر پوستی به خواننده منتقل شود و اگر شما به عنوان مثال میخواهید در ده خط نتیجه را بنویسید، قضیه باید طوری پیش رفته باشد که خواننده دو خط آخر را خودش بنویسد و تازه کیف هم بکند که بعله، واضح تر از این نتیجه گیری اصولا وجود ندارد.</p>
<p>از دیگر نکات مهم اینکه قبل از رفتن سراغ نتیجه گیری اصلی، چند تا از نظریات مخالف را هم باید بگویید و بعد خیلی سنگین آنها را نقد کنید. در ضمن بسیار بسیار به ندرت از لغات احساسی استفاده کنید، چون تخطی از این اصولا باعث منتقل شدن این احساس به خواننده میشود که شما راجع به نوشته خودتان آنقدر احساس اعتماد به نفس ندارید و مثل مرغ پرکنده خودتان را به در و دیفال میکوبید که خواننده به حرف شما اهمیت بدهند. در حالی که تمام نکته در این است که شما بتوانید ذهن خواننده را طوری آماده کنید که پذیرای نتیجه صد من یه غاز شما در پاچه خودش باشد. بیان شابدوالعظیمی اش اینکه اول یه سوراخ بزرگی در ذهن مخاطب میکنید و بعد، این منار مسجدی را که دزدیده اید، میرید و با همکاری خود مخاطب، آن را به خلاء ذهنی اش اماله میکنید!!! در حالت حرفه ای ذهن مخاطب چنان پخته شده که وقتی در خط هشتم شما را میبیند که با منار دزدی دارید از جلویش رد میشوید، شخصا میاید جلو و اصلا خودش منتتان را طوری میکشد که با منارتان، آن چاه را در ذهنش پر کنید! یک تمرین گروهی جالب هم کردیم  که شبیه این بازی ضرب المثل و پانتومیم بود. یعنی یک عبارت خیلی بی ربطی را در ذهن داشتیم و بعد شروع میکردیم به صحبت راجع به دلایلی که میتواند خواننده را به نتیجه گرفتن آن عبارت سوق دهند، و اینکه در نهایت بقیه کلاس بتواند حدس بزند که فکر ما چه بوده است.</p>
<p>من تا به حال چند کلاس و سخنرانی در این زمینه رفته ام و فکر هم میکنم خیلی خفن هست که میفهمی بسیاری از اصول ارتباط با آدمها، چقدر سهل و در عین حال ممتنع هستند. متوجه میشی که چرا به اخبار بی بی سی با اینکه بعضا به شدت یک طرفه و بایاس است، اعتماد بیشتری داری تا رسانه میلی و خبر گزاری های داخل ایران که حتی وقتی راجع به رنگ سفید ماست هم صحبت میکنند، آدم به چشمهای خودش که تا حالا ماست را سفید میدیده است، شک میکند! ضمن اینکه تازه استاد فرمودند که باید هر روز، حتی شده در حد ده دقیقه بنشینید ماتحت مبارک را بگذارید زمین و مطلب بنویسید. و من هم به همین مناسبت سعی میکنم که این جا بیشتر بنویسم. و باز هم اینکه طرف  گفت که نوشته تان را اگر با صدای بلند برای خودتان بخوانید، خیلی راحت تر میتوانید ویرایشش کنید، و بعد من همینطوری که الان دارم تایپ میکنم ، اینها را با صدای بلند برای خودم میخوانم و این من را متوجه کرده که چقدر سابق که با زبان محاوره مینوشتم، نوشته ضایع بوده و خودم نمیفهمیدم و اینکه بیخود نبوده که من اینجا دو نفر و نصفی خواننده بیشتر ندارم.</p>
<p>حالا این مشق امشب، منتها من دیگر بروم و شام درست کنم، چون که ته شکمم الاغ در حال بیل زدن است و اگر بخواهم که بیشتر از این بنویسم، تبدیل به شر و ور میشود و ممکن است که شانس وبلاگ برتر شدن در مسابقه سال آینده دویچه وله را از دست بدهم. منتتها موضوع نوشته آینده این باشد که من بالاخره امشب شام را چه کردم و چه پختم و اینها! خوب دیگه خواهر، من هم بروم که بچه رو گازه! [اسمایلی کوکب خانم]</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/902/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/902/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/902/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/902/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/902/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/902/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/902/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/902/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/902/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/902/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/902/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/902/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/902/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/902/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=902&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/08/%d8%a7%d8%b5%d9%88%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دری وری 2</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/02/%d8%a8%db%8c-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/02/%d8%a8%db%8c-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 21:54:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجراهای عیال اصغر آقا]]></category>
		<category><![CDATA[غربت نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=894</guid>
		<description><![CDATA[اول خوب من چه کار کردم؟ بله! هفته ای که گذشت یک دعوای حسابی با عیال اصغر آقا کردم. یعنی انگار کن مثل یک آتشفشان یک دفعه منفجر شد. نمیدانم چه فکری کردم، ولی این سری آخر پاچه گیر شده بودم و این شد که بهش گفتم بهتر است که خفه باشد و در عوض [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=894&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2>اول</h2>
<p>خوب من چه کار کردم؟ بله! هفته ای که گذشت یک دعوای حسابی با عیال اصغر آقا کردم. یعنی انگار کن مثل یک آتشفشان یک دفعه منفجر شد. نمیدانم چه فکری کردم، ولی این سری آخر پاچه گیر شده بودم و این شد که بهش گفتم بهتر است که خفه باشد و در عوض بیشتر کار کند. فقط نشسته و اخبار چک میکند و خیلی مسائل مثل حمله به عابر بانک با کلنگ، حمله به سفارت انگلیس در تهران، جلسه اولیا مربیان مدرسه بچه هایش و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگری که راجع بهشان صحبت میکند، یا به من، یا به او یا به هیچ کداممان مربوط نیست، منتها او اگر بیشتر کار کند و مطالعه علمی داشته باشد و اپلیکیشن برای گرنت بنویسد، شاید بتواند فاند بگیرد و دانشجو بگیرد، و این را که گفتم دعوا شد. گفت که تو مرا قضاوت میکنی و منظورت چیست که من کار نمیکنم و این حرف را به اصغر آقا میگویم که بیاید بهت جواب بدهد و اباطیلی از این دست. بعد خودش پشیمان شد و معذرت نصفه نیمه ای خواست و سعی کرد که از دلم دربیاورد. منتها امروز که نیامده بود، برگشتم استادم را کشیدم در اتاق و بهش گفتم این اتاق من را باید عوض کنی یک طور بی سر و صدایی و طوری نباشد که این فکر کند به خاطر او بوده که من میخواهم اتاقم را عوض کنم! او هم گفت من حرفی ندارم منتها هیچ جوره راه ندارد و هر کاری بکنیم، نهایت قضیه مشکوک خواهد بود و بهترین راه همین است که خودت رک و پوست کنده بهش بگویی که نیاز به تمرکز داری و او نباید حرف بزند! بهش میگویم نفست از جای گرم بلند میشود عمو استاد و خوشی برای خودت! من تمام این راهها را رفته ام و جواب نداده! حالا به هر حال گفته راجع بهش بیشتر فکر کن و البته هر تصمیمی که بگیری، من با مسئولیت خودت حاضرم کمکت کنم، منتها عواقبش گردن شخص خودت&#8230;</p>
<h2>دوم</h2>
<p>هیچ ایده ای ندارم الان که آدرس اینجا را چقدر از دوستان سابقم دارند. هیچ ایده ای ندارم که چقدر از اینها هنوز دوستان منند و چقدر از اینها صرفا برای کنجکاوی در زندگی شخصی یک نفری که سابق میشناختندش اینجا را میخوانند، از نظر من دوستی که اینجا را میخواند و اینتراکشن ندارد، صرفا یک همکلاسی سابق است. بعد برای همین امشب که نشسته بودم و با یکی از نزدیک ترین رفقای شلمرودی تحلیل هدف در زندگی میکردم، وقتی گفتم یکی از دوستانم، فکر کنم منظورم فقط علی با ط دسته دار بود و بعد از کس دیگری که خواستم رفرنس بدم، صرفا به عنوان کسی که سابق میشناختم رفرنس دادم. در همان لحظه از این تنهایی که احساس کردم دلم گرفت!</p>
<p>این رفیق شلمرودی معتقد است که من اصولا زیاد فکر میکنم. بهش میگویم قبول که من بحث &#8220;هدف در زندگی&#8221;  را جنده کرده ام از بس که بهش نزدیکی کرده ام از جهات مختلف! اما تو که این کار را نکرده ای به من بگو هدف ات از زندگی چیست؟ منتها او معتقد است خوب یک هدفی هم ممکن است باشد اما ما چه کار داریم اصولا که به آن فکر کنیم، همین که برنامه مهمانی کریسمس را بتوانیم به درستی برقرار کنیم خودش خیلی هم خوب است و هدف هم هست آن گوشه برای خودش و اصلا مگر کرم داریم که هدف را انگول کنیم؟!</p>
<p>رفیق شلمرودی من معتقد است که من فلسفه بافی را دوست دارم و برای همین هست که عمدا مینشینم و راجع به شادی و هدف و اینها صحبت میکنم. میگویم مگر خودآزاری دارم؟ مگوید بعععله! منتها قبول کرد که این ریت بالای خو.دکش-ی در شلمرود و یا سایر کشورهای خیلی پیشرفته، خیلی هم بی ارتباط به قضیه بی هدفی در زندگی نیست و برای همین هم هست که پرسیدن خیلی سوالهای با مفهوم &#8220;خوب که چی؟&#8221; یا همان &#8220;?so what&#8221; یک طورهایی نگران کننده است و باید بروی روانشناس. اولش گفتم بهش که مشکل من این است که در سیستمی درس خوانده ام که دائم بحث در باره هدف از زندگی و هدف از خلقت و اینها بوده و تمام سالهای دبستان و دبیرستان و غیره و ذلک فقط روی هدف متمرکز بوده ایم. منتها دیگر این قضیه کار نمیکند. (یعنی به عنوان کوچکترین نشانه اش روزی نیست که من مراجعه کننده به این وبلاگ از روی جستجوی کلید واژه هایی مثل &#8220;خو.دک-شی با قر.ص&#8221; یا &#8220;روش00های خ.ود0کشی&#8221; و امثالهم نداشته باشم به مناسبت همان چند پستی که لودگی میکردیم سر این قضیه) بهش این نقل قول معروف انیشتین را گفتم که آدم نمیتواند یک مسئله را با همان سیستم فکری که باعث به وجود آمدن مسئله شده حل کند. ازش پرسیدم یک جوان شلمرودی در این مواقع چکار میکند؟ چطور فکر میکند؟</p>
<p>رفیق شلمرودی من اول درآمد که هدف زندگی میتواند بهتر کردن دنیا باشد! بهش گفتم که این خیلی جواب گشاد و نخ نمایی ست. او هم گفت سوال گشاد و نخ نمایی مانند هدف از زندگی یک جواب گشاد و نخ نما هم میطلبد و اصلا گفت که تو هدف زندگی ات به طور مشخص &#8220;فلسفه بافی درباره زندگی&#8221; است. میگویم من مگر خرم که بنشینم خودم را با فلسفه بافتن راجع به زندگی آزار دهم؟؟ میگوید آره و اشاره میکند به احادیث هفته که به شلمرودی روی تخته اتاقم مینویسم و یا داستانهای استعاری که در صحبتهایم به کرات استفاده میکنم و هنرهایم در ارتباط دادن کشمش و گوز و قابلمه وغیره و ذلک! میگوید هیچ راه انکاری نداری رونین!!!</p>
<h2>سوم</h2>
<p>این روزها هر جا را که باز میکنم  و میخوانم همینطور غم و غصه است و بازارش داغ است. ادعا میشود در غم قدرتی ست که در شادی نیست. اما به زعم من قانون دوم ترمودینامیک در اینجا هم صادق است و شما همانطور که برای سرد کردن یک تکه گوشت تازه، باید از طریق یخچال انرژی صرف کنید و اگر یخچالتان خراب شود، گوشت به طور طبیعی فاسد میشود، برای شاد بودن هم باید انرژی صرف کنید وگرنه به طور طبیعی اخلاقتان ان مرغی و گه میشود. ضمن اینکه شاید حق با رفیق شلمرودی من باشد که آخر بهم گفت رک و پوست کنده فکر میکند خوشی زیر دل من زده و بی دلیل مینشینم فلسفه بافی برای زندگی شاید بتوانم از یک گوشه ای یک غمی پیدا کنم! به قول مادربزرگ مرحومم: &#8220;حسنک نه کاری داشت و نه بیماری، سیخونک به کون خودش میزد و مینالید!!&#8221;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/894/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=894&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/12/02/%d8%a8%db%8c-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دری وری!</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/24/%d8%af%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/24/%d8%af%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Nov 2011 21:07:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[ماجراهای عیال اصغر آقا]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=890</guid>
		<description><![CDATA[آقا یکی به من گفت این وبلاگ که فقط قصه های خاله زنکی از عیال اصغرآقا تعریف میکنم درش، به درد جرز لای دیوار میخوره ولی این رو الان نگم، بعد تو گلوم حناق میشه. گفته بودم که ما نشسته ایم زیر سیبیل استادم و این تمام مکالمات استادم رو شنود میکنه رسما، تازه رفته [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=890&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقا یکی به من گفت این وبلاگ که فقط قصه های خاله زنکی از عیال اصغرآقا تعریف میکنم درش، به درد جرز لای دیوار میخوره ولی این رو الان نگم، بعد تو گلوم حناق میشه. گفته بودم که ما نشسته ایم زیر سیبیل استادم و این تمام مکالمات استادم رو شنود میکنه رسما، تازه رفته دم در اتاق استادم، بهش گفته که من هر چی تو بگی رو میشنوم و در گوشم رو که نمیتونم بگیرم و خلاصه استاده گرخیده. یکی از بچه های دکتری بهم گفت که سری آخر که تو اتاق استادم جلسه داشتند، استادم بهش گفته بیا این ور اتاق بشین آرووم هم صحبت کن، این نشسته این ور داره گوش میده!! حالا امروز استادم از صبح جلسه داشت یه ضرب تا خود ساعت چهار. بعد موقع رفتن داشت با یکی دیگه از اونها که تو جلسه بود خداحافظی میکرد، موضوع صحبت در این رابطه بود که مطمئن باشند چیزی را فراموش نکرده باشند در کل جلسه تا در جلسه های بعد مشکلی پیش نیاید، بعد استادم برگشت گفت البته اگر هم چیزی یادمون رفته باشه، این عیال اصغر آقا نت برداری کرده و ریز مکالماتمون رو میدونه، میاد بهمون میگه اگه هم چیزی از قلم  بندازیم احتیاطا!!!</p>
<p>حالا این را گفتم بیشتر من باب اینکه آدم بداند اگر که بال داشته باشد چه کارها که نمیشود کرد. اما در کل باز فصل تاریکی اینجا شروع شده و این واقعا آزار دهنده است. سال قبل تا شد در باشگاه رس بدنم را کشیدم که خستگی ورزش نگذارد احساس کنم این قضیه را. منتها امسال که دیگر سرم واقعا شلوغ شده و نمیرسم به ورزش، به دهانم رفته رسما! یک راهش نوردرمانی ست که من نه وقتش را دارم و نه فکر میکنم که تا آن حد واجب است. راه دیگر هم این است که یا مثل خرس قطبی به خواب زمستانی بروی یا اینکه مثل پرنده ها مهاجرت کنی به سمت جنوب. و خوب این راهها هیچ کدامش عملی نیست، نتیجتا برگشتم به این عیال اصغر آقا گفتم که من دیگر این پی اچ دی را ول میکنم برمیگردم ایران. بعد بحث رفت تا آنجا که این دیگر هم اتاقی گیرش نمیاید به خوبی من و تازه بهش گفتم من خیلی مرد هستم که این همه حرف میزنی، فک ات را از جایش در نمیاورم و برو خدا را شکر کن که شوهرت رئیس دپارتمان است! کاشف به عمل آمد که اوایل که خودش تازه دکتری اش را شروع کرده بوده، هم آفیسی اش یک دانشجوی سال آخر بوده و همان روزهای اول که این شروع به وراجی کرده، برگشته صاف در رویش گفته خفه! میخواهی از حرف بزنی برو از اتاق بیرون یکی دیگر را پیدا کن!</p>
<p>پ.ن: گاهی آدم مجبور است دری وری بنویسد در وبلاگش فقط من باب اینکه نوشتن یادش نرود، <del>وگرنه که گاهی مرگ به زندگی شرف دار</del>د&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/890/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/890/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/890/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=890&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/24/%d8%af%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بصیرت</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a8%d8%b5%db%8c%d8%b1%d8%aa-2/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a8%d8%b5%db%8c%d8%b1%d8%aa-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Nov 2011 20:51:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=879</guid>
		<description><![CDATA[&#160; &#160; &#160; &#160;<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=879&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2011/11/338482_10150388897783771_5748953770_8236478_1053557123_o.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-880" title="338482_10150388897783771_5748953770_8236478_1053557123_o" src="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2011/11/338482_10150388897783771_5748953770_8236478_1053557123_o.jpg?w=500&#038;h=708" alt="" width="500" height="708" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/879/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=879&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/10/%d8%a8%d8%b5%db%8c%d8%b1%d8%aa-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://chelcheleh.files.wordpress.com/2011/11/338482_10150388897783771_5748953770_8236478_1053557123_o.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">338482_10150388897783771_5748953770_8236478_1053557123_o</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رونین و رمالی</title>
		<link>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/05/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/05/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Nov 2011 11:11:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Ronin</dc:creator>
				<category><![CDATA[افسانه هایی درباره فرنگ]]></category>
		<category><![CDATA[جدی نگیرید لطفا!]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://chelcheleh.wordpress.com/?p=871</guid>
		<description><![CDATA[یک مقداری کارهای رمالی و کف بینی یاد دارم که وقتی با چند نفر دور هم هستیم میتوان مثل روحوضی اجرا کرد و مایه نزهت جمع است. کنار این مقداری هم کتابهای پایه روانشناسی و غیره خوانده ام و بعد میتوانم یک سری تکنیک به کار ببرم که این کف بینی و فال گیری حدالامکان جوابهای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=871&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک مقداری کارهای رمالی و کف بینی یاد دارم که وقتی با چند نفر دور هم هستیم میتوان مثل روحوضی اجرا کرد و مایه نزهت جمع است. کنار این مقداری هم کتابهای پایه روانشناسی و غیره خوانده ام و بعد میتوانم یک سری تکنیک به کار ببرم که این کف بینی و فال گیری حدالامکان جوابهای نزدیک به واقع داشته باشد و روحیات طرف را تشریح کند. منتها همه اش برای خنده و اصولا فکر میکردم که همه کسانی که برایشان کف بینی میکنم در مهمانی یا جمعی متوجه هستند که کل فرایند جک است، اما یک دفعه این دو سه بار آخر دیدم حتی وقتی که به صورت جک شروع میکنی قضیه را، مردم خیلی جدی میشوند و بعد دیگر هیچ قسم و آیه ای هم نمیتواند مجابشان کند که داشتی شوخی میکردی. و اینها را که میگویم شهروندان درجه اول کشورهای پیشرفته اروپایی هستند و نه کوه نشینان مغولستان. &#8220;مشتریانم&#8221; از شهروندان کشورهایی مثل آلمان، ایتالیا، فرانسه، انگلیس و غیره بوده اند تا همین ایران خودمان. فکر میکنم گاهی که بیخود نیست این کولی ها (gypsy) در سراسر دنیا اینطور پراکنده اند. یعنی باز کار خوبی برایشان فراهم است. اینکه چرا اینطور است خودش یک پست جداگانه میخواهد و طولانی، بحث این نیست فعلا.</p>
<p>جرقه اولیه کار وقتی در ذهنم خورد که سر بحث جن گیری و رمالی بعضی اعضای هیئت دولت با یکی از دانشجوهای ایرانی دکتری اینجا بحث شد. آن موقع برای من واضح بود که اینها همه برنامه است تا یک دزدی گرگی چیزی که آن پشت در حال وقوع است (مثلا همین اختلاس و یا امثال آن) دیده نشود یا بده بستانی پشت پرده به راه است و این برنامه ها برای سرگرم کردن ملت است. منتها فکر میکردم این بحث جن گیری خیلی ضایع است و خوب کی باور میکند اصلا و اینها باید چیزی سرگرم کننده تری پیدا میکردند، تو مایه های این قضیه انگشت فوتبالیسته که فیزیکال و باورپذیرتر است و میشود صحنه آهسته اش را از تلویزیون پخش کرد دم انتخابات که مردم ببینند و حواسشان به آن حسابی پرت شود. سر همین تحلیل بود که بحث با آن دانشجوی دکتری را اینطور شروع کردم که چرا یک همچین چیز ضایعی، جن گیری و رمالی درست کرده اند؟ ارتباط با اجنه و طلسم و شاش بچه چهل روزه را که دیگر کسی در قرن بیست و یکم باور نمیکند و مردم تحصیلکرده اند که طرف درآمد: &#8220;خوب جن که هست واقعا و هیئت دولت جدا جن گیری میکرده اند!&#8221; و کم کم داغ کرد که &#8220;کی میگوید جن دروغ است و اصلا در قرآن آمده و یعنی تو میگویی قرآن دروغ است؟؟؟&#8221; و خلاصه ما غلاف کردیم، منتها وقتی دیدیم درجه اسکلیت در این حد است، خودش جرقه رمالی و جن گیری را در ذهن ما زد، من چی کمتر دارم از اون که واسه هیئت دولت جن میگرفته؟! یا از اینها که انرژی درمانی میکنند؟؟ تازه تحصیلات عالیه از خارج کشور هم دارم، بعله! در همین حد&#8230;</p>
<p>حقیقت این است که اگر یک مقدار لحن و شامورتی بازی و اینها را بهش تسلط پیدا کنی، رد خور ندارد که برای ملت کف بینی و رمالی کنی و باور نکنند حرفت را! یک انگشتر عقیق دارم که ابوی داد بهم چندین و چند سال قبل و رویش ذکر &#8220;یا الله العظیم&#8221; دارد و یک سری اعداد و اینها! از وقتی رفته ام در کار رمالی برایم کاربرد پیدا کرده. حالا اینجا از خواصش برای ملت سخنرانی میکنم و بازارگرمی. دو سه روز پیش برای یک دوست استرالیایی داشتم شوخی میکردم و با خنده میگفتم که این انگشتر من جادویی ست و خواص دارد. مثلا میتوانم شخصیتت را از توی انگشترم بخوانم. اول او هم در فاز شوخی بود و با خنده پرسید که چکار میکنی؟ بهش دست میکشی؟ (ذهنیتش شبیه چراغ جادوی علاءالدین بود) که من گفتم اگر بهش دست بکشم که کل دنیا زلزله میشود و این خیلی قدرتمندتر از اینهاست و مقداری کرسی جات تحویلش دادم که چطور جهت نگینش میتواند روی مردم تاثیر بگذارد و میشود طلسم (spell) گذاشت روی زندگی افراد و جهت لمس نگین چه اهمیتی دارد و که یک دفعه پرسید داری شوخی میکنی یا جدی؟ فهمیدم که در دام افتاده  برای همین به سوالش محل ندادم و قیافه ام را کاملا جدی کردم و به اباطیلم ادامه دادم! از آن طرف، این بدبخت چشمهایش کاملا گشاد شده بود و مردمک هایش شده بود اندازه سکه صد تومنی (دوزاری سابق)! وقتی دوباره پرسید رونین داری شوخی میکنی دیگه؟ جواب دادم مگر من با تو شوخی دارم و اصلا مگر قیافه من به شوخی میخورد؟! آخرش زن شلمرودی اش که میداند من چه هیولای درونی دارم، به موقع سر رسید و تا قبل از اینکه جون شوهرش از ترس از بدنش در بره، از دستم نجاتش داد! یک بار دیگری هم داشتم ذهن یک دختر شلمرودی را از روی نگین انگشتری برایش میخواندم، وقتی به آنجا رسیدم که انگشتر افکار دخترک را دنبال میکرد و جهت فکرش را روی اسطرلاب نشان میداد، اینقدر ترسید که انگشتر را پرت کرد روی میز و جیغ زد That&#8217;s freaky!</p>
<p>خلاصه که از یک لحاظ این خیلی نا امید کننده است که ملت اینقدر خرند و از طرف دیگر خیلی آدم باید وجدان داشته باشد که در این شرایط سوء استفاده نکند، خیلی! منتها اگر یک روزی حوصله ام از دکتری خوندن سر رفت و آمدم اینجا نوشتم که رفته ام در کار انرژی درمانی و هومیوپاتی و رمل و اسطرلاب و فنجان قهوه و باردار کردن زنان نازا و غیره و ذلک، کسی شوکه نشود فقط&#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/chelcheleh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/chelcheleh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/chelcheleh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/chelcheleh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/chelcheleh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/chelcheleh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/chelcheleh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/chelcheleh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/chelcheleh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/chelcheleh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/chelcheleh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/chelcheleh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/chelcheleh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/chelcheleh.wordpress.com/871/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=chelcheleh.wordpress.com&amp;blog=2627610&amp;post=871&amp;subd=chelcheleh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://chelcheleh.wordpress.com/2011/11/05/%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/2c4b9cfa61e69be7581c13fe82a4196a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Ronin</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
